پارت ۳ | قهوهی رئیس
پارت ۳ | قهوهی رئیس
صبح روز سوم، تهیونگ با یک لیوان قهوه وارد شرکت شد.
امروز تصمیم گرفته بود خیلی حرفهای رفتار کنه.
نه دیر کنه.
نه با رئیس بحث کنه.
نه حتی شوخی کنه.
حداقل... تا ساعت ده.
تهیونگ پشت میزش نشست و مشغول کار شد.
چند دقیقه بعد، صدای یکی از همکارها اومد:
— «تهیونگ، قهوه میخوری؟»
تهیونگ:
— «آره، ولی خودم دارم.»
همکارش رفت.
تهیونگ نگاهی به قهوهاش انداخت.
— «چه زندگی خوبی...»
همون لحظه جونگکوک از کنار میزش رد شد.
ایستاد.
— «این چیه؟»
تهیونگ سرش رو بالا آورد.
— «قهوه.»
— «روی میز کار؟»
— «بله.»
— «در جلسه قبلی گفتم نوشیدنی کنار لپتاپ نباشه.»
تهیونگ به لیوان نگاه کرد.
— «ولی لپتاپم اون طرفه.»
جونگکوک به فاصلهی چند سانتیمتری لیوان و لپتاپ نگاه کرد.
— «هنوز هم نزدیکه.»
تهیونگ لیوان رو برداشت و گذاشت گوشهی دیگهی میز.
— «الان؟»
— «هنوز نزدیکه.»
تهیونگ دوباره جابهجاش کرد.
— «الان؟»
— «تهیونگ...»
— «الان دیگه باید قانونی باشه.»
چند نفر از همکارها خندهشون گرفت.
جونگکوک نگاهشون کرد.
همه فوراً سرشون رو پایین انداختن.
جونگکوک دوباره رو به تهیونگ کرد.
— «قهوهات رو ببر.»
تهیونگ لیوان رو برداشت.
— «چشم.»
و رفت.
پنج دقیقه بعد برگشت.
این بار بدون قهوه.
جونگکوک که از جلوی بخش رد میشد، گفت:
— «قهوه کجاست؟»
تهیونگ خیلی مظلوم جواب داد:
— «گفتین ببرمش.»
— «نگفتم دورش بنداز.»
— «خب من کجا میدونستم؟»
جونگکوک نفسش رو بیرون داد.
— «برو یه قهوه جدید بگیر.»
تهیونگ:
— «برای خودم؟»
— «برای خودت.»
تهیونگ لبخند زد.
— «فکر کردم برای شماست.»
— «من قهوه نمیخورم.»
تهیونگ با تعجب گفت:
— «رئیس شرکتی که قهوه نمیخوره؟»
— «بله.»
— «عجیبه.»
— «چرا؟»
— «چون با این اخلاق، فکر میکردم روزی پنج لیتر قهوه میخورین.»
همکار کناریش فوراً سرفه کرد تا خندهاش رو قایم کنه.
جونگکوک چند لحظه به تهیونگ نگاه کرد.
بعد گفت:
— «برو سر کارت.»
تهیونگ لبخند زد.
— «چشم، رئیس قهوهنخور.»
جونگکوک:
— «تهیونگ.»
— «بله؟»
— «یه روز اخراجت میکنم.»
تهیونگ با اعتمادبهنفس جواب داد:
— «اون روز هم قهوه میخورم.»
جونگکوک با ناباوری سرش رو تکون داد و رفت.
اما چند قدم بعد...
لبخند خیلی کوچیکی روی صورتش نشست.
این کارمند جدید واقعاً روی اعصابش بود.
ولی عجیب بود که شرکت بدون صدای او، کمی ساکتتر به نظر میرسید.
صبح روز سوم، تهیونگ با یک لیوان قهوه وارد شرکت شد.
امروز تصمیم گرفته بود خیلی حرفهای رفتار کنه.
نه دیر کنه.
نه با رئیس بحث کنه.
نه حتی شوخی کنه.
حداقل... تا ساعت ده.
تهیونگ پشت میزش نشست و مشغول کار شد.
چند دقیقه بعد، صدای یکی از همکارها اومد:
— «تهیونگ، قهوه میخوری؟»
تهیونگ:
— «آره، ولی خودم دارم.»
همکارش رفت.
تهیونگ نگاهی به قهوهاش انداخت.
— «چه زندگی خوبی...»
همون لحظه جونگکوک از کنار میزش رد شد.
ایستاد.
— «این چیه؟»
تهیونگ سرش رو بالا آورد.
— «قهوه.»
— «روی میز کار؟»
— «بله.»
— «در جلسه قبلی گفتم نوشیدنی کنار لپتاپ نباشه.»
تهیونگ به لیوان نگاه کرد.
— «ولی لپتاپم اون طرفه.»
جونگکوک به فاصلهی چند سانتیمتری لیوان و لپتاپ نگاه کرد.
— «هنوز هم نزدیکه.»
تهیونگ لیوان رو برداشت و گذاشت گوشهی دیگهی میز.
— «الان؟»
— «هنوز نزدیکه.»
تهیونگ دوباره جابهجاش کرد.
— «الان؟»
— «تهیونگ...»
— «الان دیگه باید قانونی باشه.»
چند نفر از همکارها خندهشون گرفت.
جونگکوک نگاهشون کرد.
همه فوراً سرشون رو پایین انداختن.
جونگکوک دوباره رو به تهیونگ کرد.
— «قهوهات رو ببر.»
تهیونگ لیوان رو برداشت.
— «چشم.»
و رفت.
پنج دقیقه بعد برگشت.
این بار بدون قهوه.
جونگکوک که از جلوی بخش رد میشد، گفت:
— «قهوه کجاست؟»
تهیونگ خیلی مظلوم جواب داد:
— «گفتین ببرمش.»
— «نگفتم دورش بنداز.»
— «خب من کجا میدونستم؟»
جونگکوک نفسش رو بیرون داد.
— «برو یه قهوه جدید بگیر.»
تهیونگ:
— «برای خودم؟»
— «برای خودت.»
تهیونگ لبخند زد.
— «فکر کردم برای شماست.»
— «من قهوه نمیخورم.»
تهیونگ با تعجب گفت:
— «رئیس شرکتی که قهوه نمیخوره؟»
— «بله.»
— «عجیبه.»
— «چرا؟»
— «چون با این اخلاق، فکر میکردم روزی پنج لیتر قهوه میخورین.»
همکار کناریش فوراً سرفه کرد تا خندهاش رو قایم کنه.
جونگکوک چند لحظه به تهیونگ نگاه کرد.
بعد گفت:
— «برو سر کارت.»
تهیونگ لبخند زد.
— «چشم، رئیس قهوهنخور.»
جونگکوک:
— «تهیونگ.»
— «بله؟»
— «یه روز اخراجت میکنم.»
تهیونگ با اعتمادبهنفس جواب داد:
— «اون روز هم قهوه میخورم.»
جونگکوک با ناباوری سرش رو تکون داد و رفت.
اما چند قدم بعد...
لبخند خیلی کوچیکی روی صورتش نشست.
این کارمند جدید واقعاً روی اعصابش بود.
ولی عجیب بود که شرکت بدون صدای او، کمی ساکتتر به نظر میرسید.
- ۱۸۱
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط