the first lie
part ۱۶
ویو کیم کلارا ♡
در و باز کردم و کوک سریع اومد تو
کلارا: هوی یواش تررررر یکی میفهمه
کوک: سلام به تو طبق معمول سلام نکردی
کلارا: خفه شووووو مرتیکه مگه نگفتم اینجا نیا؟
کوک: ببخشید دفعه بعد برای اومدن به اتاق خودت ازت وقت قبلی میگیرم
کلارا: خیلی بی مزه ای
کوک: میدونم
کلارا: کووووفتتتت
کوک خندید و رفت روی تختم نشست
کلارا: هوی بلند شووووو چرا رو تختم نشستی؟
کوک: خب کجا بشینم؟ رو زمین؟
کلارا: آره دقیقا
کوک: واقعا که چقدر مهمون نواز تشریف داری
کلارا: مهمون؟ کی به تو گفت مهمونی؟
کوک: وای خدااااا چقدر حرف میزنی تو
کلارا: اصلا برای چی اومدی اینجا؟
کوک یه لحظه ساکت شد
انگار تازه یادش افتاده بود برای چی اومده
کوک: آهان راستی... باید یه چیزی بهت بگم
کلارا: خب بگو منم کار دارم
کوک: میدونی امشب کجا بودم؟
کلارا: از کجا بدونم؟ مگه من کارآگاهم؟
کوک: خیلی خب بابا... رفتم پیش شارلوت
کلارا: شارلوت دیگه کیه؟
کوک: دوست دختر سابقم
کلارا: سابق؟ مگه جدا شدین؟
کوک: آره... یعنی اون بهم خیانت کرد یعنی یه هرزه پولی بود
کلارا: اوه... خب متاسفم
کوک: ولی امشب میخواستم یه کاری کنم که اونم حرص بخوره
کلارا: مثلا چیکار؟
کوک: میخواستم با تو خوب رفتار کنم که اون بفهمه من دیگه بهش اهمیت نمیدم
کلارا چند ثانیه بهش خیره شد
بعد یه دفعه زد زیر خنده
کلارا: واااااای خداااااااا
کوک: چته روانی؟
کلارا: یعنی تو منو آوردی وسط انتقام گرفتنت از دوست دخترت؟
کوک: سابق!
کلارا: هرچیییییی
کوک: خب حالا چرا میخندی؟
کلارا: چون واقعا بدبختی
کوک: چی گفتی؟
کلارا: هیچی ... هیچی
کوک: خیلی خب خانوم زبون دراز
کلارا: ببین جونگکوک من نه حوصله تو رو دارم نه دوست دختر سابقت رو
پس لطفا منو وارد این مسخره بازیا نکن
کوک: باشه... قول میدم
کلارا: جدی؟
کوک: نه
کلارا: جونگکوووووووک
کوک از خنده ریسه رفت
کلارا یه بالش برداشت و محکم پرت کرد سمتش
کوک بالش رو گرفت و دوباره پرت کرد سمت کلارا
چند دقیقه بعد اتاق تبدیل شده بود به میدون جنگ
ویو کیم کلارا ♡
در و باز کردم و کوک سریع اومد تو
کلارا: هوی یواش تررررر یکی میفهمه
کوک: سلام به تو طبق معمول سلام نکردی
کلارا: خفه شووووو مرتیکه مگه نگفتم اینجا نیا؟
کوک: ببخشید دفعه بعد برای اومدن به اتاق خودت ازت وقت قبلی میگیرم
کلارا: خیلی بی مزه ای
کوک: میدونم
کلارا: کووووفتتتت
کوک خندید و رفت روی تختم نشست
کلارا: هوی بلند شووووو چرا رو تختم نشستی؟
کوک: خب کجا بشینم؟ رو زمین؟
کلارا: آره دقیقا
کوک: واقعا که چقدر مهمون نواز تشریف داری
کلارا: مهمون؟ کی به تو گفت مهمونی؟
کوک: وای خدااااا چقدر حرف میزنی تو
کلارا: اصلا برای چی اومدی اینجا؟
کوک یه لحظه ساکت شد
انگار تازه یادش افتاده بود برای چی اومده
کوک: آهان راستی... باید یه چیزی بهت بگم
کلارا: خب بگو منم کار دارم
کوک: میدونی امشب کجا بودم؟
کلارا: از کجا بدونم؟ مگه من کارآگاهم؟
کوک: خیلی خب بابا... رفتم پیش شارلوت
کلارا: شارلوت دیگه کیه؟
کوک: دوست دختر سابقم
کلارا: سابق؟ مگه جدا شدین؟
کوک: آره... یعنی اون بهم خیانت کرد یعنی یه هرزه پولی بود
کلارا: اوه... خب متاسفم
کوک: ولی امشب میخواستم یه کاری کنم که اونم حرص بخوره
کلارا: مثلا چیکار؟
کوک: میخواستم با تو خوب رفتار کنم که اون بفهمه من دیگه بهش اهمیت نمیدم
کلارا چند ثانیه بهش خیره شد
بعد یه دفعه زد زیر خنده
کلارا: واااااای خداااااااا
کوک: چته روانی؟
کلارا: یعنی تو منو آوردی وسط انتقام گرفتنت از دوست دخترت؟
کوک: سابق!
کلارا: هرچیییییی
کوک: خب حالا چرا میخندی؟
کلارا: چون واقعا بدبختی
کوک: چی گفتی؟
کلارا: هیچی ... هیچی
کوک: خیلی خب خانوم زبون دراز
کلارا: ببین جونگکوک من نه حوصله تو رو دارم نه دوست دختر سابقت رو
پس لطفا منو وارد این مسخره بازیا نکن
کوک: باشه... قول میدم
کلارا: جدی؟
کوک: نه
کلارا: جونگکوووووووک
کوک از خنده ریسه رفت
کلارا یه بالش برداشت و محکم پرت کرد سمتش
کوک بالش رو گرفت و دوباره پرت کرد سمت کلارا
چند دقیقه بعد اتاق تبدیل شده بود به میدون جنگ
- ۷۷۸
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط