ابلیس
part 89
سمت اتاقش رفت و آروم درو باز کرد
اما چویا رو اونجا ندید
" دنبال کسی میگردید رئیس؟ "
دازای بدون اینکه نگاهی به خدمتکار بندازه گفت
_ ناکاهارا سان رو ندیدی؟
" ایشون رفتن سمت گلخونه "
دازای بدون هیچ حرفی از کنار خدمتکار رد شد و اون زن خدمتکار از هیجان نفس عمیقی کشید...دازای با خدمتکارا صحبت نمیکرد اگرم درخواستی داشت لویی جاش صحبت میکرد و حالا برای اولین بار خودش صحبت کردو خدمتکار حس خوش شانسی بهش دست داده بود که پسر رئیس ریو باهاش صحبت کرده.
وارد گلخونه شد و دید که چویا اروم یه گوشه نشسته و داره با گل های تو گلخونه صحبت میکنه
دازای خنده بی صدایی کرد و پشت سرش در سکوت ایستاده بود و به حرف های چویا گوش میداد
+ حس میکنم...البته حسم میگه ها...دازای داره به لویی علاقمند میشه فکر کن...شب عروسیشون جایی که باید من باشم لویی هست اون قراره مادر بچه دازای بشه...اون وارثو بدنیا میاره قصدش مهم نیست مهم اینه که من دیگه جایی تو زندگی دازای ندارم...
گلبرگ های گل رو نوازش کرد و گفت
+ کاشکی منم مثل تو هیچی از این ادمای بی رحم نمیفهمیدم...و با یه قیچی کشته میشدمو دوباره از دانه رشد میکردم. فکر احمقانه ایه. خودمم میدونم عجیبه که عاشق یه خلافکار سطح ویژه شدم ولی اون مهربونه...مواظب منه میخواد که من خوشحال باشم...شاید دارم در حقش بی انصافی میکنم حسادت بی جا زندگیشو خراب میکنه و من خودمو ازش دور میکنم
دازای تا اون لحظه با لبخند بهش گوش میداد اما به جمله اخر که رسید اخم کرد...یعنی چی که خودشو دور میکنه؟
از پشت یهو بغلش کرد و چویا سوپرایز شد و ترسید
+ د...دازای تو از کیه اینجایی؟
_ یک ربعی میشه
دستاش دور کمرش سفت بودن و سرشو وارد گردنش کرد و موهاشو به یه طرف داد
_ کجا میخوای بری؟
+ منظورت چیه؟
_ گفتی میخوای دوری کنی...میشه بهم توضیح بدی؟
چویا دست دازای رو از رو کمرش برداشت و سمتش چرخید و به چشمای نرم و رام شده خودش نگاه کرد
+ گوش بده...تو هفته دیگه با لویی ازدواج میکنی...بخوای نخوای باید بچه دار شی نمیتونی از دستور سرپیچی کنی...اون بچه هم میخواد که مادر پدرش پیشش باشن...تو قراره بابا بشی اون بچه دلش نمیخواد مادرش خیانت ببینه...راهمون جدا میشه ما مجبوریم تو که نمیخوای مثل پدر خودت بشی...میخوای؟
دازای سرشو رو سینه چویا گذاشت و به ضربان قلبش گوش سپرد.
_ نمیتونم سرپیچی کنم...نمیتونم رئیسو بکشم وگرنه بچه های مظلوم زیادی کشته میشن...نمیخوام لویی مادر بچه ی من باشه...میخوام تو باشی
چویا سرشو نوازش کرد و گفت
+ دازای نمیشه.
رایحه اش رو بو کشید و چشماشو بست...از وقتی که با دازای اشنا شده بود عاشق بوی تلخ قهوه شده بود...چرا همیشه همچین بویی میداد گاهی وقتا به این فکر میوفتاد که نتفه اش رو با قهوه بستن
به افکارش خندید و سر دازای رو بلند کرد که با گذاشتن لباش رو لبای چویا...چویا رو غافلگیر کرد. یکم بعد جدا شد و گفت
_ با فئودور...
چویا به تعصب دازای خندید و گفت
+ فئودور رو کاناپه خوابید
دازای هومی کشید و گفت
_ خیلی خب...پس بیا بریم
+ باش
دستشو گرفت و به محض خروج از گلخونه دازای به سرعت چهره و نگاهش عوض شد و دست چویا رو ول کرد و دستاشو وارد جیبش کرد که خدمتکاری سمتشون اومد و گفت
" رئیس...رئیس ریو گفتن که شما برید پیشش "
چویا ترسید و دازای بدون هیچ حرفی چویا رو تنها گذاشت و رفت.
................................
" تو با چویا بودی؟ "
دازای به وضعیت شرم آور خودش خندید و گفت
_ کی همچین چیزی گفته؟
" لویی میگه دیده "
_ رئیس کاری نکن که لویی رو از صحنه روزگار محو کنم...بنظرت من از لویی میترسم؟ هم تو هم لویی حد خودتونو بدونید تو هم حواستو جمع کن کاری به کار چویا داشته باشی قید همه چیو میزنم...بعدش میدونی چی میشه انقدر با روان من بازی نکنید روزای خوبی ندارم...شماها دیگه اضافه نشید
با عصبانیت از اونجا بیرون رفت و عصبی داد زد
_ لویی کدوم گوری رفتی؟؟
_______________________________________________________
ادامه دارد...
سمت اتاقش رفت و آروم درو باز کرد
اما چویا رو اونجا ندید
" دنبال کسی میگردید رئیس؟ "
دازای بدون اینکه نگاهی به خدمتکار بندازه گفت
_ ناکاهارا سان رو ندیدی؟
" ایشون رفتن سمت گلخونه "
دازای بدون هیچ حرفی از کنار خدمتکار رد شد و اون زن خدمتکار از هیجان نفس عمیقی کشید...دازای با خدمتکارا صحبت نمیکرد اگرم درخواستی داشت لویی جاش صحبت میکرد و حالا برای اولین بار خودش صحبت کردو خدمتکار حس خوش شانسی بهش دست داده بود که پسر رئیس ریو باهاش صحبت کرده.
وارد گلخونه شد و دید که چویا اروم یه گوشه نشسته و داره با گل های تو گلخونه صحبت میکنه
دازای خنده بی صدایی کرد و پشت سرش در سکوت ایستاده بود و به حرف های چویا گوش میداد
+ حس میکنم...البته حسم میگه ها...دازای داره به لویی علاقمند میشه فکر کن...شب عروسیشون جایی که باید من باشم لویی هست اون قراره مادر بچه دازای بشه...اون وارثو بدنیا میاره قصدش مهم نیست مهم اینه که من دیگه جایی تو زندگی دازای ندارم...
گلبرگ های گل رو نوازش کرد و گفت
+ کاشکی منم مثل تو هیچی از این ادمای بی رحم نمیفهمیدم...و با یه قیچی کشته میشدمو دوباره از دانه رشد میکردم. فکر احمقانه ایه. خودمم میدونم عجیبه که عاشق یه خلافکار سطح ویژه شدم ولی اون مهربونه...مواظب منه میخواد که من خوشحال باشم...شاید دارم در حقش بی انصافی میکنم حسادت بی جا زندگیشو خراب میکنه و من خودمو ازش دور میکنم
دازای تا اون لحظه با لبخند بهش گوش میداد اما به جمله اخر که رسید اخم کرد...یعنی چی که خودشو دور میکنه؟
از پشت یهو بغلش کرد و چویا سوپرایز شد و ترسید
+ د...دازای تو از کیه اینجایی؟
_ یک ربعی میشه
دستاش دور کمرش سفت بودن و سرشو وارد گردنش کرد و موهاشو به یه طرف داد
_ کجا میخوای بری؟
+ منظورت چیه؟
_ گفتی میخوای دوری کنی...میشه بهم توضیح بدی؟
چویا دست دازای رو از رو کمرش برداشت و سمتش چرخید و به چشمای نرم و رام شده خودش نگاه کرد
+ گوش بده...تو هفته دیگه با لویی ازدواج میکنی...بخوای نخوای باید بچه دار شی نمیتونی از دستور سرپیچی کنی...اون بچه هم میخواد که مادر پدرش پیشش باشن...تو قراره بابا بشی اون بچه دلش نمیخواد مادرش خیانت ببینه...راهمون جدا میشه ما مجبوریم تو که نمیخوای مثل پدر خودت بشی...میخوای؟
دازای سرشو رو سینه چویا گذاشت و به ضربان قلبش گوش سپرد.
_ نمیتونم سرپیچی کنم...نمیتونم رئیسو بکشم وگرنه بچه های مظلوم زیادی کشته میشن...نمیخوام لویی مادر بچه ی من باشه...میخوام تو باشی
چویا سرشو نوازش کرد و گفت
+ دازای نمیشه.
رایحه اش رو بو کشید و چشماشو بست...از وقتی که با دازای اشنا شده بود عاشق بوی تلخ قهوه شده بود...چرا همیشه همچین بویی میداد گاهی وقتا به این فکر میوفتاد که نتفه اش رو با قهوه بستن
به افکارش خندید و سر دازای رو بلند کرد که با گذاشتن لباش رو لبای چویا...چویا رو غافلگیر کرد. یکم بعد جدا شد و گفت
_ با فئودور...
چویا به تعصب دازای خندید و گفت
+ فئودور رو کاناپه خوابید
دازای هومی کشید و گفت
_ خیلی خب...پس بیا بریم
+ باش
دستشو گرفت و به محض خروج از گلخونه دازای به سرعت چهره و نگاهش عوض شد و دست چویا رو ول کرد و دستاشو وارد جیبش کرد که خدمتکاری سمتشون اومد و گفت
" رئیس...رئیس ریو گفتن که شما برید پیشش "
چویا ترسید و دازای بدون هیچ حرفی چویا رو تنها گذاشت و رفت.
................................
" تو با چویا بودی؟ "
دازای به وضعیت شرم آور خودش خندید و گفت
_ کی همچین چیزی گفته؟
" لویی میگه دیده "
_ رئیس کاری نکن که لویی رو از صحنه روزگار محو کنم...بنظرت من از لویی میترسم؟ هم تو هم لویی حد خودتونو بدونید تو هم حواستو جمع کن کاری به کار چویا داشته باشی قید همه چیو میزنم...بعدش میدونی چی میشه انقدر با روان من بازی نکنید روزای خوبی ندارم...شماها دیگه اضافه نشید
با عصبانیت از اونجا بیرون رفت و عصبی داد زد
_ لویی کدوم گوری رفتی؟؟
_______________________________________________________
ادامه دارد...
- ۱۳.۶k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط