Part³
Part³
علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/ کیوم£
: تو شلوغ ترین گستاخ ترین و شیطون ترین بچه ای بودی که تاحالا تو عمرم نظیرش رو ندیدم و حتی بازیگوش ترین بچه ای که این پرورشگاه به خودش دیده! شیطنت تو ستون های این پرورشگاه و به لرزه در می یاورد! گاهی با خودم فکر میکردم شاید نباید گول ظاهر آروم و چشمای معصوم درشت رو که مثل ستاره میدرخشن رو میخوردم ولی وقتی با دستای کوچیک و نرمت صورتم و لمس میکردی و میخندیدی قند تو دلم آب میشد و راضی میشدم...
عینکشون رو در آوردن و گوشه ی چشماشون رو پاک کردن دستام و روی زانوهام مشت کردم و لب گزیدم و دندون هام رو روی هم محکم فشردم که مانع سرازیر شدن گوله های ناخواسته اشک هام بشن
: میترسیدم نتونم سرکشی و یاغی بودنت و اصلاح کنم و بچه قلدر و زورگویی رو بار بیارم
نفسم تو سینه ام حبس شده بود هیچ وقت تصور نمیکردم خانم هجو همچین حسی نسبت به بچه بیچاره و یتیمی مثل من داشته باشن باور نمیکردم خانمی که مقابلم نشسته همون مدیر سختگیری باشه که منو مجبور به انجام کارهای سخت میکرد
: اما مطمئن بودم اگه میتونستم از پس تو بربیام از پس بقیه بچه ها هم میتونم بربیام چون بچه ای رو دست تو نبود یونا..! سعی داشتم تو رو طوری تربیت کنم تا بتونی بقیه بچه هارو تربیت کنی و الگویی براشون باشی و بتونی رو پاهای خودت بایستی! از طرفی نمیخواستم علاقهای که نسبت به تو داشتم مثل روز برای تمام اهالی این پرورشگاه و حتی پیش تو اشکار بشه تا بقیه حس نکنن بین تو و اونا فرق میزارم درحالی که تو برای من خیلی خاصی یونا!
آهی کشید و ادامه داد
: تو بچه منی!.. تو تو بغل من بزرگ شدی، من با همین دستای پیر و فرسوده ام تورو بزرگت کردم، خودم برات اسم گذاشتم.. هر کاری که یه مادر میتونه برای بچه اش بکنه رو برای توهم انجام دادم چون تو رو به عنوان بچه نداشته ام دونستم و بزرگت کردم همیشه دلبستگی خاصی به تو داشتم و تو از بقیه بچه ها برام متمایز بودی برای همین میترسیدم! میترسیدم که بچه ها متوجه خاص بودن تو توی دلم بشن. اگه از من متنفر باشی حق داری چون من با تو بیشتر از تمام بچه های اینجا سرد و ناعادلانه رفتار میکردم و بیشتر از همه نسبت به تو سختگیری میکردم. ازت انتظار ندارم که منو درک کنی یا ببخشی فقط میخواستم حالا که داری میری بخاطر تمام کار هایی که کردم معذرت بخوام.. من مطمئنم تو برای موفق شدن نه به این پرورشگاه نیاز داری نه به من نه به پول و نه به یه خانواده خوب و مهربون! چون تو رو من بزرگت کردم و طوری بزرگت کردم که به تنهایی بتونی بدرخشی! اینده تو روشنه و تو دختر با استعداد و فوق العاده باهوش و زیبایی هستی.. هوش و مهربونی و قلب پاکت تو رو به بهترین ها میرسونه یونا
.............
علامت ها: یونا+/ تهیونگ-/ سوجین&/ جیون×/ هانول@/ سیون¢/ کیوم£
: تو شلوغ ترین گستاخ ترین و شیطون ترین بچه ای بودی که تاحالا تو عمرم نظیرش رو ندیدم و حتی بازیگوش ترین بچه ای که این پرورشگاه به خودش دیده! شیطنت تو ستون های این پرورشگاه و به لرزه در می یاورد! گاهی با خودم فکر میکردم شاید نباید گول ظاهر آروم و چشمای معصوم درشت رو که مثل ستاره میدرخشن رو میخوردم ولی وقتی با دستای کوچیک و نرمت صورتم و لمس میکردی و میخندیدی قند تو دلم آب میشد و راضی میشدم...
عینکشون رو در آوردن و گوشه ی چشماشون رو پاک کردن دستام و روی زانوهام مشت کردم و لب گزیدم و دندون هام رو روی هم محکم فشردم که مانع سرازیر شدن گوله های ناخواسته اشک هام بشن
: میترسیدم نتونم سرکشی و یاغی بودنت و اصلاح کنم و بچه قلدر و زورگویی رو بار بیارم
نفسم تو سینه ام حبس شده بود هیچ وقت تصور نمیکردم خانم هجو همچین حسی نسبت به بچه بیچاره و یتیمی مثل من داشته باشن باور نمیکردم خانمی که مقابلم نشسته همون مدیر سختگیری باشه که منو مجبور به انجام کارهای سخت میکرد
: اما مطمئن بودم اگه میتونستم از پس تو بربیام از پس بقیه بچه ها هم میتونم بربیام چون بچه ای رو دست تو نبود یونا..! سعی داشتم تو رو طوری تربیت کنم تا بتونی بقیه بچه هارو تربیت کنی و الگویی براشون باشی و بتونی رو پاهای خودت بایستی! از طرفی نمیخواستم علاقهای که نسبت به تو داشتم مثل روز برای تمام اهالی این پرورشگاه و حتی پیش تو اشکار بشه تا بقیه حس نکنن بین تو و اونا فرق میزارم درحالی که تو برای من خیلی خاصی یونا!
آهی کشید و ادامه داد
: تو بچه منی!.. تو تو بغل من بزرگ شدی، من با همین دستای پیر و فرسوده ام تورو بزرگت کردم، خودم برات اسم گذاشتم.. هر کاری که یه مادر میتونه برای بچه اش بکنه رو برای توهم انجام دادم چون تو رو به عنوان بچه نداشته ام دونستم و بزرگت کردم همیشه دلبستگی خاصی به تو داشتم و تو از بقیه بچه ها برام متمایز بودی برای همین میترسیدم! میترسیدم که بچه ها متوجه خاص بودن تو توی دلم بشن. اگه از من متنفر باشی حق داری چون من با تو بیشتر از تمام بچه های اینجا سرد و ناعادلانه رفتار میکردم و بیشتر از همه نسبت به تو سختگیری میکردم. ازت انتظار ندارم که منو درک کنی یا ببخشی فقط میخواستم حالا که داری میری بخاطر تمام کار هایی که کردم معذرت بخوام.. من مطمئنم تو برای موفق شدن نه به این پرورشگاه نیاز داری نه به من نه به پول و نه به یه خانواده خوب و مهربون! چون تو رو من بزرگت کردم و طوری بزرگت کردم که به تنهایی بتونی بدرخشی! اینده تو روشنه و تو دختر با استعداد و فوق العاده باهوش و زیبایی هستی.. هوش و مهربونی و قلب پاکت تو رو به بهترین ها میرسونه یونا
.............
- ۲۱.۱k
- ۲۲ دی ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط