{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#عشق_یا_گلوله؟

#عشق_یا_گلوله؟


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁵


ویو میکا_____


چشمم رفت سمت پنجره.
چند لحظه بهش خیره شدم.

میکا: «اگه اون نمی‌ذاره من برم اداره و منو مثل زندانی نگه داشته... پس خودم فرار می‌کنم.»


رفتم سمت پنجره.
دستگیره رو گرفتم و کشیدم.
باز نشد.
دوباره امتحان کردم.
بازم نشد.
نگاهم رفت سمت قفل.

میکا: «جدی؟ ای خدا...»


با حرص برگشتم.
چشمم افتاد به درِ بالکن.

میکا: «قطعا این بازه.»

رفتم سمتش.
دستم رفت روی دستگیره.
چرخوندمش.
و...
بله.
باز بود.


میکا: «ها! دیدی؟» ( خواهرم داری با کی حرف میزنی 🤣 )



رفتم توی بالکن.
چند قدم جلو رفتم.
بعد نگاهم افتاد پایین.
خشکم زد.
ارتفاع واقعاً زیاد بود.


میکا: «خب... خیلی بلنده.»


چند لحظه به پایین نگاه کردم.
ولی بعد دوباره به ساختمون‌های روبه‌رو خیره شدم.


میکا: «ولی مجبورم.»


آروم نشستم لبه‌ی بالکن.
هنوز داشتم فکر می‌کردم چطور پایین برم که ناگهان...

یک دست محکم دور کمرم قرار گرفت و منو از لبه عقب کشید.
با ترس برگشتم.

و رو‌به‌روم...
جیمین.
همون نگاه سرد همیشگی.


جیمین: «کجا، میکا؟»

میکا: «تو از کجا پیدات شد؟!»

جیمین: «سؤال منو جواب بده.»

میکا: «می‌خواستم برم اداره.»

جیمین: «از بالکن؟»

میکا: «خب... پنجره قفل بود.»

جیمین: «پس تصمیم گرفتی از طبقه بالا پایین بری؟»

میکا: «آره.»


جیمین چند ثانیه فقط نگاهم کرد.


جیمین: «تو واقعاً مشکل داری.»

میکا: «مشکل من اینه که تو نمی‌ذاری از در برم.»

جیمین: «چون هنوز پات خوب نشده.»

میکا: «خودم می‌دونم.»

جیمین: «پس چرا اینجایی؟»

میکا: «چون باید برم اداره.»

جیمین: «نه.»

میکا: «باز نه؟!»

جیمین: «باز نه.»

میکا: «جیمین، من باید پرونده گودال رو پیدا کنم.»

جیمین: «پیداش می‌کنیم.»

میکا: «کی؟»

جیمین: «وقتی من بگم.»

میکا: «تو خیلی دستور میدی.»

جیمین: «و تو خیلی گوش نمی‌دی.»

میکا: «چون دستور نمی‌گیرم.»

جیمین: «از امروز می‌گیری.»

میکا: «عمراً.»


جیمین با خونسردی گفت:


جیمین: «پس باید بیشتر مراقبت باشم.»

میکا: «من بچه نیستم.»

جیمین: «رفتارت الان دقیقاً خلافش رو ثابت کرد.»

میکا: «خیلی رو اعصابی.»

جیمین: «می‌دونم.»

میکا: «ولم کن.»

جیمین: «نه.»

میکا: «جیمین!»

جیمین: «اول از لبه فاصله بگیر.»


میکا با حرص از لبه بلند شدم.


میکا: «خب!»


جیمین دستش رو کنار کشید و به سمت در بالکن اشاره کرد.


جیمین: «داخل.»

میکا: «اگه نرم؟»


جیمین: «خودم می‌برمت.»


میکا: «تهدید می‌کنی؟»

جیمین: «اطلاع‌رسانی می‌کنم.»


با حرص نگاهش کردم.


میکا: «یه روز از دستت فرار می‌کنم.»

جیمین: «اون روز رو منتظرم.»

میکا: «خیلی مطمئنی.»

جیمین: «خیلی.»


وارد اتاق شدم.
اما درست قبل از اینکه در بالکن رو ببندم، جیمین گفت:

جیمین: «فردا صبح.»

میکا: «چی؟»

جیمین: «با من میای اداره.»


چشم‌هام گرد شد.


میکا: «جدی؟»

جیمین: «اگه امشب دوباره نقشه فرار نکشی.»

میکا: «قول نمی‌دم.»

جیمین: «می‌دونستم.»

و با همان خونسردی همیشگی از اتاق بیرون رفت.


ادامه دارد.....



خب سلاممممم بجه ها واقعا ببخشید خیلی شرمنده ام

بخدا اساس کشی داشتیم امروز نتونستم براتون ۳ روز پارت اپلود کنم خیلی شرمنده
ام
حتی امروز هم نرفتم مدرسه ببینید چه قدر درگیر بودم و حتی هیچی برا مدرسه ام نخریدم
وارد خونه جدید شدیم امروز
و از امروز به بعد سعی میکنم زود به زود پارت بزارم خوشگلای منننن🎀💋


کامنت بزاری میتونم برا پارت بعد خبرت کنم پرنسس

شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسس هام


شرط :

لایک : ۳۸ تا

کامنت : ۱۵ تا

بازنشر : ۱۴ تا


دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
دیدگاه ها (۳۷)

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³²ویو میکا_____چند دقیقه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط