⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p50
تمام راه، هزار بار تصمیم گرفته بود هیچی نگه.
اما دیگه نتونست.
«میخوام برگردم خونه.»
جیمین به سمتش برگشت.
نگاهش هنوز جدی بود، اما خبری از اون عصبانیت چند دقیقه قبل نبود.
«نمیشه.»
نینا یه پوزخند تلخ زد.
«همش همینو میگی.»
چند قدم بهش نزدیک شد.
«حداقل یه دلیل واقعی بهم بده.»
جیمین فقط نگاهش میکرد.
همین سکوت، بیشتر از هر جوابی نینا رو کلافه میکرد.
«مامانم...»
صداش آرومتر شد.
«الان نمیدونه من کجام.»
لبخند تلخی زد.
«حتماً همه جا دنبالم میگرده... شاید حتی فکر کرده دیگه زنده نیستم.»
نگاهش رو از جیمین گرفت.
انگار نمیخواست اشکهایی که توی چشمهاش جمع شده بودن دیده بشن.
«فقط... بذار یه خبری بهش بدم.»
«نمیتونم.»
نینا با ناباوری خندید.
خندهای که بیشتر شبیه شکستن یه آدم بود تا خندیدن.
«نمیتونی... یا نمیخوای؟»
جوابی نیومد.
دستهاش رو مشت کرد.
«پس حداقل خودت برو... فقط بهش بگو زندهم.»
جیمین خیلی آروم سرش رو تکون داد.
«اونم نمیشه.»
نینا چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد آهسته گفت:
«میدونی... بدترین قسمت این زندان چیه؟»
مکث کرد.
«این نیست که راه فرار ندارم...»
نفس عمیقی کشید.
«اینه که یه نفر اون دنیا، هر روز منتظر برگشتن منه... و من حتی نمیتونم بهش بگم نفس میکشم.»
...
p50
تمام راه، هزار بار تصمیم گرفته بود هیچی نگه.
اما دیگه نتونست.
«میخوام برگردم خونه.»
جیمین به سمتش برگشت.
نگاهش هنوز جدی بود، اما خبری از اون عصبانیت چند دقیقه قبل نبود.
«نمیشه.»
نینا یه پوزخند تلخ زد.
«همش همینو میگی.»
چند قدم بهش نزدیک شد.
«حداقل یه دلیل واقعی بهم بده.»
جیمین فقط نگاهش میکرد.
همین سکوت، بیشتر از هر جوابی نینا رو کلافه میکرد.
«مامانم...»
صداش آرومتر شد.
«الان نمیدونه من کجام.»
لبخند تلخی زد.
«حتماً همه جا دنبالم میگرده... شاید حتی فکر کرده دیگه زنده نیستم.»
نگاهش رو از جیمین گرفت.
انگار نمیخواست اشکهایی که توی چشمهاش جمع شده بودن دیده بشن.
«فقط... بذار یه خبری بهش بدم.»
«نمیتونم.»
نینا با ناباوری خندید.
خندهای که بیشتر شبیه شکستن یه آدم بود تا خندیدن.
«نمیتونی... یا نمیخوای؟»
جوابی نیومد.
دستهاش رو مشت کرد.
«پس حداقل خودت برو... فقط بهش بگو زندهم.»
جیمین خیلی آروم سرش رو تکون داد.
«اونم نمیشه.»
نینا چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد آهسته گفت:
«میدونی... بدترین قسمت این زندان چیه؟»
مکث کرد.
«این نیست که راه فرار ندارم...»
نفس عمیقی کشید.
«اینه که یه نفر اون دنیا، هر روز منتظر برگشتن منه... و من حتی نمیتونم بهش بگم نفس میکشم.»
...
- ۳۴۲
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط