❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
❤️🔥╣[No touching فصل ۲]╠❤️🔥
(。♡part 223♡。)
بابا جونگکوک رو در آغوش کشید و بعد سمت ما اومدن.
بابا دستم رو گرفت و توي دست جونگکوک گذاشت
و پدرانه گفت: خدا به همراهتون
جونگکوک با عشق نگام کرد و دستم رو فشرد. بابا شوخ به جونگکوک گفت : بیا...ببرش
همه بلند خندیدیم
دوتايي سمت کالسکه رفتیم.
روي پله کالسکه وایستادم و به مامان عزیزم نگاه کردم که تو آغوش بابا خزیده بود و خیره بهم اروم اشک میریخت و نگاهم رو که دید بهم لبخند زد.
به داداش و باباي عزيزم و نلي نگاه کردم و با بغض سوار
کالسکه شدم.
نگاهم رو که بالا گرفتم توی بالکن با نگاه خیره و خشن
جولي تلاقي کرد.
لباس مشکي به تن داشت و از چشماش خشم میریخت.
حس بدي بهم متنقل شد.
جولي داد زد : توماس میاد سراغت..نمیتونی ازش فرار کنی
همه متعجب برگشتن سمت بالکن جونگکوک با خشم کنارم نشست و در کالسکه
رو سریع بست و
با جدیت و خشم دستور حرکت داد.
کالسکه با سرعت حرکت کرد.
به باباي خشمگینم نگاه کردم که جولي رو نظاره میکرد و
دین با اخم غليظي سريع سمت داخل قصر رفت.
جونگکوک پرده کالسکه رو کشید.
اشکم از دلتنگی و درد شدید جمله جولي اروم جاري شد.
گفت اون کثافت میاد سراغم و نمیتونم ازش فرار کنم؟
جونگکوک دستي به بازوم کشید و گفت : هي...عزیزم جای دوري که نمیریم
خودش میدونست بیشتر غمم از چیز دیگه ایه ولی
اینجوری میخواست وانمود کنه چيزي نشده و این برام
بهتر بود.
به زور بهش لبخند زدم.
شیطون گفت : نکنه پشیمون شدي؟
با بغض بلند خندیدم و گفتم : بگم اره میذاري برم پیش
مامانم اینا؟
خبیث گفت : عمرا
بلند خندیدم و پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم و
گفتم : پس تا ابد بیخ گوشتم..
خندید و منو به خودش چسبوند و گفت : نفسم به نفست بنده..نموني مردم..
(。♡part 223♡。)
بابا جونگکوک رو در آغوش کشید و بعد سمت ما اومدن.
بابا دستم رو گرفت و توي دست جونگکوک گذاشت
و پدرانه گفت: خدا به همراهتون
جونگکوک با عشق نگام کرد و دستم رو فشرد. بابا شوخ به جونگکوک گفت : بیا...ببرش
همه بلند خندیدیم
دوتايي سمت کالسکه رفتیم.
روي پله کالسکه وایستادم و به مامان عزیزم نگاه کردم که تو آغوش بابا خزیده بود و خیره بهم اروم اشک میریخت و نگاهم رو که دید بهم لبخند زد.
به داداش و باباي عزيزم و نلي نگاه کردم و با بغض سوار
کالسکه شدم.
نگاهم رو که بالا گرفتم توی بالکن با نگاه خیره و خشن
جولي تلاقي کرد.
لباس مشکي به تن داشت و از چشماش خشم میریخت.
حس بدي بهم متنقل شد.
جولي داد زد : توماس میاد سراغت..نمیتونی ازش فرار کنی
همه متعجب برگشتن سمت بالکن جونگکوک با خشم کنارم نشست و در کالسکه
رو سریع بست و
با جدیت و خشم دستور حرکت داد.
کالسکه با سرعت حرکت کرد.
به باباي خشمگینم نگاه کردم که جولي رو نظاره میکرد و
دین با اخم غليظي سريع سمت داخل قصر رفت.
جونگکوک پرده کالسکه رو کشید.
اشکم از دلتنگی و درد شدید جمله جولي اروم جاري شد.
گفت اون کثافت میاد سراغم و نمیتونم ازش فرار کنم؟
جونگکوک دستي به بازوم کشید و گفت : هي...عزیزم جای دوري که نمیریم
خودش میدونست بیشتر غمم از چیز دیگه ایه ولی
اینجوری میخواست وانمود کنه چيزي نشده و این برام
بهتر بود.
به زور بهش لبخند زدم.
شیطون گفت : نکنه پشیمون شدي؟
با بغض بلند خندیدم و گفتم : بگم اره میذاري برم پیش
مامانم اینا؟
خبیث گفت : عمرا
بلند خندیدم و پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم و
گفتم : پس تا ابد بیخ گوشتم..
خندید و منو به خودش چسبوند و گفت : نفسم به نفست بنده..نموني مردم..
- ۱۴.۷k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط