dark life=23
«ببین خودت رو...» زمزمه کرد و سر ات رو به سمت آینه چرخوند. «این چهره... این بدن... این موها... همهش مال منه. و من از چیزایی که مال خودمه مراقبت میکنم. میدونی یعنی چی؟ یعنی دیگه اجازه نداری به خودت آسیب بزنی. اجازه نداری اعتصاب غذا کنی. اجازه نداری به من "نه" بگی. و مهمتر از همه...» لبش رو به گوشش نزدیک کرد و با لحنی گداخته گفت: «...اجازه نداری دوباره سعی کنی ازم فرار کنی. چون دفعهٔ بعد... دیگه شلاق نیست. دفعهٔ بعد، یکی از چیزایی که دوست داری رو میبرم. مثلاً... برادرت جیمین.»
ات با شنیدن اسم برادرش، قلبش ایستاد. چشمانش گشاد شدن و برای اولین بار بعد از اون شب، اشک توی چشمهاش جمع شد. «به جیمین دست نزن...» صداش لرزید. «خواهش میکنم... اون هیچ کاری نکرده...»
تهیونگ لبخند زد. یه لبخند پیروز. «میدونم. برای همینه که بهترین وسیلهی کنترلمه. پس دختر خوبی باش، ات. برای من دختر خوبی باش. تا برادرت زنده بمونه.»
ات توی آینه به چشمهای تهیونگ خیره شد. برای اولین بار، احساس کرد دیگه حتی حق مردن هم نداره. چون با هر اشتباه، جون یه نفر دیگه به خطر میافتاد. یه نفر که عاشقش بود. برادرش.
تهیونگ همونطور که موهاش رو نوازش میکرد، ادامه داد: «امروز بعدازظهر، یه مهمونی کوچیک توی عمارت داریم. یه جورایی... معرفی تو به دنیای من. میخوام همه ببینن چه ملکهای دارم.» نگاهش توی آینه با نگاه ات قفل شد. «و تو باید بدرخشی. لباسی که برات انتخاب کردم رو میپوشی. موهات رو آرایشگرم درست میکنه. هیچ اعتراضی هم قبول نیست.»
ات نفسش رو حبس کرد. «من... من نمیخوام بین آدمهای تو باشم...»
تهیونگ لبخندش رو حفظ کرد، ولی فکش سفت شد. «بازم داری "نمیخوام" میگی، عزیزم.» دستش رو روی شونهٔ سرد ات گذاشت و به آرومی فشار داد. «بذار یادت بندازم که "نمیخوام" یعنی تنبیه. و تو هنوز جای زخمهای تنبیه قبلیت خوب نشده. پس دهنت رو ببند، لبخند بزن، و هرچی میگم رو انجام بده. این آخرین اخطارمه.»
ات چیزی نگفت. فقط سرش رو انداخت پایین. اشکهاش بیصدا روی دستهاش میریختن.
تهیونگ خم شد و روی شونهش یه بوسه گذاشت. «آفرین، عشق من. همینطوری مطیع باش. میبینی؟ همهچی میتونه خوب پیش بره. فقط کافیه اطاعت کنی.»
بعد رو به در کرد و گفت: «تا یه ساعت دیگه آرایشگر و لباسها میرسن. آماده باش. نمیخوام جلوی مهمونهام خجالتزده بشی.»
و از اتاق خارج شد. در پشت سرش بسته شد و دوباره قفل خورد.
ات همونطور روی صندلی جلوی آینه نشست. به تصویر خودش خیره شد. دختری رنگپریده، با چشمهای خالی و بدنی پر از کبودی. دیگه شبیه پارک اتِ روانشناس نبود. شبیه یه زندانی شکنجهشده بود. شبیه یه سایه.
اما ته دلش، زیر همهی این خاکستر، یه ذره آتش هنوز زنده بود. آتشی که میگفت: زنده بمون. به خاطر جیمین. به خاطر انتقام. یه روز... یه روز این هیولا رو نابود میکنی.
پس اشکهاش رو پاک کرد. نفس عمیقی کشید. و برای اولین بار، به خودش قول داد که دیگه فقط یه قربانی نباشه. حالا وقتشه که از سلاح خودش استفاده کنه. از ذهنش. از روانشناس درونش. اگه نمیتونه فرار کنه، پس باید بازی کنه. بازی با ذهن یه سادیسمی روانی.
ات با شنیدن اسم برادرش، قلبش ایستاد. چشمانش گشاد شدن و برای اولین بار بعد از اون شب، اشک توی چشمهاش جمع شد. «به جیمین دست نزن...» صداش لرزید. «خواهش میکنم... اون هیچ کاری نکرده...»
تهیونگ لبخند زد. یه لبخند پیروز. «میدونم. برای همینه که بهترین وسیلهی کنترلمه. پس دختر خوبی باش، ات. برای من دختر خوبی باش. تا برادرت زنده بمونه.»
ات توی آینه به چشمهای تهیونگ خیره شد. برای اولین بار، احساس کرد دیگه حتی حق مردن هم نداره. چون با هر اشتباه، جون یه نفر دیگه به خطر میافتاد. یه نفر که عاشقش بود. برادرش.
تهیونگ همونطور که موهاش رو نوازش میکرد، ادامه داد: «امروز بعدازظهر، یه مهمونی کوچیک توی عمارت داریم. یه جورایی... معرفی تو به دنیای من. میخوام همه ببینن چه ملکهای دارم.» نگاهش توی آینه با نگاه ات قفل شد. «و تو باید بدرخشی. لباسی که برات انتخاب کردم رو میپوشی. موهات رو آرایشگرم درست میکنه. هیچ اعتراضی هم قبول نیست.»
ات نفسش رو حبس کرد. «من... من نمیخوام بین آدمهای تو باشم...»
تهیونگ لبخندش رو حفظ کرد، ولی فکش سفت شد. «بازم داری "نمیخوام" میگی، عزیزم.» دستش رو روی شونهٔ سرد ات گذاشت و به آرومی فشار داد. «بذار یادت بندازم که "نمیخوام" یعنی تنبیه. و تو هنوز جای زخمهای تنبیه قبلیت خوب نشده. پس دهنت رو ببند، لبخند بزن، و هرچی میگم رو انجام بده. این آخرین اخطارمه.»
ات چیزی نگفت. فقط سرش رو انداخت پایین. اشکهاش بیصدا روی دستهاش میریختن.
تهیونگ خم شد و روی شونهش یه بوسه گذاشت. «آفرین، عشق من. همینطوری مطیع باش. میبینی؟ همهچی میتونه خوب پیش بره. فقط کافیه اطاعت کنی.»
بعد رو به در کرد و گفت: «تا یه ساعت دیگه آرایشگر و لباسها میرسن. آماده باش. نمیخوام جلوی مهمونهام خجالتزده بشی.»
و از اتاق خارج شد. در پشت سرش بسته شد و دوباره قفل خورد.
ات همونطور روی صندلی جلوی آینه نشست. به تصویر خودش خیره شد. دختری رنگپریده، با چشمهای خالی و بدنی پر از کبودی. دیگه شبیه پارک اتِ روانشناس نبود. شبیه یه زندانی شکنجهشده بود. شبیه یه سایه.
اما ته دلش، زیر همهی این خاکستر، یه ذره آتش هنوز زنده بود. آتشی که میگفت: زنده بمون. به خاطر جیمین. به خاطر انتقام. یه روز... یه روز این هیولا رو نابود میکنی.
پس اشکهاش رو پاک کرد. نفس عمیقی کشید. و برای اولین بار، به خودش قول داد که دیگه فقط یه قربانی نباشه. حالا وقتشه که از سلاح خودش استفاده کنه. از ذهنش. از روانشناس درونش. اگه نمیتونه فرار کنه، پس باید بازی کنه. بازی با ذهن یه سادیسمی روانی.
- ۱۹.۷k
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط