## «ماه، بوی باران می‌دهد»

## «ماه، بوی باران می‌دهد»
### پارت دوم: پناهگاه تاریک

بوی عودِ کوهی و خاکِ نم‌خورده، فضای کوچکِ غارِ متروکه را پر کرده بود.

تهیونگ با چشم‌های نیمه‌باز پلک زد. دردِ پهلویش به سوزشِ مبهمی تبدیل شده بود و پارچه‌ی تمیزی دور زخم‌اش بسته شده بود. نگاهش را چرخاند. جونگ‌کوک روی تکه سنگی کنار ورودی غار نشسته بود، چاقوی شکاری کوچکی را توی دستش می‌چرخاند و به آتشِ کم‌فروغِ وسط غار خیره بود.

تهیونگ با صدای گرفته و خش‌دار لب زد:
«فکر نمی‌کردم آلفای ماه‌سپید، انقدر توی بستن زخم مهارت داشته باشه.»

جونگ‌کوک بدون اینکه سرش را برگرداند، جواب داد:
«زخمِ دشمن رو می‌بندم تا زنده بمونه و شخصاً از قلمروم بیروش کنم، نه اینکه همین‌جا روی دستم بمیره و برای قبیلم دردسر درست کنه.»

تهیونگ لبخند کجی زد و به سختی روی آرنجش بلند شد.
«آهان... پس همه‌ش از روی خودخواهی و محافظت از قبیله‌ته، نه چیز دیگه؟»

جونگ‌کوک سرش را چرخاند. نگاه خیره و نافذش به تهیونگ دوخته شد. از روی سنگ بلند شد و قدم‌به‌قدم به سمت بسترِ موقتیِ تهیونگ آمد. سایه‌اش روی دیوار غار افتاد.
«بهتره زیاد تقلا نکنی، گرگِ خاکستری. چون اگر نگهبان‌های قبیله‌م بفهمن مهمونی توی قلمروشونه، همون‌جا روی صخره‌ها آویزونت می‌کنن. پس انقدر سر به سر من نذار.»

تهیونگ اصلاً نترسید. برعکس، نگاهش شیطنت‌آمیزتر شد. دستش را روی سینه‌ی جونگ‌کوک گذاشت—جایی که قلبش تند می‌زد—و با صدایی آرام و نزدیک گفت:
«اگه می‌خواستن پیدا کنن، تا الان کرده بودن... ولی تو پنهانم کردی. چرا؟ چون از من می‌ترسی، یا از این که دلت نیومد ردام کنی؟»

نفسِ جونگ‌کوک برای کسری از ثانیه حبس شد. گرگِ درونش از لمسِ آن دستِ گرم بی‌قراری می‌کرد، اما غرورش اجازه نمی‌داد تسلیم شود. مچ دست تهیونگ را گرفت، اما فشارش نداد؛ فقط پوستش را لمس کرد.

«زیادی داری پیش میری...»

همان لحظه، صدای پای سنگین و زوزه‌ی نزدیکِ نگهبان‌ها از بیرون غار پیچید. تهیونگ و جونگ‌کوک هر دو خشکشان زد.

جونگ‌کوک به سرعت دستش را رها کرد و به سمت دهانه‌ی غار دوید تا مسیر را بپوشاند.
صدای یکی از نگهبان‌ها از پشت بوته‌ها آمد:
«جونگ‌کوک؟ این‌طرف‌ها چی کار می‌کنی؟ بوی غریبه می‌آاد...»

جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید و با صدایی محکم، طوری که به بیرون غار تسلط داشته باشد، جواب داد:
«فقط داشتم گشت می‌زدم. بوی حیوانی که شکار کردم اینجاست... زود باشید، برید سمت رودخانه، من خودم اینجا رو چک می‌کنم!»

نگهبان مکثی کرد، سپس صدای دور شدن پاهایش روی برگ‌ها شنیده شد.

جونگ‌کوک برگشت و با نفس‌نفس زدن به تهیونگ نگاه کرد. تهیونگ تکیه داده به دیوار غار، با چشم‌هایی درخشان به او نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد.

«خوب دروغ می‌گی... آلفا!»

جونگ‌کوک چشم غره‌ای رفت، اما لبخند کوچکی که روی لبش نشست را نتوانست پنهان کند.
«خفه شو و استراحت کن... فردا باید از اینجا گورت رو گم کنی بیرون!»

اما هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند فردا، حقیقتِ بزرگتری منتظرشان است.

**پایان پارت دوم**
دیدگاه ها (۰)

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت سوم: سایه‌ی حقیقتنورِ کم‌...

## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت هشتم: فرار از عمارتصدای ب...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

فیک تهکوک ۱۰ پارتی## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت اول: غر...

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

Heir of Light and Darknesspart : 18تهیونگ هنوز کلید توی دستش...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۴ | «یک کلمه‌ی کو...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

فیک تهکوک وارث زار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط