꧁عمارت عشق꧂

꧁عمارت عشق꧂

Part number 33
یهو اتوکو محو شد.
خودش موند و خلا ...
بعد، چنتا مرد بهش نزدیک شدن...همشون دازای بودن..
دازای¹:«تو منو ول کردی، برو بمیر!»
دازای²:«ولی من هنوز عاشقتم..!»
دازای³:«تو داری به من خیانت میکنی!»
دازای⁴:«چویا، بخاطرت دنیامو میدم...»
هی همین جملات رو تکرار میکردند.
دازای⁵:«چویا! تو بچه ی منو کشتی!»
دازای⁶:«ولی دست خودت نبود...»
جیغ کشید.
نفس نفس میزد.
 +«مــ...من...من...»
دازای⁷:«هیچوقت قرار نیست عاشقت باشم!»
دازای⁸:«چون همینجوریم عاشقتم...»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تفنگ رو ، رو پیشونیش گذاشته بود.
"غلط کردم.."
_«فایده ای نداره کوچولو...»
و...تیز خلاص...
تن بیجون یوری افتاد زمین..
چن نفر اومدن جمعش کردن...
_«بلاخره...»
"دازای ساما!!!"
_«هوم؟!»
"مار سیاه...مار سیاه..پیدا شده..!"
_«چـ...چی؟ چرا همچیز اینقدر یهویی...وای!!!»
از ذوق داد زد.
_«چویا بهوش اومده؟!»
"بله!"
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
_«اهم اهم...سلام...»
+«دازای؟»
بلند شد و رفت سمتش...محکم بغلش کرد.
بدون معطلی لباشو گذاشت رو لبای چویا...میتونست بگه تشنه ی این کار بود.
چویا نزدیکش شد.
دستاشو دور گردنش انداخت و بوسه رو عمیق تر کرد.
دازای هم با شدتی که این چند ماه تو خودش نگه داشته بود؛ دستاشو دور کمرش حلقه کرد.
بی اراده، ولی عشق؛ اراده نمیشناسد، بدون اراده عاشق میشوی، بدون اراده معشوق میشوی؛ اری، این توصیف عشق است.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"هـ...هومیکو؟"
"اتوکو..."
سمتش دوید. محکم بغلش کرد.
اتوکو سرشو تو گودی گردنش پنهان کرد.
دستاشو دور کمرش انداخت.
"دیوونه..."
"جانم؟ جانم؟!"
هیچگاه عشق از بین نمیرود، چنان چه بعضی چیز ها هیچوقت پاک نمیشوند؛ گاهی عشق هم مانند نوشته ای روی سنگ، ماندگار است، اری؛ عشق چنین چیزیست؛ همینقدر غیرقابل درک...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
"لـــ..لنا؟!"
"هیکوری ؟"
سمتش قدم برداشت.
"لنا..."
قدماشو تند تر کرد تا اینکه شروع به دویدن کرد.
اراده ی پاهایش، دست خودش نبود، مانند اهنی بود که به اهنربا جذب میشد. انگاه میشود فهمید معنی "عشق" چیست، چیزی غیر قابل کنترل؛ غیرقابل درک و عین حال؛ غیرقابل توصیف...
دیدگاه ها (۰)

روباه کوچولوی من پارت نه ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> فردای ان روز @وی...

رمان سوم پارت هفتم 🔪࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو راوی 😏>> ...

ابلیس

ابلیس

ابلیس

فضای داخلی عمارت بزرگ و سلطنتی دازای، غرق در سکوت و تجمل بود...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

چندپارتی یونگی

پارت ۱۹۵

«سوگند عشق»¹:partباران تازه بند آمده بود.کوچه‌های قدیمی یوکو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط