پارت 6
یونجون:چه راهی.. مثلا میخوای چی کار کنی؟
بومگیو:به تهیون میگیم
یونجون:چی؟ نه نه اصلا
بومگیو:هیونگ بزار کامل بگم به تهیون میگیم که اون به طورغیر مستقیم از سوبین هیونگ بپرسه.... دیدی که رابطه اش با سوبین چه قدر خوبه سوبین همه ی راز هاش رو به اون میگه
یونجون:اگه قبول نکرد
بومگیو:چرا قبول نکنه
یونجون:چه میدونم..... من بهش نمیگم گفته باشما
بومگیو:باشه من خودم امشب بهش میگم تو هم وقتی سوبین هیونگ اومد ازش معذرت خواهی کن به خاطر کارت تا ناراحت نباشه
یونجون:باشه
بومگیو:آپلین.... حالا هیونگ من کیه؟
یونجون:باشه باشه.... خودتو لوس نکن
بومگیو:میخوای کای رو بیارم(با صدای بلند که کای بشنوه)
یونجون:نه نه دوتا لوس اذیتم میکنید
کای:من اومدم
یونجون:🙄🙄🙄
کای:هیونگ... منو دوس ندالی؟
یونجون:چرا دوست دارم
کای:پس بخلم کن
یونجون لبخندی میزنه و دست هاش باز میکنه
کای هم میپره بغلم که بومگیو شاکی میشه:آهای من هم بغل میخوام
یونجون:تو برو از عشقت بغل بگیر
کای:چی؟ عشق؟ عشق بومگیو هیونگ کیه؟
بومگیو:تو الا حرفشو باور کردی؟
کای:آلهه😁😁
بومگیو:🙄🙄🙄🙄
(شب)
تق تق تق
تهیون:کیه؟
بومگیو:منم
تهیون:عه بومگیو هیونگ بیا تو دم در بده
بومگیو:تهیون میشه بیای به اتاق من
تهیون:اومدم
داخل اتاق بومگیو:
بومگیو:ببین تهیون میخوام یه کاری برام انجام بدی
تهیون:چی؟
بومگیو:و قول بده به کسی نگی
تهیون:باشه قول میدم به کسی نگم
بومگیو:میشه از سوبین هیونگ غیر مستقیم بپرسی که یونجون هیونگ رو دوست داره یانه
تهیون:دوست داره؟ چرا؟
بومگیو:ببین یونجون هیونگ... خب... چه جوری بگم
تهیون دستش. گذاشت روی شونه ی بومگیو و گفت:هیونگ باهام راحت باش من راز دار خوبی هستم
بومگیو ناخودآگاه ضربان قلبش بالا رفت
بومگیو:خب.... یونجون هیونگ عاشق سوبین هیونگ شده
تهیون:چی؟ واقعا؟ایول
بومگیو:چرا؟
تهیون:سوبین هیونگ چند روز پیش به من گفت عاشق یونجون هیونگ شده
بومگیو:چی؟ (با داد)
یونجون(از دوتا اتاق اون سمت تر) :بومگیو چه مرگته کپه ی مرگم رو گذاشته بودم خیر سرم
بومگیو:ببخشید
بومگیو:واقعا؟ (آهسته)
تهیون:آره
بومگیو:پس باید این دوتا رو به هم برسونیم
تهیون:آره... ولی
بومگیو:ولی چی؟
(ویو تهیون)
میخواستم بهش اعتراف کنم دیگه نمیتونستم صبر کنم و ببینم به چشم یه دوست بهم نگاه میکنه
تهیون:ولی کی منو به تو برسونه؟
بومگیو:چی؟ (بلند)
سوبین(از همون اتاق یونجون (هم اتاقی هستن)) :بومگیو میاما..... خوابیدم دیوونه هی ساعتی یه بار ها؟ چی؟ واقعا؟ جن زده شدی
بومگیو:باشه باشه نفس بگیر
بومگیو:چی گفتی؟ کی تورو به من برسونه یعنی چی؟
تهیون:هیونگ من عاشقتم
بومگیو جلوی دهنش رو گرفت و سعی کرد داد نزنه چون اگه اینبار داد میزد دیگه یونجون و سوبین جرش میدادن
بومگیو:منو دوست داری؟
تهیون:نه دوستت ندارم عاشقتم.... تو چی؟ هیچ حسی نسبت بهم نداری
بومگیو:خب....
(ویو بومگیو)
نمیدونستم باید چی کار کنم نفسم بند اومده بود اون منو دوست داشت و من اینهمه مدت بیخودی گریه کردم که اون دوستم نداره.
(ویو نویسنده)
بومگیو جلو رفت و در یه آن تهیون رو توی بزرگ ترین شک زندگیش قرار داد. تهیون هرگز فکر نمیکرد که حسش دوطرفه باشه ولی........
بومگیو:به تهیون میگیم
یونجون:چی؟ نه نه اصلا
بومگیو:هیونگ بزار کامل بگم به تهیون میگیم که اون به طورغیر مستقیم از سوبین هیونگ بپرسه.... دیدی که رابطه اش با سوبین چه قدر خوبه سوبین همه ی راز هاش رو به اون میگه
یونجون:اگه قبول نکرد
بومگیو:چرا قبول نکنه
یونجون:چه میدونم..... من بهش نمیگم گفته باشما
بومگیو:باشه من خودم امشب بهش میگم تو هم وقتی سوبین هیونگ اومد ازش معذرت خواهی کن به خاطر کارت تا ناراحت نباشه
یونجون:باشه
بومگیو:آپلین.... حالا هیونگ من کیه؟
یونجون:باشه باشه.... خودتو لوس نکن
بومگیو:میخوای کای رو بیارم(با صدای بلند که کای بشنوه)
یونجون:نه نه دوتا لوس اذیتم میکنید
کای:من اومدم
یونجون:🙄🙄🙄
کای:هیونگ... منو دوس ندالی؟
یونجون:چرا دوست دارم
کای:پس بخلم کن
یونجون لبخندی میزنه و دست هاش باز میکنه
کای هم میپره بغلم که بومگیو شاکی میشه:آهای من هم بغل میخوام
یونجون:تو برو از عشقت بغل بگیر
کای:چی؟ عشق؟ عشق بومگیو هیونگ کیه؟
بومگیو:تو الا حرفشو باور کردی؟
کای:آلهه😁😁
بومگیو:🙄🙄🙄🙄
(شب)
تق تق تق
تهیون:کیه؟
بومگیو:منم
تهیون:عه بومگیو هیونگ بیا تو دم در بده
بومگیو:تهیون میشه بیای به اتاق من
تهیون:اومدم
داخل اتاق بومگیو:
بومگیو:ببین تهیون میخوام یه کاری برام انجام بدی
تهیون:چی؟
بومگیو:و قول بده به کسی نگی
تهیون:باشه قول میدم به کسی نگم
بومگیو:میشه از سوبین هیونگ غیر مستقیم بپرسی که یونجون هیونگ رو دوست داره یانه
تهیون:دوست داره؟ چرا؟
بومگیو:ببین یونجون هیونگ... خب... چه جوری بگم
تهیون دستش. گذاشت روی شونه ی بومگیو و گفت:هیونگ باهام راحت باش من راز دار خوبی هستم
بومگیو ناخودآگاه ضربان قلبش بالا رفت
بومگیو:خب.... یونجون هیونگ عاشق سوبین هیونگ شده
تهیون:چی؟ واقعا؟ایول
بومگیو:چرا؟
تهیون:سوبین هیونگ چند روز پیش به من گفت عاشق یونجون هیونگ شده
بومگیو:چی؟ (با داد)
یونجون(از دوتا اتاق اون سمت تر) :بومگیو چه مرگته کپه ی مرگم رو گذاشته بودم خیر سرم
بومگیو:ببخشید
بومگیو:واقعا؟ (آهسته)
تهیون:آره
بومگیو:پس باید این دوتا رو به هم برسونیم
تهیون:آره... ولی
بومگیو:ولی چی؟
(ویو تهیون)
میخواستم بهش اعتراف کنم دیگه نمیتونستم صبر کنم و ببینم به چشم یه دوست بهم نگاه میکنه
تهیون:ولی کی منو به تو برسونه؟
بومگیو:چی؟ (بلند)
سوبین(از همون اتاق یونجون (هم اتاقی هستن)) :بومگیو میاما..... خوابیدم دیوونه هی ساعتی یه بار ها؟ چی؟ واقعا؟ جن زده شدی
بومگیو:باشه باشه نفس بگیر
بومگیو:چی گفتی؟ کی تورو به من برسونه یعنی چی؟
تهیون:هیونگ من عاشقتم
بومگیو جلوی دهنش رو گرفت و سعی کرد داد نزنه چون اگه اینبار داد میزد دیگه یونجون و سوبین جرش میدادن
بومگیو:منو دوست داری؟
تهیون:نه دوستت ندارم عاشقتم.... تو چی؟ هیچ حسی نسبت بهم نداری
بومگیو:خب....
(ویو بومگیو)
نمیدونستم باید چی کار کنم نفسم بند اومده بود اون منو دوست داشت و من اینهمه مدت بیخودی گریه کردم که اون دوستم نداره.
(ویو نویسنده)
بومگیو جلو رفت و در یه آن تهیون رو توی بزرگ ترین شک زندگیش قرار داد. تهیون هرگز فکر نمیکرد که حسش دوطرفه باشه ولی........
- ۸.۷k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط