ابلیس
part 131
یک هفته از اون روز گذشته بود و دازای بجای اینکه خودشو غرق کار کنه بیشتر وقتش رو پیش ائویی میگذرونه و اکوتاگوا مجبوره در روز بیشتر کار های دازای رو انجام بده...چویا هم به ماموریت های مهم میرفت اما دازای به هیچ وج چویا رو تنها نمیزاشت...دازای ائویی رو به مافیا آورده بود اما هیچکس از وجودش باخبر نبود مخصوصا موری...اگه اون میفهمید یا این بچه رو میکشت یا که از زندگی دازای بیرونش میکرد...موری هم با ریو بزرگ شده اونم لنگ همونه فقط این موزیانه تر کار ها رو پیش میبره ولی ریو از قدرت استفاده میکرد.
چویا با خستگی وارد اتاق شد و با دیدن صحنه رو به روش گل از گلش شکفت...
یه چشم بند قرمز و یه چشم بند نارنجی برای خودش و ائویی بسته بود و با جدیت روی تخت ایستاده بود و ائویی رو مثل یک هندونه زیر بغلش گرفته بود و به محض اینکه چشمش به چویا افتاد سمتش رفت و گفت
_ هی تو چرا همینطوری وایسادی؟
ائویی رو روی تخت گذاشت و برای چویا چشم بند آبی زد
_ تو لئوناردویی مایکل بلند شو نفله
با جدیت گفت و ائویی رو بلند کرد
_ میریم به ماموریت
چویا هنی گفت و سوالی نگاهشون کرد
+ اینجا چخبره؟
_ لاکپشت های نینجا...لئوناردو چرا ماتت برده
چویا تازه دو هزاریش افتاد و با خنده گفت
+ با اون چشم بند قرمز مشخصه تو رافائل هستی
_ زدی تو خال...مایکل کوچولو و لئوناردو باید از من پیروی کنید من از همتون قوی ترم
چویا خندید و همراهش رو تخت ایستاد و ائویی رو ازش قاپید
_ هی...ما باید بریم ماموریت!!!
+ آه متاسفم رافائل من مایکل رو میدزدم
_ خیانت؟؟؟ هومم؟؟ اگه دستم بهت برسه خیانتکار!!!
دور اتاق رو دنبال هم دویدن و صدای خنده های ائویی تو اتاق میپیچید و چویا هم با جیغ مویی از دست دازای در میرفت...بعد از دویدن های طولانی بلاخره دازای چویا رو گرفت و چون پشتش بود چویا رو از پشت بغل کرد
_ گرفتمت
+ من...
_ لئوناردو نباید مایکل رو ازم میگرفتی...تقاصش رو پس میدی...شکنجه گزینه خوبیه
مایکل رو با یه دستش از چویا گرفت و رو تخت مخصوص خودش که تو اتاق بود گذاشت و چویا رو روی تخت پرت کرد
+ من...مجازاتم رو قبول نمیکنم
جاشونو عوض کردن و حالا چویا روی دازای بود و دستاشو به تخت قفل کرد...زور چویا از دازای کمتر بود اما دازای کنجکاو بود میخواست چیکار کنه و الان...بجای اینکه جلوشو بگیره راه رو براش باز کرده بود
چویا دکمه های لباسش رو باز کرد و بدنش در مرز دید دازای بود و دازای همچنان کنجکاو و بامزه بهش نگاه میکرد
_ مجازات چیزی نیست که تو بتونی انتخاب کنی که قبولش کنی یا نه
+ فعلا که تو زیر منی
دازای نیشخندی زد و گفت
_ میخوای چیکار کنی؟
+ اممم...
کمی فکر کرد که دازای با یه حرکت جاشونو عوض کرد و بوسه ای رو لباش کاشت
_ تنبیه شو لئوناردو
شروع به قلقلک دادنش شد و چویا خندید التماسش کرد که بس کنه اما نمیکرد اونقدر ادامه داد تا اینکه اشک های چویا از خنده زیاد گوش هاشو خیس کرده بودن تا بلاخره دازای بیخیال شد
_ اینم تنبیه تو
از روش بلند شد و نگاهی به ائویی انداخت که چطور انگشت شستش رو وارد دهنش کرده بود و میمکیدو با چشمای درشت و کنجکاوش به دازای نگاه میکرد...اما دازای براش سوال بود این دختر چرا هر وقت دازای رو میبینه خنده به لب هاش میاد
بغلش کرد و رو به روی چویا ایستاد
_ ما کارای مهمتری داریم تا لئوناردو رو تنبیه کنیم...بریم مایکل کوچولو
چویا خنده ریزی کرد...کی فکرشو میکرد خطرناک ترین فرد توکیو انقدر بچگانه رفتار کنه و با یه بچه ی نوزاد بازی کنه؟ اون دختر خوشبخت میشد...چون فردی به اسم دازای داشت بزرگش میکرد.
........................................................
آروم موهاشو نوازش میکرد و گاهی بوسه رو سرش میزاشت و معشوقه اش رو میپرستید
+ بلاخره آروم گرفتیم
_ فعلا...همینطوره
ائویی تخت شخصی خودش رو تو اتاق دازای و چویا داشت و آروم رو تختش خوابیده بود و چویا هم تو بغل مردش فرو رفته بود و به ضربان قلبش گوش میکرد
_ روز اولی که دیدمت...فکر نمیکردم یه روز اینطوری تو بغلم بگیرمت...تو معجزه ی منی
چویا نفس عمیقی کشید و عطرش رو وارد ریه هاش کرد
+ تو هم خانواده ی من شدی...به لطف تو من دیگه تنها و ضعیف نیستم...اگه نبودی شاید خیلی وقت پیش گرگای بیرون منو از بین میبردن
_ تا وقتی پیش منی جات امنه
+ ممنونم!
از بغلش بیرون اومد و برای تشکر کردن لب هاشو خیلی آروم و نرم رو لبای دازای گذاشت و اولش بی حرکت بود میخواست دازای بوسه رو تایید کنه و همین اتفاق هم افتاد...دازای نرم بوسیدش و چویا با گرفتن تاییدی از دازای پیشروی کرد و دستاشو دور گردنش انداخت و یکی از دستاشو وارد موهای نرم و موج دارش کرد و چنگ زد...
_____________________________________________________________
ادامه دارد...
یک هفته از اون روز گذشته بود و دازای بجای اینکه خودشو غرق کار کنه بیشتر وقتش رو پیش ائویی میگذرونه و اکوتاگوا مجبوره در روز بیشتر کار های دازای رو انجام بده...چویا هم به ماموریت های مهم میرفت اما دازای به هیچ وج چویا رو تنها نمیزاشت...دازای ائویی رو به مافیا آورده بود اما هیچکس از وجودش باخبر نبود مخصوصا موری...اگه اون میفهمید یا این بچه رو میکشت یا که از زندگی دازای بیرونش میکرد...موری هم با ریو بزرگ شده اونم لنگ همونه فقط این موزیانه تر کار ها رو پیش میبره ولی ریو از قدرت استفاده میکرد.
چویا با خستگی وارد اتاق شد و با دیدن صحنه رو به روش گل از گلش شکفت...
یه چشم بند قرمز و یه چشم بند نارنجی برای خودش و ائویی بسته بود و با جدیت روی تخت ایستاده بود و ائویی رو مثل یک هندونه زیر بغلش گرفته بود و به محض اینکه چشمش به چویا افتاد سمتش رفت و گفت
_ هی تو چرا همینطوری وایسادی؟
ائویی رو روی تخت گذاشت و برای چویا چشم بند آبی زد
_ تو لئوناردویی مایکل بلند شو نفله
با جدیت گفت و ائویی رو بلند کرد
_ میریم به ماموریت
چویا هنی گفت و سوالی نگاهشون کرد
+ اینجا چخبره؟
_ لاکپشت های نینجا...لئوناردو چرا ماتت برده
چویا تازه دو هزاریش افتاد و با خنده گفت
+ با اون چشم بند قرمز مشخصه تو رافائل هستی
_ زدی تو خال...مایکل کوچولو و لئوناردو باید از من پیروی کنید من از همتون قوی ترم
چویا خندید و همراهش رو تخت ایستاد و ائویی رو ازش قاپید
_ هی...ما باید بریم ماموریت!!!
+ آه متاسفم رافائل من مایکل رو میدزدم
_ خیانت؟؟؟ هومم؟؟ اگه دستم بهت برسه خیانتکار!!!
دور اتاق رو دنبال هم دویدن و صدای خنده های ائویی تو اتاق میپیچید و چویا هم با جیغ مویی از دست دازای در میرفت...بعد از دویدن های طولانی بلاخره دازای چویا رو گرفت و چون پشتش بود چویا رو از پشت بغل کرد
_ گرفتمت
+ من...
_ لئوناردو نباید مایکل رو ازم میگرفتی...تقاصش رو پس میدی...شکنجه گزینه خوبیه
مایکل رو با یه دستش از چویا گرفت و رو تخت مخصوص خودش که تو اتاق بود گذاشت و چویا رو روی تخت پرت کرد
+ من...مجازاتم رو قبول نمیکنم
جاشونو عوض کردن و حالا چویا روی دازای بود و دستاشو به تخت قفل کرد...زور چویا از دازای کمتر بود اما دازای کنجکاو بود میخواست چیکار کنه و الان...بجای اینکه جلوشو بگیره راه رو براش باز کرده بود
چویا دکمه های لباسش رو باز کرد و بدنش در مرز دید دازای بود و دازای همچنان کنجکاو و بامزه بهش نگاه میکرد
_ مجازات چیزی نیست که تو بتونی انتخاب کنی که قبولش کنی یا نه
+ فعلا که تو زیر منی
دازای نیشخندی زد و گفت
_ میخوای چیکار کنی؟
+ اممم...
کمی فکر کرد که دازای با یه حرکت جاشونو عوض کرد و بوسه ای رو لباش کاشت
_ تنبیه شو لئوناردو
شروع به قلقلک دادنش شد و چویا خندید التماسش کرد که بس کنه اما نمیکرد اونقدر ادامه داد تا اینکه اشک های چویا از خنده زیاد گوش هاشو خیس کرده بودن تا بلاخره دازای بیخیال شد
_ اینم تنبیه تو
از روش بلند شد و نگاهی به ائویی انداخت که چطور انگشت شستش رو وارد دهنش کرده بود و میمکیدو با چشمای درشت و کنجکاوش به دازای نگاه میکرد...اما دازای براش سوال بود این دختر چرا هر وقت دازای رو میبینه خنده به لب هاش میاد
بغلش کرد و رو به روی چویا ایستاد
_ ما کارای مهمتری داریم تا لئوناردو رو تنبیه کنیم...بریم مایکل کوچولو
چویا خنده ریزی کرد...کی فکرشو میکرد خطرناک ترین فرد توکیو انقدر بچگانه رفتار کنه و با یه بچه ی نوزاد بازی کنه؟ اون دختر خوشبخت میشد...چون فردی به اسم دازای داشت بزرگش میکرد.
........................................................
آروم موهاشو نوازش میکرد و گاهی بوسه رو سرش میزاشت و معشوقه اش رو میپرستید
+ بلاخره آروم گرفتیم
_ فعلا...همینطوره
ائویی تخت شخصی خودش رو تو اتاق دازای و چویا داشت و آروم رو تختش خوابیده بود و چویا هم تو بغل مردش فرو رفته بود و به ضربان قلبش گوش میکرد
_ روز اولی که دیدمت...فکر نمیکردم یه روز اینطوری تو بغلم بگیرمت...تو معجزه ی منی
چویا نفس عمیقی کشید و عطرش رو وارد ریه هاش کرد
+ تو هم خانواده ی من شدی...به لطف تو من دیگه تنها و ضعیف نیستم...اگه نبودی شاید خیلی وقت پیش گرگای بیرون منو از بین میبردن
_ تا وقتی پیش منی جات امنه
+ ممنونم!
از بغلش بیرون اومد و برای تشکر کردن لب هاشو خیلی آروم و نرم رو لبای دازای گذاشت و اولش بی حرکت بود میخواست دازای بوسه رو تایید کنه و همین اتفاق هم افتاد...دازای نرم بوسیدش و چویا با گرفتن تاییدی از دازای پیشروی کرد و دستاشو دور گردنش انداخت و یکی از دستاشو وارد موهای نرم و موج دارش کرد و چنگ زد...
_____________________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱۹.۰k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط