p2

ا.ت با یه لباس ساده ولی شیک وارد بار شد. با اینکه کنار جینا نشسته بود و یه نوشیدنی ساده دستش بود، ولی همش حس می‌کرد یه جفت چشم داره از دور تعقیبش می‌کنه.
جینا داشت می‌خندید و با یکی از بچه‌ها صحبت می‌کرد، اما ا.ت دل‌تنگ خونه بود؛ همون خونه‌ای که شاید کونش همیشه پاره بود، اما تهیونگ توش بود. هنوز ده دقیقه نگذشته بود که یه پسر مست ، با یه نیشخند اومد سمتش.

پسره: به‌به... یه فرشته اینجا چیکار می‌کنه؟ چرا تنهایی خوشگل خانوم؟»

ا.ت با ترس : لطفاً برو کنار، من منتظر دوستمم.

پسره دستش رو دراز کرد و بازوی ا.ت رو محکم گرفت: دوستت که سرش گرمه، بیا با هم خوش بگذرونیم...
ا.ت که حسابی ترسیده بود، شروع کرد به جیغ زدن: ولم کن! گفتم ولم کن! کمک!

اون لحظه، همه چیز تو یه ثانیه اتفاق افتاد. یهو یه سایه‌ی سیاه و خشمگین بین جمعیت رد شد. اون از همون لحظه‌ای که ا.ت از خونه بیرون اومده بود، مثل یه سایه دنبالش بود. تهیونگ با یه ضربه‌ی محکم، دستِ پسره رو از روی بازوی ا.ت پرتاب کرد و با همون مشت اول، صورت پسره رو له کرد.(بدبخت پسره...)
همه جا ساکت شد. تهیونگِ عصبانی، هیولایی بود که هیچ‌کس نمی‌خواست باهاش روبرو بشه. اون پسره رو زیر مشت و لگد گرفت، جوری که همه وحشت‌زده عقب رفتن. ا.ت با گریه و لرزش فریاد می‌زد: تهیونگ! بسه! توروخدا بکشش... نه یعنی، ولش کن(خاک بر سر ادبیاتت)
تهیونگ بلند شد، یقه ا.ت رو گرفت و با یه حرکت، اونو به سمت ماشینش کشوند. توی راه، حتی یه کلمه هم حرف نزد. فقط صدای نفس‌های تند و عصبانیش توی ماشین می‌پیچید.
وقتی رسیدن خونه، تهیونگ ا.ت رو با خشونت پرتاب کرد روی تخت. ا.ت می‌لرزید. تهیونگ روش خیمه زد، چشماش از خشم می‌سوخت.
تهیونگ: مگه نگفتم نرو؟ مگه نگفتم اونجا جای تو نیست؟ دیدی چی شد؟ اگه من نبودم چی می‌شد؟ هان؟

ا.ت با هق‌هق گفت: ببخشید... من فقط...

تهیونگ حرفش رو قطع کرد: بخشیدن؟ نه ا.ت، این‌بار تنبیهت می‌کنم تا یادت بمونه کی صاحبِ توئه.
تهیونگ می‌خواست یه تنبیه در نظر بگیره، انگار می‌خواست با تنبیه کردنش بفهمونه مال اونه. اون واقعاً قصد داشت رابطه‌شون رو وارد مرحله‌ی جدیدی کنه، اما وقتی به چشم‌های خیس و مظلومِ ا.ت نگاه کرد، دید که ا.ت هنوز مثل یه بچه‌ی کوچولو می‌مونه. دلش نیومد. اون قلبِ سنگی‌اش، در برابر پاکیِ ا.ت کم آورد.
به جاش، تهیونگ صورتش رو نزدیک کرد. انگار می‌خواست با بوسه‌هاش اون رو صاحب بشه. با حرص و خشم، شروع کرد به بوسیدنِ گردن و ترقوه‌ی ا.ت. می‌خواست کیس مارک بذاره، می‌خواست روی پوست سفیدش جای لب‌های خودش رو حک کنه تا همه بفهمن این دختر متعلق به کیه.
ا.ت بی‌دفاع بود. تهیونگ بوسه‌های محکم و روی پوستش می‌کاشت و هربار که ا.ت آخی می‌گفت، تهیونگ با ولع بیشتری کارش رو انجام می‌داد. مارک‌های کبود که روی گردن ا.ت به جا می‌موند، برای تهیونگ مثل مهر بود.
بعد از چند دقیقه، وقتی ا.ت از شدت ترس سکته کرده بود، تهیونگ مکث کرد. سرش رو گذاشت روی سینه‌ی ا.ت و گوش داد به ضربان قلبش که تند تند می‌زد. اونجا بود که یه چیزی توی دلش فرو ریخت. تهیونگ فهمید که ا.ت چقدر خوبه، چقدر مهربونه که حتی با این همه سخت‌گیری، باز هم با یه نگاهِ مهربون بهش نگاه می‌کنه.
اون لحظه، تهیونگ حس کرد که چقدر عاشقِ این دختره. اون نه فقط مالکِ ا.ت، بلکه عاشقِ اون شده بود. تهیونگ با صدای آرومی، جوری که ا.ت به سختی بشنوه، زمزمه کرد:
ببخشید که انقدر سخت می‌گیرم... ولی تو مالِ منی، فقط برای منی...


ادامه دارد....


ببخشبد دیر دیر میزارم... بخدا گشادیم میاد😂
دیدگاه ها (۴)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟻| چرا ناراحتی؟صبح روز بعد، حیاط دانشگاه شلوغ‌تر ...

تهیونگ ل//ب//ا//ش//و محکم کوبید روی ل//ب//ا//ی ا. ت و شروع ک...

P21۲روز از روزی که آچا و سوسی باهم دیدار کرده بودن می‌گذشت،د...

پارت ۵۰

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

⚠️عکس عوض شده⚠️P27عروس فراری تا وقتی ا/ت بخواد حرفش رو تموم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط