«عشـق در میـان خونـ»
«عشـق در میـان خونـ»
پارتـ²
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هیاهوی عجیبی کل سالن سیرک رو فرا گرفت...
ناگهان چراغی قرمز رنگ روی استیج روشن شد...
تمامی نگاه ها به سوی چراغ قرمز برگشت.
جولیا هم با ترس و تردید به سمت چراغ قرمز چرخید...
ویو جولیا:
با دیدن فرد ترسی به جانم افتاد.
همان بود...
همان فردی که روبه بقیه تعظیم کرد ولی اجرا نکرد...
کل فرد را با چشمانی که از ترس پر شده بود نگاه کردم...
تا به پایین تنه اش رسیدم و دستان خونی اش نظرم رو جلب کرد...
وقتی که به دستاش دقت کردم ناخودآگاه جیغی بنفش کشیدم.
و متوجه شدم تمامی حضار درحال جیغ کشیدن بودن...
جعبه ی پاپکورن از دستم به زمین پرتاب شد و پخش شد.
صدای برخورد جعبه ی پاپکرن با زمین در سرم اکو میشد...
دوباره سیرک در تاریکی فرو رفت و تنها چراغ قرمز هم خاموش شد.
پس از لحظاتی که دوباره چراغ قرمز روشن شد سرمو برگشتوندم به استیج.
نبود...
اون فرد سرجاش نبود...
هیاهویی دوباره در سالن پیچید تا کسی جیغی کشید.
به سمت صدا برگشتم متوجه چاقویی در گردن زنی شدم.
زنی دیگر که انگار خواهرش بود.
به زانو افتاد و زجه میزد.
خواستم به سمتشون بروم که صدای جیغ دیگری از سمت دیگرم شنیدم.
با ترس برگشتم یکی دیگه قربانی شده بود...
با ترس به دور و اطرافم نگاه میکردم.
دری آهنی نظرمو جلب کرد.
به سمت در آهنی پا تند کردم.
به در رسیدم...
دستیگره ی سرد در را لمس کردم.
دستیگره را کشیدم.
در باز نشد...
تعداد آدم های داخل سیرک هی کمتر میشد.
در بالاخره باز شد...
بدون توجه به داخل در وارد شدم و در آهنی رو بستم...
وقتی به اونور خیره شدم متوجه شدم که اونجا یخچاله سیرکه.
ادامه دارد.
شرطا
¹⁰ لایک
⁵ کامنت
پارتـ²
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هیاهوی عجیبی کل سالن سیرک رو فرا گرفت...
ناگهان چراغی قرمز رنگ روی استیج روشن شد...
تمامی نگاه ها به سوی چراغ قرمز برگشت.
جولیا هم با ترس و تردید به سمت چراغ قرمز چرخید...
ویو جولیا:
با دیدن فرد ترسی به جانم افتاد.
همان بود...
همان فردی که روبه بقیه تعظیم کرد ولی اجرا نکرد...
کل فرد را با چشمانی که از ترس پر شده بود نگاه کردم...
تا به پایین تنه اش رسیدم و دستان خونی اش نظرم رو جلب کرد...
وقتی که به دستاش دقت کردم ناخودآگاه جیغی بنفش کشیدم.
و متوجه شدم تمامی حضار درحال جیغ کشیدن بودن...
جعبه ی پاپکورن از دستم به زمین پرتاب شد و پخش شد.
صدای برخورد جعبه ی پاپکرن با زمین در سرم اکو میشد...
دوباره سیرک در تاریکی فرو رفت و تنها چراغ قرمز هم خاموش شد.
پس از لحظاتی که دوباره چراغ قرمز روشن شد سرمو برگشتوندم به استیج.
نبود...
اون فرد سرجاش نبود...
هیاهویی دوباره در سالن پیچید تا کسی جیغی کشید.
به سمت صدا برگشتم متوجه چاقویی در گردن زنی شدم.
زنی دیگر که انگار خواهرش بود.
به زانو افتاد و زجه میزد.
خواستم به سمتشون بروم که صدای جیغ دیگری از سمت دیگرم شنیدم.
با ترس برگشتم یکی دیگه قربانی شده بود...
با ترس به دور و اطرافم نگاه میکردم.
دری آهنی نظرمو جلب کرد.
به سمت در آهنی پا تند کردم.
به در رسیدم...
دستیگره ی سرد در را لمس کردم.
دستیگره را کشیدم.
در باز نشد...
تعداد آدم های داخل سیرک هی کمتر میشد.
در بالاخره باز شد...
بدون توجه به داخل در وارد شدم و در آهنی رو بستم...
وقتی به اونور خیره شدم متوجه شدم که اونجا یخچاله سیرکه.
ادامه دارد.
شرطا
¹⁰ لایک
⁵ کامنت
- ۷۲۴
- ۰۹ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط