#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚
𝗽𝗮𝗿𝘁 31
من این نامه رو برای خودم نوشته بودم
چند ثانیه...
هیچکس نفس نکشید
یا شاید...
من فقط دیگر صدای هیچ چیز را نمی شنیدم
به کاغذ خیره شده بودم
به اسم پایین آن
سوهی
انگشت هایم هنوز روی لبه ی کاغذ بودند
{این...}
صدایم بیرون نمی آمد
دوباره نگاه کردم
{این دست خط منه}
سونگهو آرام گفت:
{اتیلدا...}
سرم را بلند کردم
{اسمم رو اتیلدا صدا نکن}
مادرم خشکش زد
نمی دانستم چرا این جمله را گفتم
اما برای اولین بار...
وقتی اسم {اتیلدا} را شنیدم...
حس کردم چیزی درونم اشتباه است
انگار این اسم...
لباسی بود که سال ها به زور پوشیده بودم
جونگکوک یک قدم جلو آمد
{سوهی...}
سرم را به سمتش چرخاندم
{تو میدونستی}
{نه}
{دروغ نگو}
صدایم لرزید
{تو میدونستی اسم من سوهیه}
جونگکوک ساکت ماند
همین سکوت...
جوابم بود
به عکس روی دیوار نگاه کردم
منِ سیزده ساله کنار جونگکوک ایستاده بودم
اما حالا که دقیقتر نگاه میکردم...
چیزی در عکس عجیب بود
دستم در دست جونگکوک بود
اما دست دیگرم...
پشت بدنم پنهان شده بود
انگار چیزی را گرفته بودم
چیزی کوچک
و سفید
{این عکس..}
جونگکوک سریع گفت:
{بهش دست نزن}
دوباره برگشتم سمتش
{چرا؟}
{اتیلدا}
{سوهی!}
این بار خودم اصلاحش کردم
جونگکوک برای چند لحظه فقط نگاهم کرد
و در آن نگاه...چیزی دیدم
ترس
نه از اتاق
نه از عکس
ازمن
ارام به سمت عکس رفتم
یونگی گفت:
{جونگکوک}
{میدونم}
{نه، نمیدونی}
یونگی به من نگاه کرد
{اگه حافظه اش برگشته باشه، یعنی..}
جونگکوک حرفش را قطع کرد
{یونگی، ساکت شو بعدا باهم حرف میزنیم}
{یعنی چی؟}
هر دو ساکت شدند
{یعنی چی اگه حافظه ام برگشته باشه؟}
یونگی نگاهش را پایین انداخت
{من و یونگی یک لحظه میریم اون طرف}
به انها نگاه کردم.. مطمئن بودم باز هم چیزی را از من پنهان میکنن
صدای سونگهو افکارم را ریشه کند کرد
با صدایی لرزان گفت:
{چون قرار نبود برگرده}
لبخند کوتاهی زدم
اما هیچ حسی در آن نبود
{قرار نبود؟}
چشم هایم اول رفت سمت قدم هایی که به سمت می آمد «خطاب به جونگکوک »
و بعد به کاغذ نگاه کردم
{پس شما ها میدونستید}
هیچکس جواب نداد
{شماها می دونستید من کی ام}
ادامش تو کامنتا..
𝗽𝗮𝗿𝘁 31
من این نامه رو برای خودم نوشته بودم
چند ثانیه...
هیچکس نفس نکشید
یا شاید...
من فقط دیگر صدای هیچ چیز را نمی شنیدم
به کاغذ خیره شده بودم
به اسم پایین آن
سوهی
انگشت هایم هنوز روی لبه ی کاغذ بودند
{این...}
صدایم بیرون نمی آمد
دوباره نگاه کردم
{این دست خط منه}
سونگهو آرام گفت:
{اتیلدا...}
سرم را بلند کردم
{اسمم رو اتیلدا صدا نکن}
مادرم خشکش زد
نمی دانستم چرا این جمله را گفتم
اما برای اولین بار...
وقتی اسم {اتیلدا} را شنیدم...
حس کردم چیزی درونم اشتباه است
انگار این اسم...
لباسی بود که سال ها به زور پوشیده بودم
جونگکوک یک قدم جلو آمد
{سوهی...}
سرم را به سمتش چرخاندم
{تو میدونستی}
{نه}
{دروغ نگو}
صدایم لرزید
{تو میدونستی اسم من سوهیه}
جونگکوک ساکت ماند
همین سکوت...
جوابم بود
به عکس روی دیوار نگاه کردم
منِ سیزده ساله کنار جونگکوک ایستاده بودم
اما حالا که دقیقتر نگاه میکردم...
چیزی در عکس عجیب بود
دستم در دست جونگکوک بود
اما دست دیگرم...
پشت بدنم پنهان شده بود
انگار چیزی را گرفته بودم
چیزی کوچک
و سفید
{این عکس..}
جونگکوک سریع گفت:
{بهش دست نزن}
دوباره برگشتم سمتش
{چرا؟}
{اتیلدا}
{سوهی!}
این بار خودم اصلاحش کردم
جونگکوک برای چند لحظه فقط نگاهم کرد
و در آن نگاه...چیزی دیدم
ترس
نه از اتاق
نه از عکس
ازمن
ارام به سمت عکس رفتم
یونگی گفت:
{جونگکوک}
{میدونم}
{نه، نمیدونی}
یونگی به من نگاه کرد
{اگه حافظه اش برگشته باشه، یعنی..}
جونگکوک حرفش را قطع کرد
{یونگی، ساکت شو بعدا باهم حرف میزنیم}
{یعنی چی؟}
هر دو ساکت شدند
{یعنی چی اگه حافظه ام برگشته باشه؟}
یونگی نگاهش را پایین انداخت
{من و یونگی یک لحظه میریم اون طرف}
به انها نگاه کردم.. مطمئن بودم باز هم چیزی را از من پنهان میکنن
صدای سونگهو افکارم را ریشه کند کرد
با صدایی لرزان گفت:
{چون قرار نبود برگرده}
لبخند کوتاهی زدم
اما هیچ حسی در آن نبود
{قرار نبود؟}
چشم هایم اول رفت سمت قدم هایی که به سمت می آمد «خطاب به جونگکوک »
و بعد به کاغذ نگاه کردم
{پس شما ها میدونستید}
هیچکس جواب نداد
{شماها می دونستید من کی ام}
ادامش تو کامنتا..
- ۶.۴k
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط