{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🥀💚 **عنوان: «آخرین خداحافظی؛

🥀💚 **عنوان: «آخرین خداحافظی؛

وقتی ایزوکو میدوریا به میدان نبرد رسید و جسد بی‌حرکت باکوگو رو دید، دنیا براش متوقف شد. با گریه اسمش رو صدا زد، اما جوابی نشنید. بااین‌حال، با تمام قدرتش جنگید و سرانجام شیگاراکی رو شکست داد؛ اما خودش هم به‌شدت زخمی شد.

چند روز بعد، در بیمارستان یو.اِی.، ایزوکو برای آخرین بار چشم‌هاشو باز کرد. باکوگو کنار تختش نشسته بود، دستشو گرفته بود و با صدای لرزون گریه می‌کرد.

ایزوکو با لبخندی کم‌رنگ زمزمه کرد:
«کا... کاچان... گریه نکن...»

باکوگو با چشمانی پر از اشک گفت:
«خفه شو، دکو! تو باید زنده بمونی! نمی‌ذارم بعد از این همه سختی، همین‌طوری ترکم کنی!»

ایزوکو به‌آرامی دستش رو روی دست باکوگو گذاشت و گفت:
«خوشحالم... که تونستم نجاتت بدم... فقط می‌خواستم تو و بقیه زنده بمونین...»

اشک از چشم‌های ایزوکو سرازیر شد.

«ممنونم... که دوست دوران کودکی من بودی، کاچان... خداحافظ...»

چشم‌های سبزش به‌آرامی بسته شدن و دستش از دست باکوگو سر خورد.

باکوگو چند لحظه به صورت بی‌حرکتش خیره موند، تا اینکه صدای ممتد دستگاه‌ها سکوت اتاق رو شکست.

باور نمی‌کرد ایزوکو برای همیشه ترکش کرده باشه.

دست سردش رو به سینه‌اش چسبوند و با صدایی شکسته فریاد زد:

«ای کاش... ای کاش من به‌جای تو می‌مُردم! دکووو! من هنوز کلی حرف بهت نزده بودم! هنوز بهت نگفته بودم چقدر برام مهمی!»

اما دیگه جوابی نبود...

🥀 **ده سال بعد...**

باکوگو با دسته‌ای رز سفید کنار قبر ایزوکو زانو زد. گل‌ها رو روی قبر گذاشت و به سنگ سردش خیره شد.

«سلام، دکو... تولدت مبارک.»

لبخند تلخی زد و اشک‌هاش سرازیر شدن.

«می‌دونی؟ من هنوزم بعضی وقت‌ها عصبانی می‌شم که چرا اون روز بیدار نشدی... اما بیشتر از همه، دلم برات تنگ شده.»

دستش رو روی سنگ قبر گذاشت.

«من هنوز دارم راهی رو که با هم شروع کردیم ادامه می‌دم... ولی کاش اینجا بودی تا خودم اینو بهت بگم.»

سرش رو پایین انداخت و زمزمه کرد:

«دوستت دارم، ایزوکو... همیشه دوستت خواهم داشت.»

باد آرومی وزید و گلبرگ‌های سفید در هوا چرخیدن.

باکوگو برای لحظه‌ای لبخند زد؛ انگار صدای خنده‌ی ایزوکو رو شنیده بود.

اما وقتی برگشت، کسی اونجا نبود...

فقط خاطرات پسری باقی مونده بود که برای نجات همه جنگید و در آخر، خودش نجات پیدا نکرد.

💚 **بعضی قهرمان‌ها دنیا رو نجات می‌دن، اما هیچ‌کس نمی‌تونه اون‌ها رو برای همیشه کنارمون نگه داره... بااین‌حال، تا وقتی در قلب کسی زنده باشن، شعله‌شون هرگز خاموش نمی‌شه.**

**پایان... 🥀****




#مای_هیرو_آکادمیا #ایزوکو_میدوریا #کاتسوکی_باکوگو #فن_فیک #عشق_ناگفته #تراژدی #آخرین_خداحافظی
دیدگاه ها (۰)

### 🥀 آغوشی میان مرگده سال از مرگ ایزوکو میدوریا گذشته بود، ...

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

رمان یک نیمکت فاصله

پارت ۲باکوگو که هنوز دستش روی قلبش بود از گردن دکو جدا شد 《ب...

سناریوی شماره ۲ تک پارتی.اسم:دکو تنهام نذار.زمان وقتی دکو از...

به نام خدا--سیلام🤓🌚بعد میلیارد ها سال بهار یادش اومد سناریو ...

پارت هیفدهم🧡💚قلبی که به تو تعلق داره باکودکو <فردا صبح> (ای...

پارت۶(در عمق نگاه تو)چندی بعد ایزوکو آرام چشمانش را باز کرد،...

𝑫𝒂𝒓 𝒐𝒎𝒈𝒉𝒆 𝒏𝒆𝒈𝒂𝒉 𝒕𝒐(در عمق نگاه تو)پارت𝟏𝟐...حرفش با صدای زنگ ...

(باکوگو دوستت دارم)پارت۷ پارت آخر از زبان باکوگو:من تا نامه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط