ابلیس
part 29
چویا با گونه های قرمز رو صندلی نشسته بود و به دازای زل زده بود...بعد از نیم ساعت چویا دیگه خسته شد و سرشو پایین انداخت
+ خسته شدم...معذرت خواهی کن
_ خواب دیدی خیره
آبمیوه رو جلوش گذاشت و خودش هم پشت میز لم داد
+ چطور جرعت کردی
دازای آهی کشید اما اون لکه بنفش رنگ رو گردنش خودنمایی میکرد و دازای از این خوشحال بود
_ من جرعت دارم...حالا تو جرعتشو داری گردنتو قایم کن...بیچاره من کمکت کردم باید ازم ممنون هم باشی
+ خودت اون بلا رو سرم اوردی
دازای حرفی نزد و با شرابش بازی کرد
+ چرا برای من نگرفتی؟
_ هنوز بچه ای
+ تو چی؟
_ من هجده سالمه...ولی تو شونزده ای...دو سال صبر کن
چویا نگاهشو دزدید که نیکولای سمتش اومد که چویا با خوشحالی بلند شد و بغلش کرد و باید گفت که تو عصبی کردن دازای موفق بود هر چی نباشه اون یه پسره
_ بشین!
پرجذبه و دستوری گفت که چویا ناخواسته حرفش رو اجرا کرد و نیکولای با دیدن دازای سر خم کرد
" بی ادبی منو ببخشین ارباب "
دازای سریع بدون مکث جوابشو با لحن تندی داد
_ نمیبخشم...دور ور چویا نبینمت! گمشو
نیکولای سری تکون داد و چند قدم برداشت که دازای متوقفش کرد
_ آها...صبر کن
نیکولای ایستاد و منتظر شد
_ من ارباب تو نیستم...در حد برده بودنم نیستی
نیکولای عذرخواهی کرد و با تعظیم از اونجا خارج شد
+ رفتارت...
_ خفه شو! چطور با کمال میل اون حر&ومی رو بغل میکنی ولی واسه من قیافه میای؟؟
چویا تازه متوجه حسادتش شد ولی لحنش اونو ناراحت کرد دازای از وقتی اومده بودن آکادمی خیلی فرق کرده بود و دیگه با چویا مهربون رفتار نمیکرد بلکه بی توجهی میکرد و یا بیشتر کتاب میخوند و وقتایی که با چویا صحبت میکرد فقط دستوری و تند بود.
+ حسادت کردی؟
دازای بلند شد و از بارخونه آکادمی خارج شد و چویا موند
+ این لعنتی چشه؟ کاری کردم؟ خیلی عصبی نبود ولی...
کمی بعد چشماش گرد شد
+ نکنه!...
بلند شد و دنبالش دوید و دازای رو تو خوابگاهشون دید و داخل رفت و دستشو گرفت و نگهش داشت
+ دازای تو داری منو مجازات میکنی؟
دازای دستشو پس زد و گفت
_ در حدی نیستی
چویا اینبار دلش شکست ولی تسلیم نشد و جلوش ایستاد و دستاشو سریع دور گردنش انداخت و بوسه عمیقی رو شروع کرد و انتظار داشت پس زده شه ولی نشد ولی همکاری ای هم ندید
ازش فاصله گرفت و گفت
+ اگه بخاطر اون شبه خب بزار بهت توضیح بدم...
انگشت دازای رو روی لبش حس کرد
_ نمیخوام چیزی بشنوم...فقط سعی کن جلو چشمم نباشی
پرده اشکی جلو دیدش رو گرفت و دازای رو بغل کرد اما دستاشو دور خودش حس نکرد
+ بخاطر نیکولایه؟ من این رفتارو نمیخوام!
دازای حرفی نزد چون بخاطر اون نبود. اون فقط یه بهونه بود
+ منو ببخش اوسامو خواهش میکنم...اگه نگهم میداری اینطوری نکن
_ آزادی...میتونی بری دیگه دلیلی برای نگه داشتنت ندارم نگران نباش دنبالتم نمیام
چویا شوکه بهش نگاه کرد
+ شوخی میکنی؟
_ تو همون شبی که منو رد کردی برام تموم شدی
چویا انتظار نداشت...هیچکدوم از این حرفا رو باور نمیکرد...حقیقت این بود که چویا این مردو میخواست اما نمیتونست بخاطر حس خودخواهانه خودش یه نفر دیگه رو له کنه ولی الان براش مهم نبود...وقتش رسیده بود لویی میتونست بره به جهنم...دازای مال خودش بود.
+ نه...میخوام تو زندان تو باشم آزادم نکن
دازای چشماشو بست و گفت
_ چویا برو کنار
+ نمیرم
_ بهتره نری رو مخم
پیشونیش رو به پیشونی دازای چسبوند و گفت
+ تو گفتی عاشقمی...یه عاشق نمیتونه بیخیال معشوقه بشه
دازای چشماش گرد شد و منتظر بقیه حرفاش شد
+ منم همون حسو بهت دارم اوساموی من!
_________________________________________________
ادامه دارد...
چویا با گونه های قرمز رو صندلی نشسته بود و به دازای زل زده بود...بعد از نیم ساعت چویا دیگه خسته شد و سرشو پایین انداخت
+ خسته شدم...معذرت خواهی کن
_ خواب دیدی خیره
آبمیوه رو جلوش گذاشت و خودش هم پشت میز لم داد
+ چطور جرعت کردی
دازای آهی کشید اما اون لکه بنفش رنگ رو گردنش خودنمایی میکرد و دازای از این خوشحال بود
_ من جرعت دارم...حالا تو جرعتشو داری گردنتو قایم کن...بیچاره من کمکت کردم باید ازم ممنون هم باشی
+ خودت اون بلا رو سرم اوردی
دازای حرفی نزد و با شرابش بازی کرد
+ چرا برای من نگرفتی؟
_ هنوز بچه ای
+ تو چی؟
_ من هجده سالمه...ولی تو شونزده ای...دو سال صبر کن
چویا نگاهشو دزدید که نیکولای سمتش اومد که چویا با خوشحالی بلند شد و بغلش کرد و باید گفت که تو عصبی کردن دازای موفق بود هر چی نباشه اون یه پسره
_ بشین!
پرجذبه و دستوری گفت که چویا ناخواسته حرفش رو اجرا کرد و نیکولای با دیدن دازای سر خم کرد
" بی ادبی منو ببخشین ارباب "
دازای سریع بدون مکث جوابشو با لحن تندی داد
_ نمیبخشم...دور ور چویا نبینمت! گمشو
نیکولای سری تکون داد و چند قدم برداشت که دازای متوقفش کرد
_ آها...صبر کن
نیکولای ایستاد و منتظر شد
_ من ارباب تو نیستم...در حد برده بودنم نیستی
نیکولای عذرخواهی کرد و با تعظیم از اونجا خارج شد
+ رفتارت...
_ خفه شو! چطور با کمال میل اون حر&ومی رو بغل میکنی ولی واسه من قیافه میای؟؟
چویا تازه متوجه حسادتش شد ولی لحنش اونو ناراحت کرد دازای از وقتی اومده بودن آکادمی خیلی فرق کرده بود و دیگه با چویا مهربون رفتار نمیکرد بلکه بی توجهی میکرد و یا بیشتر کتاب میخوند و وقتایی که با چویا صحبت میکرد فقط دستوری و تند بود.
+ حسادت کردی؟
دازای بلند شد و از بارخونه آکادمی خارج شد و چویا موند
+ این لعنتی چشه؟ کاری کردم؟ خیلی عصبی نبود ولی...
کمی بعد چشماش گرد شد
+ نکنه!...
بلند شد و دنبالش دوید و دازای رو تو خوابگاهشون دید و داخل رفت و دستشو گرفت و نگهش داشت
+ دازای تو داری منو مجازات میکنی؟
دازای دستشو پس زد و گفت
_ در حدی نیستی
چویا اینبار دلش شکست ولی تسلیم نشد و جلوش ایستاد و دستاشو سریع دور گردنش انداخت و بوسه عمیقی رو شروع کرد و انتظار داشت پس زده شه ولی نشد ولی همکاری ای هم ندید
ازش فاصله گرفت و گفت
+ اگه بخاطر اون شبه خب بزار بهت توضیح بدم...
انگشت دازای رو روی لبش حس کرد
_ نمیخوام چیزی بشنوم...فقط سعی کن جلو چشمم نباشی
پرده اشکی جلو دیدش رو گرفت و دازای رو بغل کرد اما دستاشو دور خودش حس نکرد
+ بخاطر نیکولایه؟ من این رفتارو نمیخوام!
دازای حرفی نزد چون بخاطر اون نبود. اون فقط یه بهونه بود
+ منو ببخش اوسامو خواهش میکنم...اگه نگهم میداری اینطوری نکن
_ آزادی...میتونی بری دیگه دلیلی برای نگه داشتنت ندارم نگران نباش دنبالتم نمیام
چویا شوکه بهش نگاه کرد
+ شوخی میکنی؟
_ تو همون شبی که منو رد کردی برام تموم شدی
چویا انتظار نداشت...هیچکدوم از این حرفا رو باور نمیکرد...حقیقت این بود که چویا این مردو میخواست اما نمیتونست بخاطر حس خودخواهانه خودش یه نفر دیگه رو له کنه ولی الان براش مهم نبود...وقتش رسیده بود لویی میتونست بره به جهنم...دازای مال خودش بود.
+ نه...میخوام تو زندان تو باشم آزادم نکن
دازای چشماشو بست و گفت
_ چویا برو کنار
+ نمیرم
_ بهتره نری رو مخم
پیشونیش رو به پیشونی دازای چسبوند و گفت
+ تو گفتی عاشقمی...یه عاشق نمیتونه بیخیال معشوقه بشه
دازای چشماش گرد شد و منتظر بقیه حرفاش شد
+ منم همون حسو بهت دارم اوساموی من!
_________________________________________________
ادامه دارد...
- ۲.۵k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط