شااااه جنووون... .
شااااه جنووون... .
بگذار شهرزادت شَوَم ، تا قصه از غم گویمت....
صد جورِ جلادان و شاه ، ازسینه ی بم گویمت....
درکاخِ ظلم جلااااد باش ،سرجوووخه ی اعدام باش.....
فرمان ببر از بزدلااااان ،بدنام باش ،بدنام باش......
شااااه اشتباه میکند ،!!!!!
سرباز را اعدااام کن....!!
در انزوااااای مرزهاااا ، سربااااز را گمنام کن.....
دیشب هزاران آرزو ،در کوچه ها اعدام شد......
صد دختر ِشعر و غزل ،در ذهنِ ما بدناااام شد.......
اما تو شاااه قصه ای ، تو تاااااجدار مطلقی...
تا میتوانی حکم کن ، تو شهسواااارِ مطلقی....
صدهاااا وزیرِ بی خرد ، در قلعه ات پنهان شده.....
سربازِ زخمی بی وطن ، در مرز تیر باراااان شده.....
در کاخ این شهر سکوت ، تا میشود شاهانه باش....
مرگ شقایق را نبین ، مجهووووول چون افسانه باش...
گاهی غرورِ چکمه ات ، بر سینه ی مردم دوید .....
جلاااااد با ساطووور زد ، قلبِ شقایق را درید.....
گاهی تو فرمان میدهی ،جلااااد غوغاا میکند......
زخم وجودم را ببین ، جلااااد حاشاااااا میکند!!!!....
مردم ولی فرمان برند ، گاااهی شبانی میکنی........ برگوسفندانِ نفهم ، شاهانه چوپاااانی کنی....
سرجوخه ی اعدام باش ،من مجرمم اعدام کن....
چشمم ببند و بی صدااااا ، در شعرهاااا اعدام کن......
اما تمااااام شهر از ، خونِ غزلهااااا پر شوَد .....
شاعر زبانش گنگ نیست ، حتی اگر بی سر شود..........
این شعرها روزی ترا ، چون شااااه پایین میکشند....
هر چند جلاااادان تو ، این شعرها را میکشند .......
روزی که تاج شاهیت ، همچووون طناب دار شد.....
فریاد مظلومان ز جور ، روزی برایت دااااار شد....
از واژه های سربدار ، شاهنشهم عبرت بگیر....
شااااهی رهاکن زود باش ، در گوشه ی خِفت بمیر....... . .
شاعر زبانش گنگ نیست
حتی اگر بی سر شود....... .
.
انسانها
همچون گوسفندانی نباشید که چوپان شما را چوبکاری کند..... گوسفند که باشید یا گرگ شما را میدرد یا ساطور فرقی نمیکند گاهی زندگی یعنی گوسفند نبودن ......
بگذار شهرزادت شَوَم ، تا قصه از غم گویمت....
صد جورِ جلادان و شاه ، ازسینه ی بم گویمت....
درکاخِ ظلم جلااااد باش ،سرجوووخه ی اعدام باش.....
فرمان ببر از بزدلااااان ،بدنام باش ،بدنام باش......
شااااه اشتباه میکند ،!!!!!
سرباز را اعدااام کن....!!
در انزوااااای مرزهاااا ، سربااااز را گمنام کن.....
دیشب هزاران آرزو ،در کوچه ها اعدام شد......
صد دختر ِشعر و غزل ،در ذهنِ ما بدناااام شد.......
اما تو شاااه قصه ای ، تو تاااااجدار مطلقی...
تا میتوانی حکم کن ، تو شهسواااارِ مطلقی....
صدهاااا وزیرِ بی خرد ، در قلعه ات پنهان شده.....
سربازِ زخمی بی وطن ، در مرز تیر باراااان شده.....
در کاخ این شهر سکوت ، تا میشود شاهانه باش....
مرگ شقایق را نبین ، مجهووووول چون افسانه باش...
گاهی غرورِ چکمه ات ، بر سینه ی مردم دوید .....
جلاااااد با ساطووور زد ، قلبِ شقایق را درید.....
گاهی تو فرمان میدهی ،جلااااد غوغاا میکند......
زخم وجودم را ببین ، جلااااد حاشاااااا میکند!!!!....
مردم ولی فرمان برند ، گاااهی شبانی میکنی........ برگوسفندانِ نفهم ، شاهانه چوپاااانی کنی....
سرجوخه ی اعدام باش ،من مجرمم اعدام کن....
چشمم ببند و بی صدااااا ، در شعرهاااا اعدام کن......
اما تمااااام شهر از ، خونِ غزلهااااا پر شوَد .....
شاعر زبانش گنگ نیست ، حتی اگر بی سر شود..........
این شعرها روزی ترا ، چون شااااه پایین میکشند....
هر چند جلاااادان تو ، این شعرها را میکشند .......
روزی که تاج شاهیت ، همچووون طناب دار شد.....
فریاد مظلومان ز جور ، روزی برایت دااااار شد....
از واژه های سربدار ، شاهنشهم عبرت بگیر....
شااااهی رهاکن زود باش ، در گوشه ی خِفت بمیر....... . .
شاعر زبانش گنگ نیست
حتی اگر بی سر شود....... .
.
انسانها
همچون گوسفندانی نباشید که چوپان شما را چوبکاری کند..... گوسفند که باشید یا گرگ شما را میدرد یا ساطور فرقی نمیکند گاهی زندگی یعنی گوسفند نبودن ......
- ۲.۲k
- ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط