این فکرا داشت تو ذهنش پررنگ و پررنگ تر میشد تا جایی که یه
این فکرا داشت تو ذهنش پررنگ و پررنگ تر میشد تا جایی که یهو قطع شد. نباید میذاشت و باره اون لحظه اون نگاه باز تکرار شه. همین الانم داشت میسوخت. عرق از تیغه کمرش و تتوهایی که تا پاش ادامه داشت میگذشت و پایین میریخت.
کامیل حالا دیگه از هرچی تتوعه حالش بهم میخورد. این تتوهای بزرگ. دیگه از هرکسی که از این تتها روی نصف بدنش داشته باشه بیزار بود.
اما ریندو.. اون چشمای التماس آمیز آتیش رو تو وجودش داغ میکرد. نفس عمیقی کشید. توان کنترل خودشو نداشت. خود یاغیشو گم کرده بود.
باید حواس خودشو پرت میکرد.
باید حواس خودشو پرت میکرد. باید حال اون دخترو بهتر میکرد. اگه تا ساعت 3 یا 4 نیمه شب راضی و رامش میکرد شاید میتونست با همراهی اون شب خوبی رو به اتمام برسونه. اونموقع حالش بهتر میشد. دوباره همون سانزوی وحشی سابق میشد.
فقط باید نرمش میکرد. زن محبت ندیده ای بود. یکم زیر پاش تره خورد میکرد و خودش وا میداد..
_ اسمت چیه؟!
صداش از خشم و شهوت دورگه شده بود. میخواست هرطور که شده با اون امشب ارتباط کامل برقرار کنه. اهمیتی نداد که صداش از حد لازم خشن تره. این دختر نیاز داشت فکر کنه برای کسی مهمه. ریندو اینو خوب میفهمید.
کامیل مکث کرد. مطمئن نبود که باید جواب بده یا نه. نمیخواست جوابشو بده اما میترسید. حقیقتا ریندو انسان ناپایداری بود. یه لخهظ خودشو تحمیل میکرد و بعد رهاش میکرد حالا هم میخواست اسمشو بدونه.
+ من... من...
هر خ فی که تو دهنش بود خشک شد. باید میگفت؟! نمیدونست. مطمئن نبود. این مرد چه قصدی داشت؟! سوالای بی انتهارو ول کرد و به ارومی گفت:
+ کامیل.
ریندو برگشت. نه به طرز کامل فقط به اندازه ای که گوشه چشماش اون خال گوشه چشم کامیل رو در نظر بگیره. کامیل. چه اسم قشنگی. افکارش رو بلند بلند گفت
_ خیلی قشنگه.
و بعد به جلوی پاش به روی زمین خیره شد. دستاشو بین تار موهای بنفشش برد تکون داد. انگار میخواست گرد و غبار افکار رو دور بریزه. یه سوال تو سرش بیشتر از همه زمزمه میشد.
این انسانیت خفته تا الان کجا بود که الان وسط بزرگترین عشق و حالش پیدا شده بود. میخواست اون مرتیکه مغرور یوشیرو رو سر جاش بشونه و خودشم یه کیفی ببره اما الان که دقت میکرد میدید که یوشیرو اصن براش اهمیتی نداشت.
همین که اون پنج هزار دلارو برده بود یعنی برنده بود. نیم نگاهش روی کامیل اومد. دلش به حال دخترک بیچاره سوخت. اونقد خجالت میکشید که به سختی خودشو زیر پتو و پیراهن قایم میکرد. زیرلب با بیخیالی و خونسردی گفت:
_ اصلا چی شد که با این یابو ازدواج کردی؟!
کامیل سر پایین انداخت. واقعا چی شد که همچین حماقتی کرد؟! سر پایین انداخت و درحالی که به دستای بدون حلقه اش نگاه میکرد گفت :
+ برادرم که افتاد زندان مامانم دوباره ازدواج کرد منم مجبور شدم برگردم خونه بابام. اونم که از مامانم طلاق گرفته بود هرشبش با یه زن میگذروند. من اونجا مزاحمش بودم....
صبر کن! واقعا داشت اینارو برای این مردک متجاوز تعریف میکرد.مکثش طولانی شد. با خودش گفت چه اشکالی داره؟ بلاخره یه نفر تو این دنیا پیدا شد بخواد داستانشو بشنوه.
لب هاش لرزید. میخواست تو این داستان به خودش حالیکه که واقعا تقصیری نداشته. که واقعا گول خورده. که نتونسته خودشو نجات بده.
+ اونموقع پدرم تویه اداره ای کار میکرد که رئیس بخشش یوشیرو بود. منو ما دید از من خوشش اومد و بابام هم همونجا قالبشو انداخت و مارو به هم معرفی کرد. من اونقد مشتاق نبودم اما اون اونقد خرج کرد و محبت کرد و هدیه خرید که منم مجبور شدم بهش بگم بله و باهاش ازدواج کردم. تازه بعدش اخلاقای بدش رو نشون داد....
ریندو ابرو بالا فرستاد. حیف این دختر که اینطوری اسیر دست این بی لیاقت شده. داستانش مثل هزارتا زن دیگه تکراری بود اما کامیل اصلا چیزی قدیمی یا کلیشه ای نبود.
با این ظاهر زیبا و اندام هوس انگیزی که داشت خیلی از مردا بخاطرش سر و دست میشکونن. میتونست به یکی از فاحشه خونه ها بره و منبع درآمدزایی بشه. ریندو میتونست همین الان جسد یوشیرو رو کنار بقیه جسد ها توی حیاط پشتی دفن کنه و بعدم این دخترو بزنه زیر بغلش و به فاحشه خونه های اونطرف قاچاق کنه اما دلش نمیومد. حیف این دختر بود که وارد همچین راهی بشه.
_ گفتی که یوشیرو رئیس بخش بود.... پس چیشد که الان انقد اس و پاس شده؟!..
کامیل حالا دیگه از هرچی تتوعه حالش بهم میخورد. این تتوهای بزرگ. دیگه از هرکسی که از این تتها روی نصف بدنش داشته باشه بیزار بود.
اما ریندو.. اون چشمای التماس آمیز آتیش رو تو وجودش داغ میکرد. نفس عمیقی کشید. توان کنترل خودشو نداشت. خود یاغیشو گم کرده بود.
باید حواس خودشو پرت میکرد.
باید حواس خودشو پرت میکرد. باید حال اون دخترو بهتر میکرد. اگه تا ساعت 3 یا 4 نیمه شب راضی و رامش میکرد شاید میتونست با همراهی اون شب خوبی رو به اتمام برسونه. اونموقع حالش بهتر میشد. دوباره همون سانزوی وحشی سابق میشد.
فقط باید نرمش میکرد. زن محبت ندیده ای بود. یکم زیر پاش تره خورد میکرد و خودش وا میداد..
_ اسمت چیه؟!
صداش از خشم و شهوت دورگه شده بود. میخواست هرطور که شده با اون امشب ارتباط کامل برقرار کنه. اهمیتی نداد که صداش از حد لازم خشن تره. این دختر نیاز داشت فکر کنه برای کسی مهمه. ریندو اینو خوب میفهمید.
کامیل مکث کرد. مطمئن نبود که باید جواب بده یا نه. نمیخواست جوابشو بده اما میترسید. حقیقتا ریندو انسان ناپایداری بود. یه لخهظ خودشو تحمیل میکرد و بعد رهاش میکرد حالا هم میخواست اسمشو بدونه.
+ من... من...
هر خ فی که تو دهنش بود خشک شد. باید میگفت؟! نمیدونست. مطمئن نبود. این مرد چه قصدی داشت؟! سوالای بی انتهارو ول کرد و به ارومی گفت:
+ کامیل.
ریندو برگشت. نه به طرز کامل فقط به اندازه ای که گوشه چشماش اون خال گوشه چشم کامیل رو در نظر بگیره. کامیل. چه اسم قشنگی. افکارش رو بلند بلند گفت
_ خیلی قشنگه.
و بعد به جلوی پاش به روی زمین خیره شد. دستاشو بین تار موهای بنفشش برد تکون داد. انگار میخواست گرد و غبار افکار رو دور بریزه. یه سوال تو سرش بیشتر از همه زمزمه میشد.
این انسانیت خفته تا الان کجا بود که الان وسط بزرگترین عشق و حالش پیدا شده بود. میخواست اون مرتیکه مغرور یوشیرو رو سر جاش بشونه و خودشم یه کیفی ببره اما الان که دقت میکرد میدید که یوشیرو اصن براش اهمیتی نداشت.
همین که اون پنج هزار دلارو برده بود یعنی برنده بود. نیم نگاهش روی کامیل اومد. دلش به حال دخترک بیچاره سوخت. اونقد خجالت میکشید که به سختی خودشو زیر پتو و پیراهن قایم میکرد. زیرلب با بیخیالی و خونسردی گفت:
_ اصلا چی شد که با این یابو ازدواج کردی؟!
کامیل سر پایین انداخت. واقعا چی شد که همچین حماقتی کرد؟! سر پایین انداخت و درحالی که به دستای بدون حلقه اش نگاه میکرد گفت :
+ برادرم که افتاد زندان مامانم دوباره ازدواج کرد منم مجبور شدم برگردم خونه بابام. اونم که از مامانم طلاق گرفته بود هرشبش با یه زن میگذروند. من اونجا مزاحمش بودم....
صبر کن! واقعا داشت اینارو برای این مردک متجاوز تعریف میکرد.مکثش طولانی شد. با خودش گفت چه اشکالی داره؟ بلاخره یه نفر تو این دنیا پیدا شد بخواد داستانشو بشنوه.
لب هاش لرزید. میخواست تو این داستان به خودش حالیکه که واقعا تقصیری نداشته. که واقعا گول خورده. که نتونسته خودشو نجات بده.
+ اونموقع پدرم تویه اداره ای کار میکرد که رئیس بخشش یوشیرو بود. منو ما دید از من خوشش اومد و بابام هم همونجا قالبشو انداخت و مارو به هم معرفی کرد. من اونقد مشتاق نبودم اما اون اونقد خرج کرد و محبت کرد و هدیه خرید که منم مجبور شدم بهش بگم بله و باهاش ازدواج کردم. تازه بعدش اخلاقای بدش رو نشون داد....
ریندو ابرو بالا فرستاد. حیف این دختر که اینطوری اسیر دست این بی لیاقت شده. داستانش مثل هزارتا زن دیگه تکراری بود اما کامیل اصلا چیزی قدیمی یا کلیشه ای نبود.
با این ظاهر زیبا و اندام هوس انگیزی که داشت خیلی از مردا بخاطرش سر و دست میشکونن. میتونست به یکی از فاحشه خونه ها بره و منبع درآمدزایی بشه. ریندو میتونست همین الان جسد یوشیرو رو کنار بقیه جسد ها توی حیاط پشتی دفن کنه و بعدم این دخترو بزنه زیر بغلش و به فاحشه خونه های اونطرف قاچاق کنه اما دلش نمیومد. حیف این دختر بود که وارد همچین راهی بشه.
_ گفتی که یوشیرو رئیس بخش بود.... پس چیشد که الان انقد اس و پاس شده؟!..
- ۵.۰k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط