𝖕𝖆𝖗𝖙7
𝖕𝖆𝖗𝖙7
دود، مثل ماری خاکستری، در راهروها میخزید. مارال با پدرش از پلهها پایین دویدند. صدای فریاد، صدای شمشیر، صدای دویدن. قصر مروارید، آن قصر آرام و باشکوه، حالا مثل لانهی زنبوری بود که کسی سنگ به آن زده باشد.
مارال پایش به دامن بلند لباسش گیر کرد و نزدیک بود بیفتد. آرتور دستش را گرفت. «تندتر!»
از پیچ راهرو گذشتند. دو سرباز با شمشیرهای کشیده از کنارشان دویدند. یکی از آنها فریاد زد: «پادشاه! اتاق پادشاه!»
مارال ایستاد. قلبش یک لحظه از تپیدن ایستاد. بعد، بیاختیار، به سمت بال شرقی دوید. آرتور پشت سرش فریاد زد: «مارال! نه!»
اما مارال نمیشنید. پاهایش خودشان میدویدند. از راهروی بلند، از پلههای مرمری، از آن در بزرگ چوبی که همیشه بسته بود.
در باز بود.
مارال داخل شد. اتاق پادشاه پر از آدم بود. خدمتکارها، سربازها، پزشک سلطنتی. همه دور تخت ازدحام کرده بودند. مارال خودش را لای آنها جا کرد. پادشاه روی تخت دراز کشیده بود. صورتش زرد شده بود و لبهایش کبود. نفسنفس میزد. دستش را روی سینهاش گرفته بود.
کنار تخت، ملکه زانو زده بود. دست پادشاه را در دست گرفته بود و گریه میکرد. موهایش از زیر تاج بیرون زده بود و شانههایش میلرزیدند.
«کسی... کسی دارو داره؟» ملکه با صدای خفه گفت. «کسی...»
مارال جلو رفت. «من دارم.»
همه سرها برگشتند. ملکه چشمانش را پاک کرد و به او نگاه کرد. «مارال؟»
«پدرم داروسازه. من داروها رو میشناسم.» مارال زانو زد. به صورت پادشاه نگاه کرد. به لبهای کبود، به عرق سرد روی پیشانیاش. این مسمومیت نبود. یا شاید بود. اما چیزی که مارال میدید، بیشتر شبیه به... زهر بود. نه هر زهری. زهری خاص. زهر تاج.
قلبش لرزید. این زهر را فقط کسی میشناخت که به کتابهای ممنوعه دسترسی داشت. کتابهایی که در کتابخانهی قصر بود. کتابهایی که فقط شاهزادهها اجازهی خواندنشان را داشتند.
«مارال؟» ملکه گفت. «چیزی میدونی؟»
مارال دهانش را باز کرد. اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدایی از پشت سرش آمد.
«ملکه.»
سوهو بود. با لباس مشکی، موهای تیرهاش مرتب، و چهرهای که هیچ هیجانی نداشت. وارد اتاق شد. آرام. مطمئن. مثل کسی که تمام این صحنه را قبلاً دیده باشد.
«پادشاه...» سوهو به تخت نگاه کرد. «...در حال مرگه.»
ملکه سرش را بالا آورد. «سوهو...»
سوهو جلو رفت. کنار تخت ایستاد. به پدرش نگاه کرد. نگاهش سرد بود. نه غم، نه خشم، نه ترس. فقط سکوت.
«پزشک چی میگه؟» سوهو پرسید.
پزشک، مردی لاغر با ریش سفید، سرش را پایین انداخت. «زهر... زهر تاج. هیچ پادزهر شناختهشدهای نداره. مگر...»
«مگر چی؟»
«مگر کسی که زهر رو ساخته، پادزهرش رو هم داشته باشه.»
سکوت. سنگین. مثل سنگی که روی سینهی همه افتاده باشد.
سوهو سرش را تکان داد. «پس پادشاه میمیره.»
ملکه هقهق کرد. «سوهو! این حرف رو نزن!»
سوهو به مادرش نگاه کرد. «حقیقت رو میگم، مادر. پادشاه میمیره. و پادشاهی... به ولیعهد میرسه.»
مارال حس کرد خون در رگهایش یخ زد.
پادشاه، با آخرین زور، چشمانش را باز کرد. به سوهو نگاه کرد. لبهایش تکان خوردند. صدایش آنقدر ضعیف بود که فقط مارال شنید. چون کنارش بود.
«تو... تو...»
سوهو خم شد. نزدیک گوش پدرش. مارال نفسش را حبس کرد.
پادشاه زمزمه کرد: «...خائن.»
و بعد، چشمانش بسته شد.
دستش از دست ملکه لغزید. سرش روی بالش افتاد. صدای ملکه، مثل شکستن شیشه، در اتاق پیچید.
مارال از جا بلند شد. عقب رفت. پشتش به دیوار خورد. به سوهو نگاه کرد.
سوهو، بالای سر پدر مردهاش ایستاده بود. صورتش هیچ تغییری نداشت. فقط گوشهی لبش، آنقدر کم که کسی نبیند، بالا رفت.
لبخند.
مارال دستش را روی دهانش گذاشت. میخواست فریاد بزند. میخواست به همه بگوید. اما صدایش در گلویش گیر کرده بود.
جیمین، همان لحظه، وارد اتاق شد.
ایستاد. به پدرش نگاه کرد. به ملکهی گریان. به سوهو. بعد به مارال. چشمانش پر از سؤال بود. پر از درد.
«پدر...» فقط همین را گفت.
سوهو برگشت. به برادرش نگاه کرد. «پدر مرده، جیمین. و من...» مکث کرد. «...پادشاه جدیدم.»
جیمین مشتش را محکم کرد. «تو...»
«من ولیعهدم.» سوهو گفت. «قانون سلستیا. پسر بزرگ. تخت مال منه.»
جیمین قدمی جلو آمد. «تو پدرمون رو کشتی.»
👑💛
دود، مثل ماری خاکستری، در راهروها میخزید. مارال با پدرش از پلهها پایین دویدند. صدای فریاد، صدای شمشیر، صدای دویدن. قصر مروارید، آن قصر آرام و باشکوه، حالا مثل لانهی زنبوری بود که کسی سنگ به آن زده باشد.
مارال پایش به دامن بلند لباسش گیر کرد و نزدیک بود بیفتد. آرتور دستش را گرفت. «تندتر!»
از پیچ راهرو گذشتند. دو سرباز با شمشیرهای کشیده از کنارشان دویدند. یکی از آنها فریاد زد: «پادشاه! اتاق پادشاه!»
مارال ایستاد. قلبش یک لحظه از تپیدن ایستاد. بعد، بیاختیار، به سمت بال شرقی دوید. آرتور پشت سرش فریاد زد: «مارال! نه!»
اما مارال نمیشنید. پاهایش خودشان میدویدند. از راهروی بلند، از پلههای مرمری، از آن در بزرگ چوبی که همیشه بسته بود.
در باز بود.
مارال داخل شد. اتاق پادشاه پر از آدم بود. خدمتکارها، سربازها، پزشک سلطنتی. همه دور تخت ازدحام کرده بودند. مارال خودش را لای آنها جا کرد. پادشاه روی تخت دراز کشیده بود. صورتش زرد شده بود و لبهایش کبود. نفسنفس میزد. دستش را روی سینهاش گرفته بود.
کنار تخت، ملکه زانو زده بود. دست پادشاه را در دست گرفته بود و گریه میکرد. موهایش از زیر تاج بیرون زده بود و شانههایش میلرزیدند.
«کسی... کسی دارو داره؟» ملکه با صدای خفه گفت. «کسی...»
مارال جلو رفت. «من دارم.»
همه سرها برگشتند. ملکه چشمانش را پاک کرد و به او نگاه کرد. «مارال؟»
«پدرم داروسازه. من داروها رو میشناسم.» مارال زانو زد. به صورت پادشاه نگاه کرد. به لبهای کبود، به عرق سرد روی پیشانیاش. این مسمومیت نبود. یا شاید بود. اما چیزی که مارال میدید، بیشتر شبیه به... زهر بود. نه هر زهری. زهری خاص. زهر تاج.
قلبش لرزید. این زهر را فقط کسی میشناخت که به کتابهای ممنوعه دسترسی داشت. کتابهایی که در کتابخانهی قصر بود. کتابهایی که فقط شاهزادهها اجازهی خواندنشان را داشتند.
«مارال؟» ملکه گفت. «چیزی میدونی؟»
مارال دهانش را باز کرد. اما قبل از اینکه چیزی بگوید، صدایی از پشت سرش آمد.
«ملکه.»
سوهو بود. با لباس مشکی، موهای تیرهاش مرتب، و چهرهای که هیچ هیجانی نداشت. وارد اتاق شد. آرام. مطمئن. مثل کسی که تمام این صحنه را قبلاً دیده باشد.
«پادشاه...» سوهو به تخت نگاه کرد. «...در حال مرگه.»
ملکه سرش را بالا آورد. «سوهو...»
سوهو جلو رفت. کنار تخت ایستاد. به پدرش نگاه کرد. نگاهش سرد بود. نه غم، نه خشم، نه ترس. فقط سکوت.
«پزشک چی میگه؟» سوهو پرسید.
پزشک، مردی لاغر با ریش سفید، سرش را پایین انداخت. «زهر... زهر تاج. هیچ پادزهر شناختهشدهای نداره. مگر...»
«مگر چی؟»
«مگر کسی که زهر رو ساخته، پادزهرش رو هم داشته باشه.»
سکوت. سنگین. مثل سنگی که روی سینهی همه افتاده باشد.
سوهو سرش را تکان داد. «پس پادشاه میمیره.»
ملکه هقهق کرد. «سوهو! این حرف رو نزن!»
سوهو به مادرش نگاه کرد. «حقیقت رو میگم، مادر. پادشاه میمیره. و پادشاهی... به ولیعهد میرسه.»
مارال حس کرد خون در رگهایش یخ زد.
پادشاه، با آخرین زور، چشمانش را باز کرد. به سوهو نگاه کرد. لبهایش تکان خوردند. صدایش آنقدر ضعیف بود که فقط مارال شنید. چون کنارش بود.
«تو... تو...»
سوهو خم شد. نزدیک گوش پدرش. مارال نفسش را حبس کرد.
پادشاه زمزمه کرد: «...خائن.»
و بعد، چشمانش بسته شد.
دستش از دست ملکه لغزید. سرش روی بالش افتاد. صدای ملکه، مثل شکستن شیشه، در اتاق پیچید.
مارال از جا بلند شد. عقب رفت. پشتش به دیوار خورد. به سوهو نگاه کرد.
سوهو، بالای سر پدر مردهاش ایستاده بود. صورتش هیچ تغییری نداشت. فقط گوشهی لبش، آنقدر کم که کسی نبیند، بالا رفت.
لبخند.
مارال دستش را روی دهانش گذاشت. میخواست فریاد بزند. میخواست به همه بگوید. اما صدایش در گلویش گیر کرده بود.
جیمین، همان لحظه، وارد اتاق شد.
ایستاد. به پدرش نگاه کرد. به ملکهی گریان. به سوهو. بعد به مارال. چشمانش پر از سؤال بود. پر از درد.
«پدر...» فقط همین را گفت.
سوهو برگشت. به برادرش نگاه کرد. «پدر مرده، جیمین. و من...» مکث کرد. «...پادشاه جدیدم.»
جیمین مشتش را محکم کرد. «تو...»
«من ولیعهدم.» سوهو گفت. «قانون سلستیا. پسر بزرگ. تخت مال منه.»
جیمین قدمی جلو آمد. «تو پدرمون رو کشتی.»
👑💛
- ۸۴۳
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط