{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند پارتی

[وقتی دستشو بالا میاره تا بهت بزنه اما...]

همون لحظه صدای کلید توی قفل در اومد.
سرم رو بلند کردم.
جونگکوک بالاخره اومده بود

چند لحظه بعد وارد آشپزخونه شد. خسته به نظر می‌رسید و همین که چشمش به من و میز شام افتاد مکث کرد.

"_هنوز منتظری؟

نگاهش کردم و با اخم گفتم

" +فکر کردی برای چی اینجام

جونگکوک نفس عمیقی کشید و کیفش رو روی صندلی گذاشت.

"_لازم نبود منتظر بمونی

با ناباوری نگاهش کردم

" +لازم نبود... تو قول دادی زود میای

"_کارم طول کشید

" +همیشه همینو میگی

جونگکوک چیزی نگفت و صندلی رو عقب کشید.

"_بیا شام بخوریم

با حرص خندیدم.

" +الان؟ غذارو سه بار گرم کردم، جونگکوک
"+ دیگه حتی حوصله‌ی خوردنش رو هم ندارم

" _خب منم گرسنه‌ام

"+پس بخور

" _تنهایی؟

"+مگه من چند ساعت منتظرت نبودم

جونگکوک کلافه دستش رو روی صورتش کشید.

" _عزیزم، واقعاً خسته‌ام. حوصله‌ی دعوا ندارم

" +منم حوصله‌ی دعوا ندارم. فقط خسته شدم از اینکه همیشه باید منتظرت بمونم

"_گفتم که سرم شلوغ بود

" +یه پیام می‌تونستی بدی

"_گوشی دستم نبود

" +یعنی حتی پنج ثانیه هم نتونستی گوشی‌تو برداری

جونگکوک با عصبانیت از جا بلند شد.

"_گفتم نتونستم چرا نمی‌فهمی

من هم بلند شدم و با صدای لرزون گفتم

" +چون برات مهم نیست

چند لحظه فقط به هم خیره شدیم جونگکوک از شدت عصبانیت فکش رو محکم به هم فشار داد. یک قدم به سمتم برداشت

"_دیگه کافیه

من هم کوتاه نیومدم.

" +چی کافیه اینکه ازت بخوام یه ذره به من اهمیت بدی

حرفم که تموم شد، دستش ناگهان بالا رفت.
برای یک لحظه خشکم زد.

دستم ناخودآگاه بالا آوردم و جلوی صورتم گرفتم اما جونگکوک قبل از اینکه دستش به من برسه، خودش متوقفش کرد

دستش چند سانتی‌متر با صورتم فاصله داشت.
چند ثانیه همون‌طور موند.
نگاهش از صورتم به دست خودش افتاد انگار تازه فهمیده بود چه کاری نزدیک بود انجام بده
آروم دستش رو پایین آورد آروم دستشو پایین آورد

"_من..
" _ببخشید

هیچ چیزی نگفتم فقط به جونگکوک خیره بودم آروم لب باز کردم گفتم

"+من فقط منتظرت بودم

جونگکوک اومد نزدیکم زود یک قدم عقب رفتم

" _ا/ت دخترکم ازم دوری نکن

"+جونگکوک بیا امشب باهم حرف نزنیم

بعد حرفم بدون اینکه منتطر حرفش بمونم از کنارش رد شدم و رفتم داخل اتاق خودم و جونگکوک و در رو محکم بستم

پشت در نشستم و پاهامو بغل کردم

"+هوف چیزی نیست (بغض)

آروم از پشت در بلد شدم و رفتم سمت تخت روی تخت نشستم و به یک جای نا معلوم خیره شدم که صدای شنیدن در شنیدم زود خودمو روی تخت انداختم و خودمو داخل پتو قایم کردم
صدای نفس های یکی از کنار گوشم می‌شنیدم
_____________________
خببببب اینم از این پارت کم کم داره تموم میشه این چند پارتی 💞
دیدگاه ها (۱۲)

چند پارتی

چند پارتی

چند پارتی

چند پارتی

پارت ۴ خانه‌ی جونگکوک بیشتر شبیه یک قلعه بود.دیوارهای بلند، ...

The Queen of My Heart ❤️👑(ملکه قلب من)پارت ۳۷ویو کایاـ ماشین...

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:51بعد بدون هیچ حرفی دستش رو س...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

پارت ۱۶ (صبح)چشمانم را باز کردم آفتاب از پرده های حریری اتاق...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_7ویو میراچند ثانیه بعدسه...

مهمونی پارت ۳۸

p5ویو جونگکوک:چشمم افتاد به سومین دیدم به ما نگا نمیکنه روشو...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 210♡⁠。⁠)فقط صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط