تکپارتی جونگ کوک
ات با عجله در آشپزخونه رو بست. ساعت ۵ عصر بود و جونگ کوک تا یک ساعت دیگه از تمرین برمیگشت. ات نفس عمیقی کشید و به کانتر مرمری سفید خیره شد. قلبش تند میزد.
کیک رو از قبل پخته بود، ولی اینبار نقشهای دیگه داشت. خامهی غلیظ و شیرین رو توی یه کاسهی بزرگ ریخت و با یه کم وانیل مخلوط کرد. کاکائوی تلخ رو هم کنارش گذاشت. لباسهاش رو درآورد و با یه لبخند شیطون، برهنه روی کانتر سرد دراز کشید. سطح مرمر لمس سردی داشت که با گرمای پوستش تضاد عجیبی میداد.
با دقت، خامه رو ریخت روی سینههاش، روی شکم صافش، و بعد پاها رو باز کرد و خامه و کاکائو رو بین رونهاش ریخت. مخلوط شکلاتی و خامهای، لیز و لغزنده، روی پوستش جاری شد. ات نفسهاش تند شد. دستهاش رو بالای سرش دراز کرد و چشمهاش رو بست. فقط منتظر موند.
صدای کلید توی قفل پیچید. در باز شد. جونگ کوک خسته از تمرین وارد شد، ولی همون لحظه بوی شیرینی و شکلات فضای خونه رو پر کرده بود. با گیجی رفت سمت آشپزخونه...
و ایستاد. چشمهاش گرد شد.
ات برهنه، با خامه و کاکائوی آبشده روی تمام بدنش، مثل یه دسر زنده روی کانتر دراز کشیده بود. خامه از بین سینههاش چکه میکرد، کاکائو بین پاهای بازش برق میزد. لبای ات تر بود و با نگاهی نیمهباز زمزمه کرد: «تولدت مبارک، کوک... من کیک تولدتم...»
جونگ کوک کیف ورزشی رو ول کرد زمین. نگاهش از صورت ات تا نوک پاهای کشیدهش دوید. نفسش گرفت. آهسته به سمتش رفت. زانوهاش بین پاهای باز ات جا گرفت و با نوک انگشت، کمی خامه از روی شکم ات برداشت و چشید. «خدای من... ات...» صداش گرفته بود.
با لبخند، خم شد و شروع کرد به لیسیدن خامه از گردن ات. زبانش گرم و مرطوب بود، آروم آروم پایین رفت. خامه رو از روی سینههاش جمع کرد، مکید، و با هر لیس، ات نفسهاش به شماره میافتاد. جونگ کوک کاکائو رو از بین رونهاش با زبان برداشت، طعم تلخ و شیرین رو مزمزه کرد و بعد دهنش رو روی اون نقطهی حساس گذاشت. ات نالهای بلند کشید و کمرش رو خم کرد.
جونگ کوک با حرکات آهسته ولی عمیق، همهی خامه و کاکائو رو از پوست ات پاک کرد. دهنش داغ بود، انگشتهاش همزمان روی باسن ات فشار میآوردن. ات دستش رو برد توی موهای خیس عرق کوک و محکم کشید. «بیشتر... کوک... امروز مال توام...»
کوک با یه غرش آروم، ات رو از کانتر بلند کرد و روی میز آشپزخونه خوابوند. دیگه اثری از خامه نبود، فقط پوست خیس و داغ. بدنهاشون به هم چسبید. جونگ کوک با یه حرکت محکم وارد ات شد، درحالی که لبای ات رو میمکید و صدای برخورد بدنهاشون توی آشپزخونه میپیچید.
ات پاهاش رو دور کمر کوک حلقه کرد و با هر رانش، فریادهای کوتاه و بریدهای میکشید. میز زیر وزنشون میلرزید. عرق از پیشونی کوک میچکید روی سینهات. ات با ناخونهاش خطهایی روی پشت کوک کشید و با صدای لرزون گفت: «همینه... تولدت مبارک...»
نیم ساعت بعد، هر دو خسته و لخت، کف آشپزخونه دراز کشیده بودن. خامه و کاکائو روی زمین ریخته بود و کوک با انگشت آخرین لکهها رو از گوشهی لب ات برداشت و خورد. ات خندید و گفت: «کیک تولدت رو دوست داشتی؟»
کوک صورتش رو توی موهای ات فرو کرد و زمزمه کرد: «بهترین کیکی که تا حالا خوردم... ولی هنوز تموم نشده...»
و دوباره دستهاش به سمت بدن ات رفت...
کیک رو از قبل پخته بود، ولی اینبار نقشهای دیگه داشت. خامهی غلیظ و شیرین رو توی یه کاسهی بزرگ ریخت و با یه کم وانیل مخلوط کرد. کاکائوی تلخ رو هم کنارش گذاشت. لباسهاش رو درآورد و با یه لبخند شیطون، برهنه روی کانتر سرد دراز کشید. سطح مرمر لمس سردی داشت که با گرمای پوستش تضاد عجیبی میداد.
با دقت، خامه رو ریخت روی سینههاش، روی شکم صافش، و بعد پاها رو باز کرد و خامه و کاکائو رو بین رونهاش ریخت. مخلوط شکلاتی و خامهای، لیز و لغزنده، روی پوستش جاری شد. ات نفسهاش تند شد. دستهاش رو بالای سرش دراز کرد و چشمهاش رو بست. فقط منتظر موند.
صدای کلید توی قفل پیچید. در باز شد. جونگ کوک خسته از تمرین وارد شد، ولی همون لحظه بوی شیرینی و شکلات فضای خونه رو پر کرده بود. با گیجی رفت سمت آشپزخونه...
و ایستاد. چشمهاش گرد شد.
ات برهنه، با خامه و کاکائوی آبشده روی تمام بدنش، مثل یه دسر زنده روی کانتر دراز کشیده بود. خامه از بین سینههاش چکه میکرد، کاکائو بین پاهای بازش برق میزد. لبای ات تر بود و با نگاهی نیمهباز زمزمه کرد: «تولدت مبارک، کوک... من کیک تولدتم...»
جونگ کوک کیف ورزشی رو ول کرد زمین. نگاهش از صورت ات تا نوک پاهای کشیدهش دوید. نفسش گرفت. آهسته به سمتش رفت. زانوهاش بین پاهای باز ات جا گرفت و با نوک انگشت، کمی خامه از روی شکم ات برداشت و چشید. «خدای من... ات...» صداش گرفته بود.
با لبخند، خم شد و شروع کرد به لیسیدن خامه از گردن ات. زبانش گرم و مرطوب بود، آروم آروم پایین رفت. خامه رو از روی سینههاش جمع کرد، مکید، و با هر لیس، ات نفسهاش به شماره میافتاد. جونگ کوک کاکائو رو از بین رونهاش با زبان برداشت، طعم تلخ و شیرین رو مزمزه کرد و بعد دهنش رو روی اون نقطهی حساس گذاشت. ات نالهای بلند کشید و کمرش رو خم کرد.
جونگ کوک با حرکات آهسته ولی عمیق، همهی خامه و کاکائو رو از پوست ات پاک کرد. دهنش داغ بود، انگشتهاش همزمان روی باسن ات فشار میآوردن. ات دستش رو برد توی موهای خیس عرق کوک و محکم کشید. «بیشتر... کوک... امروز مال توام...»
کوک با یه غرش آروم، ات رو از کانتر بلند کرد و روی میز آشپزخونه خوابوند. دیگه اثری از خامه نبود، فقط پوست خیس و داغ. بدنهاشون به هم چسبید. جونگ کوک با یه حرکت محکم وارد ات شد، درحالی که لبای ات رو میمکید و صدای برخورد بدنهاشون توی آشپزخونه میپیچید.
ات پاهاش رو دور کمر کوک حلقه کرد و با هر رانش، فریادهای کوتاه و بریدهای میکشید. میز زیر وزنشون میلرزید. عرق از پیشونی کوک میچکید روی سینهات. ات با ناخونهاش خطهایی روی پشت کوک کشید و با صدای لرزون گفت: «همینه... تولدت مبارک...»
نیم ساعت بعد، هر دو خسته و لخت، کف آشپزخونه دراز کشیده بودن. خامه و کاکائو روی زمین ریخته بود و کوک با انگشت آخرین لکهها رو از گوشهی لب ات برداشت و خورد. ات خندید و گفت: «کیک تولدت رو دوست داشتی؟»
کوک صورتش رو توی موهای ات فرو کرد و زمزمه کرد: «بهترین کیکی که تا حالا خوردم... ولی هنوز تموم نشده...»
و دوباره دستهاش به سمت بدن ات رفت...
- ۴۸۷
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط