## «ماه، بوی باران میدهد»
## «ماه، بوی باران میدهد»
### پارت چهارم: زمزمههای خیانت
سکوتِ سنگینی توی غار نشست. شعلههای آتش حالا کوچکتر شده بودند و دودِ کمرنگی به سمت سقف میرفت.
جونگکوک قدمی به جلو گذاشت، ابروهایش درهم رفت و با صدایی که از تعجب و تردید میلرزید، پرسید:
«خیانت؟ آلفای قبیلهی خودتون؟ مگه میشه آلفا به گرگهای خودش پشت کنه؟»
تهیونگ تلخ خندید؛ خندهای که بیشتر شبیه به یک بغضِ فروخورده بود. نگاهش را از آتش گرفت و به چشمهای جدیِ جونگکوک دوخت:
«فکر کردی چرا جنگ سالهاست تموم نمیشه؟ فکر کردی چرا هر بار مرزها رو جابهجا میکنن؟ چون یک نفر از درونِ خودِ ما، داره اطلاعات رو به کسانی میفروشه که از نابودی هر دو قبیله سود میبرن. پدرم... وقتی فهمید، سر به نیستش کردن. و حالا نوبت من بود.»
جونگکوک دستش رو روی صخره گذاشت. رگهای دستش از شدت خشم منقبض شده بود. گرگِ درونش با شنیدن بوی خشم و اندوهِ تهیونگ، بیقراری میکرد. با اینکه قبیلهی آنها سالها با خاکستریها جنگیده بود، اما این بازیِ کثیف چیزی نبود که یک آلفای واقعی بتواند تحملش کند.
«مدارکش کجاست؟» صدای جونگکوک بم و آرام بود، اما خطونشانِ خطرناکی داشت.
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد:
«باورم کردی؟ انقدر راحت؟ نکنه فکر کردی دارم دروغ میگویم تا نجات پیدا کنم؟»
جونگکوک خم شد، فاصلهاش را با تهیونگ به حداقل رساند؛ طوری که تهیونگ نتوانست نفس بکشد. نگاهِ نافذ و تیرهی جونگکوک روی صورت او ثابت ماند:
«من به دروغگوها باج نمیدم، تهیونگ. اما چشمهات دارن حقیقت رو میگن... همونطور که ترسِ توی اونها رو میبینم. حالا بگو، مدارک کجاست؟»
تهیونگ برای لحظهای از شدتِ نزدیکی و نگاهِ عمیقِ جونگکوک ضربان قلبش بالا رفت. اما خودش را نباخت؛ دستش را بالا آورد و آرام نوک انگشتش را روی سینهی جونگکوک گذاشت و پچپچ کرد:
«مدارک توی عمارت اصلیِ قبیلهی خودِ شماست... آلفای ماهسپید، پدرِ خودت داره به ما خیانت میکنه!»
چشمهای جونگکوک از شدت شوک گشاد شد. دنیا دور سرش چرخید.
**پایان پارت چهارم**
### پارت چهارم: زمزمههای خیانت
سکوتِ سنگینی توی غار نشست. شعلههای آتش حالا کوچکتر شده بودند و دودِ کمرنگی به سمت سقف میرفت.
جونگکوک قدمی به جلو گذاشت، ابروهایش درهم رفت و با صدایی که از تعجب و تردید میلرزید، پرسید:
«خیانت؟ آلفای قبیلهی خودتون؟ مگه میشه آلفا به گرگهای خودش پشت کنه؟»
تهیونگ تلخ خندید؛ خندهای که بیشتر شبیه به یک بغضِ فروخورده بود. نگاهش را از آتش گرفت و به چشمهای جدیِ جونگکوک دوخت:
«فکر کردی چرا جنگ سالهاست تموم نمیشه؟ فکر کردی چرا هر بار مرزها رو جابهجا میکنن؟ چون یک نفر از درونِ خودِ ما، داره اطلاعات رو به کسانی میفروشه که از نابودی هر دو قبیله سود میبرن. پدرم... وقتی فهمید، سر به نیستش کردن. و حالا نوبت من بود.»
جونگکوک دستش رو روی صخره گذاشت. رگهای دستش از شدت خشم منقبض شده بود. گرگِ درونش با شنیدن بوی خشم و اندوهِ تهیونگ، بیقراری میکرد. با اینکه قبیلهی آنها سالها با خاکستریها جنگیده بود، اما این بازیِ کثیف چیزی نبود که یک آلفای واقعی بتواند تحملش کند.
«مدارکش کجاست؟» صدای جونگکوک بم و آرام بود، اما خطونشانِ خطرناکی داشت.
تهیونگ با تعجب نگاهش کرد:
«باورم کردی؟ انقدر راحت؟ نکنه فکر کردی دارم دروغ میگویم تا نجات پیدا کنم؟»
جونگکوک خم شد، فاصلهاش را با تهیونگ به حداقل رساند؛ طوری که تهیونگ نتوانست نفس بکشد. نگاهِ نافذ و تیرهی جونگکوک روی صورت او ثابت ماند:
«من به دروغگوها باج نمیدم، تهیونگ. اما چشمهات دارن حقیقت رو میگن... همونطور که ترسِ توی اونها رو میبینم. حالا بگو، مدارک کجاست؟»
تهیونگ برای لحظهای از شدتِ نزدیکی و نگاهِ عمیقِ جونگکوک ضربان قلبش بالا رفت. اما خودش را نباخت؛ دستش را بالا آورد و آرام نوک انگشتش را روی سینهی جونگکوک گذاشت و پچپچ کرد:
«مدارک توی عمارت اصلیِ قبیلهی خودِ شماست... آلفای ماهسپید، پدرِ خودت داره به ما خیانت میکنه!»
چشمهای جونگکوک از شدت شوک گشاد شد. دنیا دور سرش چرخید.
**پایان پارت چهارم**
- ۱۱۳
- ۱۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط