{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به نام خدا--

به نام خدا--
سیلام🤓🌚
بعد میلیارد ها سال بهار یادش اومد سناریو دار--
خلاصه
آمدم که بپارتم
البته با اینکه زیاد سناریوم طرفدار ندا--
نه نه چه حرفیه
بیخیال
اثرات مدرسه است🌚
یه معلم هایی گیرمون اومد--
خب بسه خیلی حرف زدم.
بفرمایید پارت.
.
.
.
.
سناریو:زخم التیامی/پارت (چندیم؟)
(موقعیت:خوابگاه A¹) (زمان: ۹:۲۴ )

**باکوگو**
پنج روز از اون ماجرای جمع کردن اطلاعات گذشته بود و وضعیت تعداد قهرمان ها عادی شده بود. البته عادی برای شهر. چون یه مشکلی برای من وجود داشت. دکو دیگه باهام حرف نمیزد. این چند روز جوری رفتار می‌کرد که انگار وجود ندارم. انگار یه روحم.

باکوگو اندر ذهن:**باید باهاش حرف بزنم. باید این کار رو کنم. امروز میرم بهش حقیقتو بگم. بگم که من اون حرفا رو نزدم. شاید اونجوری منو بخشید...**

●●●
(موقعیت: زنگ تفریح) (زمان: ۹:۴۶)

**نویسنده**
زنگ تفریح خورده بود. همه بچه ها به سمت بیرون از کلاسا حرکت کردن و کلاس تقریبا خالی شد. باکوگو آروم نگاهشو از روی دفتر برداشت و زیر چشمی به ایزوکو نگاه کرد. ایزوکو داشت خندون با ایدا حرف می‌زد. باکوگو چند لحظه صبر کرد تا بالاخره ایدا از ایزوکو خداحافظی گرد و به سمت کافه تریا رفت.

با رفتن ایدا لبخند ایزوکو محو، و نگاهش سرد شد. بعد چرخید و رفت سمت خروجی کلاس. باکوگو سریع از رو صندلی بلند شد و پشت سر ایزوکو دنبالش رفت. باکوگو چند متر با ایزوکو فاصله داشت که گفت"دکو وایسا " ولی ایزوکو جواب نداد. باکوگو دوباره گفت" دکو با تو ام!" ولی ایزوکو به حرفش اهمیت نداد. باکوگو داد زد" ایزوکو!"

همه نگاه ها سمت باکوگو چرخیدن. حتی ایزوکو.
-- چیه کاتسوکی؟
قلب باکوگو ترک خورده و صدای شکستنش توی سینه اش پیچید. باکوگو بغض کرد. غم ، ترس و خشم همه باهم توش جریان پیدا کرد. باکوگو نفس عمیقی کشید و بغضشو قورت داد.
-- کاتسوکی، ها؟! پس من از حالا شدم کاتسوکی؟! پس کاچان چی شد؟! دکو چی شد؟!

ایزوکو با یه نگاه سرد گفت" دکو برتی کاچان مرد. کاچان برای من..." و راهش رو کشید و رفت. باکوگو نمیتونست چیزی که شنیده بود رو باور کنه. خشکش زده بود. انگار یه سطل آب یخ روش خالی کرده بودن. شعله امید توی دلش با یه باد شدید خاموش شد و شاید، دیگه هرگز قرار نبود روشن بشه....
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
کجاااااا؟

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
داستان تمومه کجا؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
(قسم می‌خورم کامنت بزارم)
(قسم خوردی. برو کامنت بزار بدو بدو)
(تا اینجا اومدی یه کاری هم بکن دیگه😂)
دیدگاه ها (۲)

سناریو باکودکو

پارت پنجم🧡💚قلبی که به تو تعلق داره باکودکو(مکان.بالا ...

دوستان ب ی سری از دلایلی که هستش میخوام پستای پیج رو پاک کنم...

سناریو باکودکو

رمان یک نیمکت فاصله

سناریو:مرگ پنهان/پارت آخر**نویسنده**سه ماه از مرگ ایزوکو می‌...

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط