ابلیس
part 181
با انگشتاش بازی میکرد و در تلاش بود به دازای نگاه کنه و اما دازای خونسرد نشسته بود و قهوه اش رو مینوشید و منتظر بود.
چویا تصمیم گرفت اول با پرسیدن حالش شروع کنه
+ وضعیتت چطوره؟
_ خوبم
+ زخمات...
_ خوبم چو...مشکلی نیست
+ چرا انقدر باهام سرد برخورد میکنی؟
_ من همینم
+ تو که گفتی منو بخشیدی
دازای سری تکون داد و قهوه رو روی میز گذاشت
+ چ...چشمت چیشده؟
_ تو ماموریت دیروز اتفاقی چاقو خورد...تموم حرفت پرسیدن حال منه؟
+ ن...نه خب میخواستم راجب اون روز...آه دازای من واقعا بابت حرفام و این بلایی که سرت آوردم متاسفم من...نمیدونم چرا اون حرفا رو زدم
_ چویا دیگه مرور نکن...من اهمیتی نمیدم تیر خوردن برای من یه چیز عادیه
+ ولی...
_ گفتم مهم نیست
نگاهشو به چشمای چویا داد و چویا هم نگاهشو به چشمای دازای داد و چشم تو چشم شدن که چویا فورا سرشو انداخت پایین که دازای از جاش بلند شد و میز رو دور شد و رو به روش روی صندلی نشست و دستشو زیر چونه اش برد و سرشو بالا آورد
_ به من نگاه کن
+ نمیتونم!
_ غم از دست دادن ائویی سخته...منم حسش کردم اما چون رئیسم حق و اجازه گریه و بروز غم رو ندارم
+ ریو...گفته بود؟
دازای نگاهشو دزدید و سکوت کرد که چویا بغض کرد...دازای چرا انقدر داغون شده بود؟ چشماش بوی پوچی میداد
+ هنوز رئیس سابق رو فراموش نکردی؟
دازای نگاهشو به چویا داد و لبخند بی جونی زد
_ میبینمش
چویا متعجب شد
+ چ...چی؟ یعنی زنده ست؟
دازای خنده کوتاه و ساختگی ای کرد و گفت
_ نه چویا اون مرده و الان هم پوسیده اما...تو ذهن من هنوز زنده ست
+ از...از کیه؟
_ از وقتی بیدار شدم میبینمش...همه جا حضور داره
اشکاش سرازیر شد...تقصیر خودش بود...اون کلماتی رو به زبون آورد که یه زمانی رئیس سابق میزد تو صورتش و آزارش میداد
+ من...لعنت بهت چویا
دازای اخم کرد و با نارضایتی گفت
_ چویا!
+ تقصیر منه
_ تو مقصر نیستی...اون مقصره...تنهام نمیزاره...مثل اینکه خیلی دوسم داره
خندید و چویا نگاهشو به چشماش داد
+ میتونم...میتونم بغلت کنم؟
دازای لبخند نصفه نیمه زد و دستاشو از هم فاصله داد و چویا بعد مدت ها بلاخره عطرش رو داخل ریه هاش کشید و دستاش دور بدنش حلقه شد و انگار که آب رو آتیش باشه آروم گرفت
+ خوشحالم که سالمی
_ خوشحالم که کنارمی
+ دیگه ازم فاصله نگیر
_ نگرفتم من فقط نخواستم اذیتت کنم
+ هیچکدوم از کارای تو منو اذیت نمیکنه
پوست دستش رو لمس کرد و پرسید
+ سردته؟
_ نه
+ یخ زدی
_ چیزی نیست
یکی از دست هاش کامل باند پیچی شده بود و به گردنش آویزون بود که چویا با دیدنش از خودش متنفر شد
+ زخمت عمیقه؟
_ بهتره
سرشو بالا آورد و به چشمای کدرش نگاه کرد...چرا دیگه برق نمیزد؟
خودشو بالا کشید و نرم لباشو فقط روی لباش گذاشت بدون هیچ حرکت یا بوسه ای
دازای منتظر یه واکنش از خود چویا بود و وقتی واکنشی ندید لب پایینش رو بوسید و کم کم سرعت بوسیدنش رو بالا برد و اما چویا بی حرکت بود. میخواست دازای ازش استفاده کنه تا از اون شیطان درون ذهنش دور بشه...
کمی بعد از لباش فاصله گرفت و فقط بی روح نگاهش میکرد
+ دازای
_ هوم؟
+ لبخند بزن
دازای لبخند زد و چویا بغض کرد و دستاشو رو صورتش گذاشت
+ تو حالت خوبه؟
_ خوبم
+ چه اتفاقی برات افتاده؟
_ هیچی
+ یه چیزیت شده
همونطور که لبخند زده بود یه قطره اشک از گوشه چشمش پایین ریخت...لبش میخندید اما چشماش قصد باریدن داشتن...دازای فورا رو اشکش دست کشید و چشم بسته خندید
+ دازای؟
_ بله
+ چی شده؟
دازای چویا رو روی پاش نشوند و سرشو رو سینه اش گذاشت و چشماشو بست و نفسشو تخلیه کرد
_ میشه منو بکشی؟
چویا سکوت کرد و دازای ادامه داد
_ راحتم کن...خیلی دیگه خستم...حتی دیگه نمیتونم بخوابم...نمیتونم کار کنم...نمیتونم زندگی کنم...چویا راحتم کن من نمیتونم بچمو بزرگ کنم
+ باهم حلش میکنیم...فقط بگو چه اتفاقی افتاده
_ اوداساکو جلو چشمام مرد
چویا متعجب شد
+ چی؟
_ تو بغلم جون داد...اون عوضی ها کشتنش
+ ک...کیا؟
" کریس...و آدماش "
+ چرا
دازای سکوت کرد و ازش فاصله گرفت و چویا از رو پاش پایین اومد و دازای بلند شد و پشت میزش نشست و خودکار رو دستش گرفت و یه چیزی نوشت و به چویا داد
_ اینو به لوکا بده
______________________________________________________
ادامه دارد...
با انگشتاش بازی میکرد و در تلاش بود به دازای نگاه کنه و اما دازای خونسرد نشسته بود و قهوه اش رو مینوشید و منتظر بود.
چویا تصمیم گرفت اول با پرسیدن حالش شروع کنه
+ وضعیتت چطوره؟
_ خوبم
+ زخمات...
_ خوبم چو...مشکلی نیست
+ چرا انقدر باهام سرد برخورد میکنی؟
_ من همینم
+ تو که گفتی منو بخشیدی
دازای سری تکون داد و قهوه رو روی میز گذاشت
+ چ...چشمت چیشده؟
_ تو ماموریت دیروز اتفاقی چاقو خورد...تموم حرفت پرسیدن حال منه؟
+ ن...نه خب میخواستم راجب اون روز...آه دازای من واقعا بابت حرفام و این بلایی که سرت آوردم متاسفم من...نمیدونم چرا اون حرفا رو زدم
_ چویا دیگه مرور نکن...من اهمیتی نمیدم تیر خوردن برای من یه چیز عادیه
+ ولی...
_ گفتم مهم نیست
نگاهشو به چشمای چویا داد و چویا هم نگاهشو به چشمای دازای داد و چشم تو چشم شدن که چویا فورا سرشو انداخت پایین که دازای از جاش بلند شد و میز رو دور شد و رو به روش روی صندلی نشست و دستشو زیر چونه اش برد و سرشو بالا آورد
_ به من نگاه کن
+ نمیتونم!
_ غم از دست دادن ائویی سخته...منم حسش کردم اما چون رئیسم حق و اجازه گریه و بروز غم رو ندارم
+ ریو...گفته بود؟
دازای نگاهشو دزدید و سکوت کرد که چویا بغض کرد...دازای چرا انقدر داغون شده بود؟ چشماش بوی پوچی میداد
+ هنوز رئیس سابق رو فراموش نکردی؟
دازای نگاهشو به چویا داد و لبخند بی جونی زد
_ میبینمش
چویا متعجب شد
+ چ...چی؟ یعنی زنده ست؟
دازای خنده کوتاه و ساختگی ای کرد و گفت
_ نه چویا اون مرده و الان هم پوسیده اما...تو ذهن من هنوز زنده ست
+ از...از کیه؟
_ از وقتی بیدار شدم میبینمش...همه جا حضور داره
اشکاش سرازیر شد...تقصیر خودش بود...اون کلماتی رو به زبون آورد که یه زمانی رئیس سابق میزد تو صورتش و آزارش میداد
+ من...لعنت بهت چویا
دازای اخم کرد و با نارضایتی گفت
_ چویا!
+ تقصیر منه
_ تو مقصر نیستی...اون مقصره...تنهام نمیزاره...مثل اینکه خیلی دوسم داره
خندید و چویا نگاهشو به چشماش داد
+ میتونم...میتونم بغلت کنم؟
دازای لبخند نصفه نیمه زد و دستاشو از هم فاصله داد و چویا بعد مدت ها بلاخره عطرش رو داخل ریه هاش کشید و دستاش دور بدنش حلقه شد و انگار که آب رو آتیش باشه آروم گرفت
+ خوشحالم که سالمی
_ خوشحالم که کنارمی
+ دیگه ازم فاصله نگیر
_ نگرفتم من فقط نخواستم اذیتت کنم
+ هیچکدوم از کارای تو منو اذیت نمیکنه
پوست دستش رو لمس کرد و پرسید
+ سردته؟
_ نه
+ یخ زدی
_ چیزی نیست
یکی از دست هاش کامل باند پیچی شده بود و به گردنش آویزون بود که چویا با دیدنش از خودش متنفر شد
+ زخمت عمیقه؟
_ بهتره
سرشو بالا آورد و به چشمای کدرش نگاه کرد...چرا دیگه برق نمیزد؟
خودشو بالا کشید و نرم لباشو فقط روی لباش گذاشت بدون هیچ حرکت یا بوسه ای
دازای منتظر یه واکنش از خود چویا بود و وقتی واکنشی ندید لب پایینش رو بوسید و کم کم سرعت بوسیدنش رو بالا برد و اما چویا بی حرکت بود. میخواست دازای ازش استفاده کنه تا از اون شیطان درون ذهنش دور بشه...
کمی بعد از لباش فاصله گرفت و فقط بی روح نگاهش میکرد
+ دازای
_ هوم؟
+ لبخند بزن
دازای لبخند زد و چویا بغض کرد و دستاشو رو صورتش گذاشت
+ تو حالت خوبه؟
_ خوبم
+ چه اتفاقی برات افتاده؟
_ هیچی
+ یه چیزیت شده
همونطور که لبخند زده بود یه قطره اشک از گوشه چشمش پایین ریخت...لبش میخندید اما چشماش قصد باریدن داشتن...دازای فورا رو اشکش دست کشید و چشم بسته خندید
+ دازای؟
_ بله
+ چی شده؟
دازای چویا رو روی پاش نشوند و سرشو رو سینه اش گذاشت و چشماشو بست و نفسشو تخلیه کرد
_ میشه منو بکشی؟
چویا سکوت کرد و دازای ادامه داد
_ راحتم کن...خیلی دیگه خستم...حتی دیگه نمیتونم بخوابم...نمیتونم کار کنم...نمیتونم زندگی کنم...چویا راحتم کن من نمیتونم بچمو بزرگ کنم
+ باهم حلش میکنیم...فقط بگو چه اتفاقی افتاده
_ اوداساکو جلو چشمام مرد
چویا متعجب شد
+ چی؟
_ تو بغلم جون داد...اون عوضی ها کشتنش
+ ک...کیا؟
" کریس...و آدماش "
+ چرا
دازای سکوت کرد و ازش فاصله گرفت و چویا از رو پاش پایین اومد و دازای بلند شد و پشت میزش نشست و خودکار رو دستش گرفت و یه چیزی نوشت و به چویا داد
_ اینو به لوکا بده
______________________________________________________
ادامه دارد...
- ۵۸۸
- ۲۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط