☆----دزد فرشته----☆
☆----دزد فرشته----☆
☆----دزد فرشته----☆
#تکپارتی#چندپارتی#رمان#سناریو
#چان#لینو#چانگبین#هیونجین#هان#فلیکس#سونگمین#جونگین
#رمان#مافیایی#لینو#استری #تکپارتی
• #Part_8
اومدم چیزی بگم که در زده شد و ی خانم میانسال که فکر کن خدمتکار بود چون لباساش شبیه لباسای اون خانم صبحیه بود تند تند اومد تو
∆ببخشید اقا مزاحم شدم ولی مهمون دارین
_کیه
جوووووون صداتو قربون جیگر(تو دلش)
∆اوووووم ام چیزه
-بگو هانول چقد لف میدی
-اخه اقا سو سو سوجین اومده
داشتم نگاش میکردم که با گفتن این حرف خانومه که فکرکنم اسمش هانول بود چشماش کاسه خون شد مگه سوجین کیه که انقدر عصبانی شد
یدفعه از جاش بلند شد و از اتاق رفت بیرون و اون اقاعه که داشت حرف میزد تند بلند شد و رو به من گفت
~میگم بادیگارد برسونتت فعلا همینجا بمونو اصلا بیرون نیا
خواستمجوابشو بدم که واینستاد سریع رفت بیرون و حالا منی که داشتم از فضولی میمردمممم
به نظرتون من میتونم بمونم و از فضولی بمیرم؟؟
افریننن نمیتونمم پس یواشکی از لای در سرمو بردم بیرون که دیدم ی مرد حدود ۲٠،۲۳ سالعوسط عمارت وایستاده و کلی بادگارد اسلحه به دست وایستاده بودن
وایساا چی گفتم!؟؟
اسلحههههه اینجا کجاس که اسلحه دارن
داشتم نگاشون میکردم که مینهو به حرف اومد
_اینجا چه غلطی میکنی
اون مرده که تازه اومده بود خیلی ریلکس وایساده بود با خنده گفت
(علامت سوجین: §)
§: اوه رفیق قدیمی فکر میکردم از دیدنم خوشحال بشی
•-----<>✨️🥂<>-----•
☆----دزد فرشته----☆
#تکپارتی#چندپارتی#رمان#سناریو
#چان#لینو#چانگبین#هیونجین#هان#فلیکس#سونگمین#جونگین
#رمان#مافیایی#لینو#استری #تکپارتی
• #Part_8
اومدم چیزی بگم که در زده شد و ی خانم میانسال که فکر کن خدمتکار بود چون لباساش شبیه لباسای اون خانم صبحیه بود تند تند اومد تو
∆ببخشید اقا مزاحم شدم ولی مهمون دارین
_کیه
جوووووون صداتو قربون جیگر(تو دلش)
∆اوووووم ام چیزه
-بگو هانول چقد لف میدی
-اخه اقا سو سو سوجین اومده
داشتم نگاش میکردم که با گفتن این حرف خانومه که فکرکنم اسمش هانول بود چشماش کاسه خون شد مگه سوجین کیه که انقدر عصبانی شد
یدفعه از جاش بلند شد و از اتاق رفت بیرون و اون اقاعه که داشت حرف میزد تند بلند شد و رو به من گفت
~میگم بادیگارد برسونتت فعلا همینجا بمونو اصلا بیرون نیا
خواستمجوابشو بدم که واینستاد سریع رفت بیرون و حالا منی که داشتم از فضولی میمردمممم
به نظرتون من میتونم بمونم و از فضولی بمیرم؟؟
افریننن نمیتونمم پس یواشکی از لای در سرمو بردم بیرون که دیدم ی مرد حدود ۲٠،۲۳ سالعوسط عمارت وایستاده و کلی بادگارد اسلحه به دست وایستاده بودن
وایساا چی گفتم!؟؟
اسلحههههه اینجا کجاس که اسلحه دارن
داشتم نگاشون میکردم که مینهو به حرف اومد
_اینجا چه غلطی میکنی
اون مرده که تازه اومده بود خیلی ریلکس وایساده بود با خنده گفت
(علامت سوجین: §)
§: اوه رفیق قدیمی فکر میکردم از دیدنم خوشحال بشی
•-----<>✨️🥂<>-----•
- ۱۴.۱k
- ۲۷ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط