❤️🔥 قرار نبود عاشقت بشم
❤️🔥 قرار نبود عاشقت بشم
𝑷𝒂𝒓𝒕 1 | برخوردِ تصادفی
سئول، دانشگاه سونگکیون | ساعت ۸ صبح
لوئیس با عجله وارد دانشگاه شد، درحالیکه یه تیکه نون تست توی دهنش بود و سعی میکرد موهاش رو مرتب کنه.
لوئیس: «وای خداااا! اگه امروز هم دیر برسم، استاد رسماً منو از دانشگاه اخراج میکنه! 😭»
با عجله پیچید توی راهرو و محکم به یه نفر برخورد کرد.
قهوهی توی دستش روی پیراهن مشکی طرف ریخت.
چند ثانیه سکوت شد.
لوئیس آروم سرش رو بالا آورد و با دیدن پسر مقابلش، چشماش گرد شد.
هوانگ هیونجین!
معروفترین پسر دانشگاه؛ خوشتیپ، ثروتمند، مغرور و البته کسی که تقریباً همهی دخترها آرزوی یه بار حرف زدن باهاش رو داشتن.
هیونجین با اخم به پیراهنش نگاه کرد.
هیونجین: «مگه کوری؟!»
لوئیس که از لحنش عصبانی شده بود، دستمالی از کیفش بیرون آورد.
لوئیس: «سلام، صبح بخیر به تو هم! ببخشید که قهوهم به پیراهنت علاقهمند شد!»
هیونجین با ناباوری نگاهش کرد.
هیونجین: «داری مسخرهبازی درمیاری؟»
لوئیس: «نه عزیزم، دارم باهات ارتباط مؤثر برقرار میکنم!»
چند نفر از دانشجوهایی که اطرافشون بودن، خندهشون گرفت.
هیونجین نگاه تندی بهشون انداخت و دوباره رو به لوئیس کرد.
هیونجین: «اسم تو چیه؟»
لوئیس: «چرا؟ میخوای بابت قهوه ازم شکایت کنی؟»
هیونجین: «فقط اسمت رو بگو.»
لوئیس با لبخند شیطونی گفت:
لوئیس: «لوئیس. حالا که آشنا شدیم، اگه اجازه بدی برم سر کلاسم، جناب اخمو!»
و قبل از اینکه هیونجین چیزی بگه، از کنارش رد شد.
هیونجین با عصبانیت برگشت و رفتنش رو نگاه کرد.
هیونجین: «دخترهی دیوونه!»
دوستش، سونگهون، که تمام ماجرا رو دیده بود، خندید.
سونگهون: «داداش، اولین دختریه که بهت محل نمیذاره!»
هیونجین: «خفه شو.»
سونگهون: «فکر کنم خوشت اومده ازش!»
هیونجین: «من؟! از اون دختر پررو؟ عمراً!»
اما چشمهاش هنوز دنبال لوئیس میگشتن...
❤️🔥 پایان پارت ۱
و هیونجین هنوز نمیدونست این دختر قراره چطور زندگیش رو به هم بریزه!
𝑷𝒂𝒓𝒕 1 | برخوردِ تصادفی
سئول، دانشگاه سونگکیون | ساعت ۸ صبح
لوئیس با عجله وارد دانشگاه شد، درحالیکه یه تیکه نون تست توی دهنش بود و سعی میکرد موهاش رو مرتب کنه.
لوئیس: «وای خداااا! اگه امروز هم دیر برسم، استاد رسماً منو از دانشگاه اخراج میکنه! 😭»
با عجله پیچید توی راهرو و محکم به یه نفر برخورد کرد.
قهوهی توی دستش روی پیراهن مشکی طرف ریخت.
چند ثانیه سکوت شد.
لوئیس آروم سرش رو بالا آورد و با دیدن پسر مقابلش، چشماش گرد شد.
هوانگ هیونجین!
معروفترین پسر دانشگاه؛ خوشتیپ، ثروتمند، مغرور و البته کسی که تقریباً همهی دخترها آرزوی یه بار حرف زدن باهاش رو داشتن.
هیونجین با اخم به پیراهنش نگاه کرد.
هیونجین: «مگه کوری؟!»
لوئیس که از لحنش عصبانی شده بود، دستمالی از کیفش بیرون آورد.
لوئیس: «سلام، صبح بخیر به تو هم! ببخشید که قهوهم به پیراهنت علاقهمند شد!»
هیونجین با ناباوری نگاهش کرد.
هیونجین: «داری مسخرهبازی درمیاری؟»
لوئیس: «نه عزیزم، دارم باهات ارتباط مؤثر برقرار میکنم!»
چند نفر از دانشجوهایی که اطرافشون بودن، خندهشون گرفت.
هیونجین نگاه تندی بهشون انداخت و دوباره رو به لوئیس کرد.
هیونجین: «اسم تو چیه؟»
لوئیس: «چرا؟ میخوای بابت قهوه ازم شکایت کنی؟»
هیونجین: «فقط اسمت رو بگو.»
لوئیس با لبخند شیطونی گفت:
لوئیس: «لوئیس. حالا که آشنا شدیم، اگه اجازه بدی برم سر کلاسم، جناب اخمو!»
و قبل از اینکه هیونجین چیزی بگه، از کنارش رد شد.
هیونجین با عصبانیت برگشت و رفتنش رو نگاه کرد.
هیونجین: «دخترهی دیوونه!»
دوستش، سونگهون، که تمام ماجرا رو دیده بود، خندید.
سونگهون: «داداش، اولین دختریه که بهت محل نمیذاره!»
هیونجین: «خفه شو.»
سونگهون: «فکر کنم خوشت اومده ازش!»
هیونجین: «من؟! از اون دختر پررو؟ عمراً!»
اما چشمهاش هنوز دنبال لوئیس میگشتن...
❤️🔥 پایان پارت ۱
و هیونجین هنوز نمیدونست این دختر قراره چطور زندگیش رو به هم بریزه!
- ۸۷
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط