خاطرات دفن شده 🌑🍁🍂
خاطرات دفن شده 🌑🍁🍂
دخترک به درخت سیب تکیه زده بود و با خواندن کتاب به ذهن اشفته اش تسکین میداد
او با خواندن خط به خط کتاب پسری را در کنار خود تصور میکرد که در خاکستر فراموشی دفن شده بود
دخترک با فکر کردن به پسر اشکی از گوشه چشمانش که به گفته پسر به رنگ کهکشانی بود که ستارگان ان را زینت داده بودند جاری شد شاید به خاطر همین بود که نام دختر اورانوس بود
دختر دست های ظریفش را میان چروک های درخت که مانند مادربزرگی مهربان که به نوه اش در آغوشش پناه داده بود کشید
اینکار او موجب شد صدا هایی از اعماق خاطراتش با پسری که اورا به یاد نمیاورد در گوشش طنین ایجاد کنند صدا های خنده صدای هق هق دختری که در بغل پسر مانند بچه ای که به پدرش پناه میبرد کم کم آرام گرفت صدای زمزمه ها صدای بوسه ها صدای نوازش ها
همه و همه دست به دست هم دادند و دخترک را به گذشته اش رساندند صحنه هایی از بهترین خاطره هایش با پسر صحنه ای از اولین دیدارشان زیر همین درخت صحنه ای از اولین بوسه آنها که با تکیه دختر به همین درخت آغاز شده بود و تا زمانی که گونه های دختر به قرمزی سیب همین درخت در بیاید ادامه داشت صحنه ای از کتاب خواندن آنها
دخترک با لبخند غمگینی به هجوم این حجم از خاطره واکنش داد اشک ها در چشمانش میرقصیدند و به گونه هایش که حالا به رنگ گچ در آمده بود طرح هایی نامنظم میدادند دخترک کتابش را اروم بست اما با دیدن سایه ای که مانند یک شکارچی آرام اما دقیق به او نزدیک میشد سر جایش ایستاد
این داستان ادامه دارد
امیدوارم دوست داشته باشید ❤️
دخترک به درخت سیب تکیه زده بود و با خواندن کتاب به ذهن اشفته اش تسکین میداد
او با خواندن خط به خط کتاب پسری را در کنار خود تصور میکرد که در خاکستر فراموشی دفن شده بود
دخترک با فکر کردن به پسر اشکی از گوشه چشمانش که به گفته پسر به رنگ کهکشانی بود که ستارگان ان را زینت داده بودند جاری شد شاید به خاطر همین بود که نام دختر اورانوس بود
دختر دست های ظریفش را میان چروک های درخت که مانند مادربزرگی مهربان که به نوه اش در آغوشش پناه داده بود کشید
اینکار او موجب شد صدا هایی از اعماق خاطراتش با پسری که اورا به یاد نمیاورد در گوشش طنین ایجاد کنند صدا های خنده صدای هق هق دختری که در بغل پسر مانند بچه ای که به پدرش پناه میبرد کم کم آرام گرفت صدای زمزمه ها صدای بوسه ها صدای نوازش ها
همه و همه دست به دست هم دادند و دخترک را به گذشته اش رساندند صحنه هایی از بهترین خاطره هایش با پسر صحنه ای از اولین دیدارشان زیر همین درخت صحنه ای از اولین بوسه آنها که با تکیه دختر به همین درخت آغاز شده بود و تا زمانی که گونه های دختر به قرمزی سیب همین درخت در بیاید ادامه داشت صحنه ای از کتاب خواندن آنها
دخترک با لبخند غمگینی به هجوم این حجم از خاطره واکنش داد اشک ها در چشمانش میرقصیدند و به گونه هایش که حالا به رنگ گچ در آمده بود طرح هایی نامنظم میدادند دخترک کتابش را اروم بست اما با دیدن سایه ای که مانند یک شکارچی آرام اما دقیق به او نزدیک میشد سر جایش ایستاد
این داستان ادامه دارد
امیدوارم دوست داشته باشید ❤️
- ۶.۹k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط