{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 158
سه روز از اون روزی که بحث کرده بودن گذشته بود و از اون موقع تاحالا چویا حتی یک کلمه هم با دازای هم صحبت نشده بود و دازای هم اصلا خونه نبود که بخواد اعتراضی کنه...صبح میرفت مافیا و تا شب به کار های اداری اش رسیدگی می‌کرد و بعد با اودا و انگو و شایدم تنهایی به بار میرفت و موقعی برمی‌گشت که چویا خواب بود...در طی روز هم چویا وقتش رو با ائویی میگذروند اما ائویی هم به تازگی بد خلق و لجباز شده بود با گریه غذا می‌خورد و به کسی گوش نمی‌کرد انگار که متوجه شده بود کسی که پدر خطابش کرده اونو نمیخواد.
چویا با یه شلوارک تا بالای رونش و یه لباس کوتاه تنش بود و روی تخت دراز کشیده بود و همونطور که پفیلا می‌خورد تلوزیون تماشا میکرد و چشمش به دازای افتاد که به سختی در تلاش بود کراواتش رو مرتب ببنده و عجیب بود که کت شلوار سفید به تن داشت
آهی کشید و از جاش بلند شد و از کراواتش گرفت سمت خودش برگردوند که دازای متعجب شد اما بعد لبخند زد.
در سکوت کراواتش رو بست که دازای خواست بغلش کنه که چویا عقب رفت و بی توجه رو تخت دراز کشید
_ میخوای به این رفتار ادامه بدی؟
چویا جوابی نداد و در سکوت به تلوزیون خیره شد که در به صدا در اومد و چویا اجازه ورود داد...ائویی همراه لوکا وارد اتاق شدن و لوکا گفت
" دازای عجله کن...چیزی تا شروع نمونده "
_ خوبه...
به خودش درون اینه گفت و سمت در رفت که ائویی دستاشو سمت دازای دراز کرد و با امید داخل چشماش بهش خیره شد...امید اینکه بغلش کنه
دازای حتی به دختر بچه نگاهی ننداخت و گفت
_ زود باش...
و رفت که چویا از لوکا خواست دخترک رو پیشش ببره و ائویی رو روی پاش نشوند
ائویی به در بسته خیره شد...
" بابایی...بابا! "
چویا سر دخترو بوسید و دست کوچولوشو روی شکمش گذاشت و برآمدگی رو حس کرد و چشماش برقی زد
چویا خنده ای کرد که ائویی از سر کنجکاوی سرشو رو شکمش گذاشت که چویا از بامزگیش نتونست جلو خودشو بگیره و اونقدر محکم بوسش کرد که ائویی صداش در اومد.
همراه ائویی فیلم تماشا کردن که ائویی سریع خوابش برد و چویا دخترو روی تخت گذاشت و خودش از اتاق بیرون رفت و وقتی برگشت لوکا رو دید
+ لوکا؟
" باید باهم صحبت کنیم "
+ فکر کردم همراهش رفتی...راجب چی؟
" اونو ولش کن همراهم بیا "
..........................................................
تو سالن پذیرایی نشسته بود و چشماش از تعجب گرد شده بودن...
+ ف..فهمیده؟
" مدیر قبل مرگش گفت اما...دازای اگه بفهمه نمیدونم چه بلایی سر من و تو میاد "
+ مارو میکشه...بدون اینکه توضیحی بشنوه
" تورو نه...تو بچشو داری حمل میکنی اگه به تو رحم نکنه به بچه اش رحم میکنه...محاله بلایی سر تو بیاره اما من...مرگم تضمین شده ست "
+ اصلا نباید بهش فکر کنی...مدیر مرده...مدرکی هم نیست گفتی دازای باور نکرده وقتی مدرکی نباشه مهم نیست کی حرف میزنه
" چویا باید خودت بهش بگی...باید همه چیو بگی چون بلاخره میفهمه هنوز اون مردو نشناختی؟ "
چویا دستشو لای موهاش برد
+ فعلا...م...میونه مون سر ائویی شکرابه نمیتونم الان بهش بگم
" سر ائویی؟ "
+ اون ائویی رو قبول نمیکنه...بی توجهی هاشو نمیبینی؟ اون حتی به یه دختر بچه رحم نمیکنه...محاله به منو تو...آه لعنتی!
به پشت تکیه داد و نفسشو تخلیه کرد
+ کجا رفته؟
" یکی از شریک ها دعوتش کرده برای شام...امیدوارم خوب پیش بره اونوقت به عنوان رسمی اعلام میشه که رئیسه "
+ موری چی؟
" اون برمیگرده به پزشک بودنش...اگه عاقل باشه "
چویا سری تکون داد و بلند شد که لوکا ناخواسته چشمش به پاهای سفید و تو پرش افتاد و سریع نگاهشو گرفت و سرخ شد.
.......................................................
ساعت از دوازده گذشته بود و دازای وارد اتاق خواب شد اما چویا بیدار بود و یه حوله دور بدنش بود که مشخص بود از حموم اومده
دازای روی تخت نشست و دراز کشید نفس عمیقی کشید. موهاش از عرق خیس شده بود و کتش رو کنار پرت کرد و از بوی الکل متوجه مست بودنش شد...یعنی چقدر خورده که اینطوری شده؟
بلند شد و لباسش رو در آورد و سمت چویا رفت و جلوش نشستو سرشو رو پاش گذاشت و هوم ریزی گفت
_ چیبی...من...
سکوت کرد که چویا سوالی نگاهش کرد
+ تو چی؟
_ من اشتباه کردم...
دستش رو زیر رونش کشید و ادامه داد
_ من...امشب...
چویا فهمید چیکار کرده و نفس عمیقی کشید...گناه خودش بیشتر بود الان باید چه واکنشی نشون میداد؟
+ چرا؟‌
_ نفهمیدم...متوجه کاری که کردم نشدم...تو که...ولم نمیکنی...اشتباه بود من...من تازه فهمیدم چیکار کردم.
____________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵۸)

ابلیس

[•] عمارت عشق [•] part: 8چویا خشکش زد. ...

بهار بدون تو

رمان سوم پارت پنجم😩࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی ولی خ...

رمان آخرین دیدار پارتᐢ..ᐢ⑅۳،شرمنده که چند روز نبودم...،خب بر...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط