پارت ۳
پارت ۳
مدتی از اون روز میگذشت
چند روزی بود که دیگه به استودیو رقص نرفته بودم
اما حالا جلوی در استودیو وایساده بودم
نگاهی به جعبه ی مشکیه داخل دستم انداختم
جعبه ای که پر شده بود با یه گردنبند ماه به رنگ مشکی ، نامه ای به جونگ کوک که حرف های دلم داخلش بود و نامه ی استعفا ی من از کمپانی داخلش بود
در رو آروم باز کردم
سکوت عذاب آوری استودیو رو گرفته بود
جونگ کوک داخل اتاق نبود
سمت میز قدم برداشتم و جعبه رو روی میز قرار دادم
نگاهی به دور و اطراف انداختم
خاطرات این چند وقتمون برام مرور شد
حرفایی که زده بودیم ، خنده هامون ، تمرین هامون و مهم تر از همه عاشق شدن من
بغض گلوم رو گرفته بود
با صدای آشنایی به عقب برگشتم
جونگ کوک : ا.ت ؟
چند لحظه نگاهامون به هم گره خورد
جونگ کوک : چیزی شده ؟
ا.ت : ف فکر میکنم من باید برم
خواستم از کنارش رد شم ولی مچ دستم رو آروم گرفت
جونگ کوک : کجا ؟
اشاره ای به جعبه ی روی میز کردم
ا.ت : پاسخ سوالت داخل این جعبه هست
بعد از دیدن جعبه گفت
جونگ کوک : بازم همدیگه رو میبینیم ؟
ا.ت : اگه سرنوشت بخواد حتما
لبخندی بهم زد ، لبخندی که نمیتونم اسمش رو بزارم غمگین ولی به نظر غمگین و تلخ میومد
ا.ت : خداحافظ دوست قدیمی
از کنارش رد شدم و به سمت در رفتم
لحظه برگشتم به دوباره بهش نگاه کردم
داشت نگام میکرد
لبخندی زدم و از استودیو بیرون اومدم
هوا ابری بود و هر لحظه ممکن بود بارون بزنه
ولی بدون توجه به اب و هوا شروع به قدم زدن کردم تا برسم به خونم جایی که فقط خودم باشم
ویو جونگ کوک
تا آخرین لحظه به رفتنش خیره شدم
با کنجکاوی سمت جعبه رفتم و بازش کردم
اول برگه ی سفید رنگی رو دیدم که علامت کمپانی روش گذاشته شده بود
بازش کردم
نامه ی استعفا بود !
نامه ی استعفا ا.ت !
نامه استعفا رو کنار گذاشتم
هنوز نامه ی دیگه ای داخل جعبه بود
بازش کردم
نامه ای با دست خط ا.ت بود
شروع به خوندن کردم
بعد از تموم شدن متن با تعجب سرم رو بالا آوردم
نامه رو روی میز انداختم و با سرعت از استودیو بیرون زدم
راهرو ها خالی بود پس قطعا رفته بود بیرون
از کمپانی بیرون زدم
بارون شدیدی گرفته بود
اطراف رو کامل نگاه کردم ولی ا.ت نبود
ناامید به استودیو برگشتم
داخل جعبه ی مشکی جعبه ی کوچیک تری به رنگ سفید بود
بازش کردم که با گردنبندی به شکل ماه سیاه مواجه شدم
دستی روی پلاک گردنبند کشیدم
قفلش رو باز کردم و دور گردنم انداختم و بستمش
لبخند تلخی زدم و نامه ها رو داخل جعبه گذاشتم و درش رو بستم
جونگ کوک : امیدوارم روزی دوباره ببینمت و بتونم احساسات واقعیم رو بهت بگم ، اما هنوز باید صبر کنم چون زمانش نرسیده .
گاهی ممکنه آدمی به عنوان رهگذر بیاد توی زندگیت و بره اما جای قدم هاش روی زندگیت بمونه و نتونی فراموشش کنی .
( نامه ا.ت : نمیدونم از کجا شروع کنم ، از حسی که بهت دارم یا از خداحافظیم ،
دوست داشتم همیشه کنارت باشم اما میدونم کنارت بودن با این حسی که بهت دارم ممکنه باعث آسیب رسوندن به تو بشه یا حتی برات سخت باشه ،
سخت ترین کاری که تا الان انجام دادم خداحافظی از کسی بوده که با تمام وجود دوستش دارم و تمام فکرم درگیر اونه اما گاهی عشق به معنای این نیست که به همدیگه برسیم ، گاهی اوقات به این معناست که عقب بکشی و بزاری اون فرد با آرامش مسیرش رو ادامه بده ،
کنار تو بودن بهترین روزهای زندگیم و در عین حال دردناک ترین روز های زندگیم بود ، چون کنارت بودم ولی نمیتونستم احساسات واقعیم رو بیان کنم ، چون میترسیدم باعث آسیب زدن بهت بشم ،
از لحظه ای با تو آشنا شدم زندگیم تغییر کرد و فکر میکنم هیچ وقت مثل قبل نشم ، آخه میدونی عشق اول هر چقدر هم که دردناک بوده باشه بازم هیچ وقت فراموش نمیشه .
ازت ممنونم که بهترین روز های زندگیم رو برام رقم زدی .
امیدوارم این خداحافظی همیشگی نباشه ، اما باید بسپارمش دست سرنوشت .
خیلی دوستت دارم بیشتر از اون چیزی که فکر کنی .
ا.ت . )
پایان .
خواهشاً کسی نیاد بگه چرا پایانش غمگین بود .
اولین پارت داخل پاییز بود 🤧
مدتی از اون روز میگذشت
چند روزی بود که دیگه به استودیو رقص نرفته بودم
اما حالا جلوی در استودیو وایساده بودم
نگاهی به جعبه ی مشکیه داخل دستم انداختم
جعبه ای که پر شده بود با یه گردنبند ماه به رنگ مشکی ، نامه ای به جونگ کوک که حرف های دلم داخلش بود و نامه ی استعفا ی من از کمپانی داخلش بود
در رو آروم باز کردم
سکوت عذاب آوری استودیو رو گرفته بود
جونگ کوک داخل اتاق نبود
سمت میز قدم برداشتم و جعبه رو روی میز قرار دادم
نگاهی به دور و اطراف انداختم
خاطرات این چند وقتمون برام مرور شد
حرفایی که زده بودیم ، خنده هامون ، تمرین هامون و مهم تر از همه عاشق شدن من
بغض گلوم رو گرفته بود
با صدای آشنایی به عقب برگشتم
جونگ کوک : ا.ت ؟
چند لحظه نگاهامون به هم گره خورد
جونگ کوک : چیزی شده ؟
ا.ت : ف فکر میکنم من باید برم
خواستم از کنارش رد شم ولی مچ دستم رو آروم گرفت
جونگ کوک : کجا ؟
اشاره ای به جعبه ی روی میز کردم
ا.ت : پاسخ سوالت داخل این جعبه هست
بعد از دیدن جعبه گفت
جونگ کوک : بازم همدیگه رو میبینیم ؟
ا.ت : اگه سرنوشت بخواد حتما
لبخندی بهم زد ، لبخندی که نمیتونم اسمش رو بزارم غمگین ولی به نظر غمگین و تلخ میومد
ا.ت : خداحافظ دوست قدیمی
از کنارش رد شدم و به سمت در رفتم
لحظه برگشتم به دوباره بهش نگاه کردم
داشت نگام میکرد
لبخندی زدم و از استودیو بیرون اومدم
هوا ابری بود و هر لحظه ممکن بود بارون بزنه
ولی بدون توجه به اب و هوا شروع به قدم زدن کردم تا برسم به خونم جایی که فقط خودم باشم
ویو جونگ کوک
تا آخرین لحظه به رفتنش خیره شدم
با کنجکاوی سمت جعبه رفتم و بازش کردم
اول برگه ی سفید رنگی رو دیدم که علامت کمپانی روش گذاشته شده بود
بازش کردم
نامه ی استعفا بود !
نامه ی استعفا ا.ت !
نامه استعفا رو کنار گذاشتم
هنوز نامه ی دیگه ای داخل جعبه بود
بازش کردم
نامه ای با دست خط ا.ت بود
شروع به خوندن کردم
بعد از تموم شدن متن با تعجب سرم رو بالا آوردم
نامه رو روی میز انداختم و با سرعت از استودیو بیرون زدم
راهرو ها خالی بود پس قطعا رفته بود بیرون
از کمپانی بیرون زدم
بارون شدیدی گرفته بود
اطراف رو کامل نگاه کردم ولی ا.ت نبود
ناامید به استودیو برگشتم
داخل جعبه ی مشکی جعبه ی کوچیک تری به رنگ سفید بود
بازش کردم که با گردنبندی به شکل ماه سیاه مواجه شدم
دستی روی پلاک گردنبند کشیدم
قفلش رو باز کردم و دور گردنم انداختم و بستمش
لبخند تلخی زدم و نامه ها رو داخل جعبه گذاشتم و درش رو بستم
جونگ کوک : امیدوارم روزی دوباره ببینمت و بتونم احساسات واقعیم رو بهت بگم ، اما هنوز باید صبر کنم چون زمانش نرسیده .
گاهی ممکنه آدمی به عنوان رهگذر بیاد توی زندگیت و بره اما جای قدم هاش روی زندگیت بمونه و نتونی فراموشش کنی .
( نامه ا.ت : نمیدونم از کجا شروع کنم ، از حسی که بهت دارم یا از خداحافظیم ،
دوست داشتم همیشه کنارت باشم اما میدونم کنارت بودن با این حسی که بهت دارم ممکنه باعث آسیب رسوندن به تو بشه یا حتی برات سخت باشه ،
سخت ترین کاری که تا الان انجام دادم خداحافظی از کسی بوده که با تمام وجود دوستش دارم و تمام فکرم درگیر اونه اما گاهی عشق به معنای این نیست که به همدیگه برسیم ، گاهی اوقات به این معناست که عقب بکشی و بزاری اون فرد با آرامش مسیرش رو ادامه بده ،
کنار تو بودن بهترین روزهای زندگیم و در عین حال دردناک ترین روز های زندگیم بود ، چون کنارت بودم ولی نمیتونستم احساسات واقعیم رو بیان کنم ، چون میترسیدم باعث آسیب زدن بهت بشم ،
از لحظه ای با تو آشنا شدم زندگیم تغییر کرد و فکر میکنم هیچ وقت مثل قبل نشم ، آخه میدونی عشق اول هر چقدر هم که دردناک بوده باشه بازم هیچ وقت فراموش نمیشه .
ازت ممنونم که بهترین روز های زندگیم رو برام رقم زدی .
امیدوارم این خداحافظی همیشگی نباشه ، اما باید بسپارمش دست سرنوشت .
خیلی دوستت دارم بیشتر از اون چیزی که فکر کنی .
ا.ت . )
پایان .
خواهشاً کسی نیاد بگه چرا پایانش غمگین بود .
اولین پارت داخل پاییز بود 🤧
- ۱۴.۳k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط