Custom bride part : 18
+ تو غیر منطقی هستی
دستگیره در رو گرفتم اما وقتی دست نامجون روی رانم اومد ایستادم
_ میدونم که عصبی شدی عزیزم اما بذار کمکت کنم
+ من میتونم خودم از کامیون پیاده بشم نامجون
_ نه تو منتظر میمونی تا من بهت کمک کنم و الان با این کارت فقط حرف من رو ثابت کردی
+ چه حرفی؟ که فکر میکنی من بچه ام؟
_ هیچ چیز بچه گانه ای در مورد تو وجود نداره
دستش روی رانم کمی بالاتر لغزید انگشت شستش دایره های کوچکی روی بدنم میکشید و باعث میشد حتی توی این گرمای دیوانه کننده تگزاس موهای تنم سیخ بشه
_ این که حتی اگه منطقی باهات حرف بزنم باز هم با من میجنگی پس فقط باید از زور مردونه ام استفاده کنم
و این همون کاریه که اون انجام داد در حالی که من رو از کامیون بیرون کشید سپس من رو روی شانه اش انداخت
_ نه اینکه دوست نداشته باشم این کار رو بکنم به مبارزه کردن باهام ادامه بده دوست دارم تو رو بلند کنم و هر جا که بخوام بذارم
توی آغوشش تکون خوردم که انگار دارم سعی دارم آزاد بشم فقط خوشحالم که نمیتونه چهره ام و لبخند احمقانه ی روی صورتم رو ببینه اون هم وقتی که باید برای خیلی چیزها سرش داد و بیداد کنم
> نامجون؟
صدای ملایم زنانه ای حركاتم رو خاموش کرد
شنیدم که نامجون گفت: _ خانم جونا
مقداری از موهام رو از صورتم کنار زدم و سعی کردم ببینم صدا از کجا اومده
دختری که شاید چند سال از من بزرگتر به نظر می رسید رو داخل ایوان دیدم نمیدونم وقتی ماشین رو پارک کردیم چطوری ندیده بودمش شاید از پشت خونه یهو ظاهر شده
چشماش به سمت من دوید و من رو نظاره کرد که بهش نگاه میکردم برای یک لحظه چشم هاش رو برام باریک کرد اونقدر سریع که حتی مطمئن نیستم این اتفاق افتاده اما یه چیز روشنه اون گریه میکرده چشماش کمی قرمز بود اما آرایشش هنوز خوب به نظر می رسید
همه چیز در موردش واضح بود اون شبیه دختر روستایی همسایه است پاهای بلندی داشت که چکمه های کابویی صورتی پوشیده و یه شورت جین کوتاه پوشیده بود تعجب نمیکنم اگه بچرخه و من بتونم لپهای باس*نش رو ببینم
اون حتی با این پاهای بلندش باس*ن و سی*نه بزرگی داره بعضی از زنها توی همه چیز شانس میارن بدن من کمی برآمدگی داشت اما به پای اون نمیرسید
> هی نامجون ، میتونیم یک دقیقه صحبت کنیم
دوباره فین فین کرد و احساس گناه توی وجودم جاری شد یه چیزی به وضوح اشتباهه
اون ادامه داد: > تنها
نامجون گفت: _ الان با همسرم مشغولم
و به وضوح اون رو نادیده گرفت
آهسته زمزمه کردم : + نامجون اون گریه کرده
تا فقط اون بتونه صدام رو بشنوه
اون فقط صدای خشمگینی رو بیرون داد که انگار اهمیتی نمیده
+ اینقدر عوضی نباش
این بار زمزمه نکردم
من رو از روی شانه اش پایین کشید چشماش رو بهم دوخت دستش رو بلند کرد و چند تا فر رو از صورتم کنار زد این کارش ملایم و لطیف تر از اون چیزیه که از یه هالک مثل اون بربیاد برای یک دقیقه گم شدم فراموش کردم زنی پشت سرم ایستاده که ما رو تماشا می کنه
گفتم: + من کلارا هستم
و به سمت اون برگشتم به سمت ایوان قدم گذاشتم تا با اون دست بدم اما دستهای نامجون به کمرم اومد تا من رو سرجام نگه داره چشمام رو چرخوندم
به شوخی گفتم : + بهش اهمیت نده من هنوز دارم بهش آداب معاشرت یاد میدم
سعی داشتم فضا رو عوض کنم سپس چشمای جون کمی سردتر شد و با خودم فکر کردم شاید اشتباه می کردم که اون گریه میکرده نکنه من وسط دو عاشق ایستادم؟
باعث شد خونم منجمد بشه اون خیره کننده است و سخته که خودم رو با اون مقایسه نکنم برام سوال بود تایپ مورد علاقه نامجون هست یا نه یا قبلا با هم قرار گذاشتن؟
هر دوتامون بلوند بودیم اما تنها شباهتمون همین بود
حتی با وجود انحناهاش همچنان به نظر میرسید که برای زندگی در مزرعه ساخته شده ممکنه باد تند من رو با خودش ببره
اون بالاخره گفت : > من جون جانسون ام اما همه به من میگن جیجی اینطور نیست نامجون؟
لبخند سرد و شیرینش که لحظاتی پیش دیده بودم از بین رفت از ایوان بیرون اومد دستش رو دراز کرد و دستم رو فشرد
میتونستم احساس کنم که نامجون فقط شانه بالا انداخت
بی تفاوتیش واضح تر از این نمیتونست باشه
_ چی میخوای جون؟
لحنش بی تفاوت بود
> مامانت اگه بشنوه که با یه خانم اینطور صحبت می کنی تنش تو قبر میلرزه
اونوقت بود که متوجه شدم جانسون مزرعه کنار نامجون همونی که همین الان بهم گفته بود
اینم از پارت هدیه دومون به مناسبت بزرگ شدن خانواده مون امیدوارم که خوشتون اومده باشه و لذت برده باشید
حمایت فراموش نشه خوشگلا
دستگیره در رو گرفتم اما وقتی دست نامجون روی رانم اومد ایستادم
_ میدونم که عصبی شدی عزیزم اما بذار کمکت کنم
+ من میتونم خودم از کامیون پیاده بشم نامجون
_ نه تو منتظر میمونی تا من بهت کمک کنم و الان با این کارت فقط حرف من رو ثابت کردی
+ چه حرفی؟ که فکر میکنی من بچه ام؟
_ هیچ چیز بچه گانه ای در مورد تو وجود نداره
دستش روی رانم کمی بالاتر لغزید انگشت شستش دایره های کوچکی روی بدنم میکشید و باعث میشد حتی توی این گرمای دیوانه کننده تگزاس موهای تنم سیخ بشه
_ این که حتی اگه منطقی باهات حرف بزنم باز هم با من میجنگی پس فقط باید از زور مردونه ام استفاده کنم
و این همون کاریه که اون انجام داد در حالی که من رو از کامیون بیرون کشید سپس من رو روی شانه اش انداخت
_ نه اینکه دوست نداشته باشم این کار رو بکنم به مبارزه کردن باهام ادامه بده دوست دارم تو رو بلند کنم و هر جا که بخوام بذارم
توی آغوشش تکون خوردم که انگار دارم سعی دارم آزاد بشم فقط خوشحالم که نمیتونه چهره ام و لبخند احمقانه ی روی صورتم رو ببینه اون هم وقتی که باید برای خیلی چیزها سرش داد و بیداد کنم
> نامجون؟
صدای ملایم زنانه ای حركاتم رو خاموش کرد
شنیدم که نامجون گفت: _ خانم جونا
مقداری از موهام رو از صورتم کنار زدم و سعی کردم ببینم صدا از کجا اومده
دختری که شاید چند سال از من بزرگتر به نظر می رسید رو داخل ایوان دیدم نمیدونم وقتی ماشین رو پارک کردیم چطوری ندیده بودمش شاید از پشت خونه یهو ظاهر شده
چشماش به سمت من دوید و من رو نظاره کرد که بهش نگاه میکردم برای یک لحظه چشم هاش رو برام باریک کرد اونقدر سریع که حتی مطمئن نیستم این اتفاق افتاده اما یه چیز روشنه اون گریه میکرده چشماش کمی قرمز بود اما آرایشش هنوز خوب به نظر می رسید
همه چیز در موردش واضح بود اون شبیه دختر روستایی همسایه است پاهای بلندی داشت که چکمه های کابویی صورتی پوشیده و یه شورت جین کوتاه پوشیده بود تعجب نمیکنم اگه بچرخه و من بتونم لپهای باس*نش رو ببینم
اون حتی با این پاهای بلندش باس*ن و سی*نه بزرگی داره بعضی از زنها توی همه چیز شانس میارن بدن من کمی برآمدگی داشت اما به پای اون نمیرسید
> هی نامجون ، میتونیم یک دقیقه صحبت کنیم
دوباره فین فین کرد و احساس گناه توی وجودم جاری شد یه چیزی به وضوح اشتباهه
اون ادامه داد: > تنها
نامجون گفت: _ الان با همسرم مشغولم
و به وضوح اون رو نادیده گرفت
آهسته زمزمه کردم : + نامجون اون گریه کرده
تا فقط اون بتونه صدام رو بشنوه
اون فقط صدای خشمگینی رو بیرون داد که انگار اهمیتی نمیده
+ اینقدر عوضی نباش
این بار زمزمه نکردم
من رو از روی شانه اش پایین کشید چشماش رو بهم دوخت دستش رو بلند کرد و چند تا فر رو از صورتم کنار زد این کارش ملایم و لطیف تر از اون چیزیه که از یه هالک مثل اون بربیاد برای یک دقیقه گم شدم فراموش کردم زنی پشت سرم ایستاده که ما رو تماشا می کنه
گفتم: + من کلارا هستم
و به سمت اون برگشتم به سمت ایوان قدم گذاشتم تا با اون دست بدم اما دستهای نامجون به کمرم اومد تا من رو سرجام نگه داره چشمام رو چرخوندم
به شوخی گفتم : + بهش اهمیت نده من هنوز دارم بهش آداب معاشرت یاد میدم
سعی داشتم فضا رو عوض کنم سپس چشمای جون کمی سردتر شد و با خودم فکر کردم شاید اشتباه می کردم که اون گریه میکرده نکنه من وسط دو عاشق ایستادم؟
باعث شد خونم منجمد بشه اون خیره کننده است و سخته که خودم رو با اون مقایسه نکنم برام سوال بود تایپ مورد علاقه نامجون هست یا نه یا قبلا با هم قرار گذاشتن؟
هر دوتامون بلوند بودیم اما تنها شباهتمون همین بود
حتی با وجود انحناهاش همچنان به نظر میرسید که برای زندگی در مزرعه ساخته شده ممکنه باد تند من رو با خودش ببره
اون بالاخره گفت : > من جون جانسون ام اما همه به من میگن جیجی اینطور نیست نامجون؟
لبخند سرد و شیرینش که لحظاتی پیش دیده بودم از بین رفت از ایوان بیرون اومد دستش رو دراز کرد و دستم رو فشرد
میتونستم احساس کنم که نامجون فقط شانه بالا انداخت
بی تفاوتیش واضح تر از این نمیتونست باشه
_ چی میخوای جون؟
لحنش بی تفاوت بود
> مامانت اگه بشنوه که با یه خانم اینطور صحبت می کنی تنش تو قبر میلرزه
اونوقت بود که متوجه شدم جانسون مزرعه کنار نامجون همونی که همین الان بهم گفته بود
اینم از پارت هدیه دومون به مناسبت بزرگ شدن خانواده مون امیدوارم که خوشتون اومده باشه و لذت برده باشید
حمایت فراموش نشه خوشگلا
- ۷۳۶
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط