{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part : 4

part : 4
تشخیص دادنش سخت بود ، چشمامو مالیدم و دوباره با دقتِ بیشتر نگاه کردم خدای من !
درخت های کهن و خردسال در هر گوشه از جنگل ، مستقر شده بودند
آب از لابه لای علف ها گذر میکرد ، شدت نداشت . آروم و ملایم بود .... خورشید کم کم در حال غروب و جنگل آرام آرام به سوی سکوت و تاریکی جلو میرفت
صدای پرندگان رهگذر رو میشنیدم ..
شاخه های درختان در یکدیگر پیچ و تاب خورده بودند و نور خورشید قسمتی از جنگل رو پوشش داده بود ، ناگهان صحنه های سقوط در رودخانه از جلوی چشمانم رد شد . نفسم بند اومد ، احساس خفگی در آب ، دخترک و کوبیده شدن کتاب به قفسه ی سینه ام ؛
شباهت عکس دختر در آن کتاب مرموز و دخترک درون رودخانه و حتی صدای کودکانه اش ، برایم مرور میشد!
خطاب به سنجابی که کنار من ایستاده بود و به من نگاه میکرد ، ... آروم و با لکنت لب زدم
+ من مُردم ؟ ..‌ اینجا بهشته ؟
فریاد زدم
+ ای خدای بزرگ ، من مُردم ؟
ناگهان از لابه لای بوته ها ، صدایی به گوش رسید
صدایی مانند خش خش ... به آسمون نگاه کردم
خورشید غروب کرده و وحشت تمام وجودم رو پر کرده بود .
جیغ بلندی زدم و بدو بدو از اونجا فرار کردم
اشک میریختم و صدای هق هق من سکوت جنگل رو میشکست . صدای زوزه ی گرگ و تاریکی جنگل ، قلبم رو فرو میریخت . نمیدونم چرا و چطوری ... اما لباس بلند و سفید تنم بود و موهای طلایی رنگم ، خیلی محکم به سمت بالا بسته شده و سردردی که داشتم به همین علت بود .... ناگهان پام به لباسم گیر کرد و روی زمین افتادم . هق هقم شدت گرفت ؛ با عصبانیت شنیون موهام رو باز کردم و کفش های پاشنه بلندم رو به اعماق جنگل پرتاب کردم
لباسم به گِل آغشته و کثیف شده بود . سریع از روی زمین بلند شدم و با سرعت دویدم
خوشبختانه بعد از چند دقیقه ، کمی دور تر از خودم یه عمارت بزرگ و نورانی توجهمو جلب کرد
نفس راحتی کشیدم و با خوشحالی به سمت عمارت قدم برداشتم . رو به روی در ایستادم و در رو باز کردم
میز های چوبی و رومیزی های سفید ، اطراف سالنِ بزرگ چیده شده بودن .... پیچ و تاب های روی سقف ، نمای سالن رو زیباتر کرده بود و نور لوستر چشمم رو اذیت میکرد . میوه های دلچسب که داخل بشقاب ها چیده شده بودن به من چشمک میزدن .... بعد از چند ثانیه ، هیاهوی سالن از بین رفت . همه با تعجب به من نگاه میکردن ، اشکمو از روی صورتم پاک کردم و بلند داد زدم
+ کمکم کنید ... لطفا کمکم کنید
گلِ از لباسم چکه میکرد و رد پاهای کثیفم داخل سالن دیده میشد . برای چند دقیقه ی کوتاه ، سکوت حکم فرما بود . صدای زمزمه های مهمانان به گوش میرسید و بعضی از دختر ها آرام و بی صدا به من میخندیدند و نگاه تمسخر آمیزی داشتند. ناگهان از میان جمعیت صدای تاق تاق کفش های پاشنه بلند به گوش رسید
به سمت صدا برگشتم ، یه خانم قد بلند با اخم غلیظ که بین ابرو هاش پدیدار شده بود .. با قدم های محکم به سمتم اومد
به مهمانان نگاه کرد و بلند گفت ..

انگشتتو روی لایک قر بده و کامنت های خوشگلتو ارسال کن 😭🍫🍓
دیدگاه ها (۱)

۷۰ لایک و ۱۲۰ کام و ۲۰ نشرpart : 5@ معذرت میخوام ، باید برای...

part : 3همه چیز عادی بود تا اینکه .... صدای اطراف مبهم شددیگ...

۸۰ لایک و ۱۰۰ کام و ۲۰ نشرpart : 2تصویر عکس سیاه و سفید بود ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 83・⁠]⁠ᕗو قلبش شکسته داشت داغ...

#My_company_model پارت 37ویو جونگکوک جعبه انگشتر رو برداشتم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط