{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#میشه_خورشید_من_بشی؟

#میشه_خورشید_من_بشی؟
جونگین/سوآ
پارت: ۱

اصلا فکرشم نمیکردم که کلاس هفتم از چیزی که انتظار داشتم سخت تر بشه.
واقعا فکر نمی‌کردم اوضاع اینجوری پیش بره. فکر میکردم قراره مثل سال های پیش همچی خیلی نرمال پیش بره اما... اما مثل اینکه سرنوشت چیز دیگه‌ای رو برام رقم زده بود!
.
.
به صدای آلارم، از خواب بیدار شدم و بعد از انجام شستن دست و روم و خوردن صبحونه، روپوش مدرسه ام رو پوشیدم آماده رفتن شدم.
همیشه از روزای اول مدرسه واهمه داشتم. از ساعتی که تنها تو حیاط وایسم تا کلاس بندی بشیم، از اینکه یه وقت پیش دوستام نباشم، از اینکه برم و کلاسم رو پیدا کنم و بشینم جایی که نمی‌خوام... واقعا مسخرت.

تو مسیر رفت، کلی با خودم حرف زدم، فکر کردم و سعی کردم خودمو قانع کنم که امروز قراره خوب بگذره.
ولی... الان باید چیکار میکردم؟ میرفتم تو حیاط و منتظر میموندم تا دوستام بیان؟ نه این... واقعا وحشناکه! واسه منی که از تنها بودن و تنها موندن میترسه، واسه منی که از مسخره شدن میترسه و اظطراب اجتماعی داره و درونگراست؛ این لحظه ها واقعا ترسناکه.

همون‌طور غرق افکارم بودم که با شنیدن صدای بچه ها به خودم اومدم و خودمو جلوی در مدرسه دیدم...
تو لحظه استرس تمام بدنم رو در برگرفت.
«ایکاش این روزا زودتر تموم بشه.»
زیر لب گفتم و زمانی که داشتم وارد میشدم، صدای آشنایی که اسمم رو صدا زد رو از پشت سرم شنیدم.
برگشتم عقب و با سوجین مواجه شدم. اون یکی از دوستام بود... البته اونقدر ها که فکر میکنید صمیمی نیستیم ولی خب همو به چشم دوستای هم میبینیم.
اما خب باید بگم که حضورش تو این لحظه برای من باعث خوشحالی زیادی شدی جوری که احساس میکردم چشماش داره برق میزنه و برقش از صد کیلومتری معلومه!
چندباری پشت سرهم پلک زدم و بعد درکنار سوجین حرکت کردم و وارد حیاط مدرسه شدم.
کمی جلوتر رفتیم و با نگاهمون دنبال بقیه گشتیم. و زمانی که پیداشون کردیم به سمتشون رفتیم...

بعد از چهار ماه تعطیلات بلاخره اومده بودیم مدرسه و خب دلتنگی بین دوست ها طبیعی بود اما من... چرا من احساس دلتنگی نداشتم؟ چرا نمی‌دونستم دلتنگی چجوری احساسیه؟
آیا واقعا تجربه‌اش نکرده بودم؟
خیلی عجیبه انکار قلبم از سنگ ساخته شده چون حتی وقتی که دوستایی که نزدیک پنج سال باهاشون بودم رو دیدم هیچ احساس خاصی نداشتم. صرفا یه خوشحالی زودگذر بود.

گذشت. چند دقیقه طولانی گذشت و ما بلاخره رفتیم سر کلاس. نشستیم و منتظر موندیم تا معلم بیاد. خیلی عجیب بود انگار بین همه کسایی که تو کلاسمون بودن فقط من تنها بودم. دوستام پشت سرم بودن اما بازم احساس تنهایی میکردم. احساس میکردم کسایی که به چشم دوست میدیدمشون حالا دیگه منو نمیبنن! احساس میکردم حضورم براشون بی معنیه. واقعا نمیدونم چجوری تا الان موندم. حالا که بهش فکر میکنم میبینم خیلی احمق بودم. من کنارشون موندم چون اونا تنها کسایی بودن که حتی برای یه لحظه کوتاه میدیدن و برای علاقه های من ارزش قائل بودن. من کنارشون موندم چون حداقل بود لحظه هایی که باهام حرف بزنن و منو ببینن.
شاید تا همین سال پیش اونارو دوستای واقعی خودم خطاب میکردم اما حالا که بهش فکر میکنم میبینم شاید واقعا اینطوری نبوده باشه..

ادامـه دارد..
(واسه این رمان شرایط نمیزارم ولی بجاش هر پنجشنبه یا هر جمعه یه پارت براتون میزارم اماااا شما بازم باید حمایت کنید و لایک کنید و اینا وگرنه اینم... آره😊)
#straykids #bangchan #leeknow #cangbin #hyunjin #han #felix #seungmin #jeongin
دیدگاه ها (۱)

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p1ویو کوک°نور خور...

😂چی پیشه خودم فکر کردم ؟فکر کردم که هیت نمی گیرم فکر می کردم...

پارت اول | پشت نگاه سردت 🦋صبح با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار...

____[The Forbidden Crossing]____

پارت ۳ سرکلاس اصلا حواسم به درس نبود همش به اون خوابا فکر می...

فیک:زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...پارت دوم(یک هفته بع...

من بچه بودم حدود چهار پنج سالم بود اون موقع خواهرم داشت به د...

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط