{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.

ات کم‌کم به فضای عمارت و حتی حضور تهیونگ عادت کرده بود؛ چیزی که خودش اصلاً انتظارش رو نداشت.

اون روز عصر، ات توی حیاط نشسته بود و مشغول خوندن کتابش بود.

تهیونگ از داخل عمارت بیرون اومد.

تهیونگ: باز کتاب؟

ات سرش رو بلند کرد.

ات: آره. مشکلیه؟

تهیونگ: نه.

تهیونگ کنار میز نشست.

ات: امروز چرا این‌قدر ساکتی؟

تهیونگ: خسته‌ام.

ات: رئیس بزرگ مافیا هم خسته میشه؟ خب به دیگران میگه کارشو انجام بدن دیگه

تهیونگ لبخند زد.

تهیونگ: ظاهراً آره.

ات چند لحظه بهش نگاه کرد.

ات: یه چیزی می‌خوام بپرسم.

تهیونگ: بپرس.

ات: چرا با من این‌قدر خوب رفتار می‌کنی؟

تهیونگ ساکت شد.

تهیونگ: نمی‌دونم.

ات: یعنی چی نمی‌دونی؟

تهیونگ نگاهش کرد.

تهیونگ: اولش فقط می‌خواستم بفهمم کی تو رو فرستاده.

ات: و الان؟

تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.

تهیونگ: الان دیگه فقط اون برام مهم نیست.

ات با تعجب نگاهش کرد.

ات: پس چی مهمه؟

تهیونگ جواب نداد.

فقط از جاش بلند شد و گفت:

تهیونگ: برو داخل. هوا سرد شده.

ات با لبخند کوچیکی سر تکون داد.

ات: باشه.

وقتی تهیونگ رفت، ات دستش رو روی قلبش گذاشت.

ات: چرا منم وقتی نگام می‌کنه این‌قدر عجیب می‌شم؟ (مرینت دو)

و برای اولین بار، ات فهمید شاید چیزی بیشتر از کنجکاوی بین اون و تهیونگ شکل گرفته باشه...
دیدگاه ها (۲)

پارت ۲جونگکوک اونجا نشسته بود.سرش رو بالا آورد.«تو اینجا چی ...

dark life = 40

Part 3

.......//برده ی زیبا//........

[ چندپارتی از تهیونگ ] [ پارت ۳ ]نزدیک ظهر، وقتی ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط