MY LOVE
p18
وانیلا:
پسر کنار دختر دراز کشید و بغلش کرد و گریه میکرد.. دختر هنوز بیهوش بود
پسر دستشو روی شکم دختر کشید و نوازش کرد.. و خطاب به نینی توی شکم دختر لب زد
_تو الان دختر یا پسر منی.. میدونی خیلی دوستون دارم ولی مامانت عشقشو قبول نمیکنه و عمرا منو ببخشه... متاسفم دختر یا پسر قشنگم که ساختمت..متاسفم که پدرت منم «والا خرشانس تر از اون بچه وحود نداره» *گریه*
همون لحظه... لارا وارد اتاق شد
•اونییییی... هی اینجا چخبره!؟
پسر سریع خودشو جمع کرد و اشکاشو پاک کرد و رو تخت نشست
•ار.ارباب داشتین گریه میکردین؟ ات چرا بیهوشه؟ *نگران*
_قول بده به کسی نگی... ات از من بارداره *گریه*
•چی؟ عوضی اخر حاملش کردیییی؟؟
_خودت نمیدونی چقدر پشیمونم... ات منو نمیبخشه.. عمرا ببخشه... من عاشق اتم ولی لعنتی عشقش نسبت به منو قبول نمیکنه وگرنه میدونم که دوستم داره *گریه*
•ار...
_رسمی حرف نزن راحت باش *بغض*
•خب جیمین.. میخوای چیکار کنی؟ بهش میگی یا قبلش بچه رو سقط میکنی؟
_به نظرم باید بهش بگم چون شاید عاشق بچش باشه..مثلا مادرشه ها.. بعد هرکار دوست داشت بکنه.. ولی منم پدر اونم نمیزارم بمیره *بغض*
•منطقیه.. یعنی الان این بچه رو دوست داری؟
_معلومه
•خب..
اومد و کنار جیمین نشست.
•اشکال نداره...قول میدم درستش کنم... میدونم ات خیلی عاشقته.. بهم زیاد دربارهت میگه... درحدی که مخمو سوراخ کرده *خنده* ولی خب بخشیدنت خیلی کار سختیه.. منم بودم تورو نمیبخشیدم... خودت اگه جای ات بودی میبخشیدی!؟
_نه
•خب پس درکش کن.. ممکنه دیر ببخشتت
+ا.اینجا چخبره *بیحال*
ویو ات
با سردرد و یکم حالت تهوع چشمام رو باز کردم.. چخبره!؟
+ا.اینجا چخبره *بیحال*
_•ات بیدار شدییی
+اینجا چخبره؟
_لارا میری بیرون؟ میخوام تنهایی بهش بگم
•باشه
+جیمین چیشده؟
_خب تو دوست داری یروز مادر بشی؟
+بدم نمیاد... چطور؟
_خب ات من واقعا متاسفم که اینو میگم ولی... ولی از من حامله شدی *اشک*
+ت.تو چیکار کردی؟ تو حاملم کردییی عوضییییییی *داد*
_واقعا متاسفم ات نمیدونم چی بگم فقط منو ببخش.. اگه بخوای میتونی سقطش کن..
+خفه شو فکر کردی بچه خودمو سقط میکنم؟ فقط دلم براش میسوزه که باباش تویی! یه مرد عوضی که معلوم نیست تو عمرش چندتا دختر زیرش بودن! چندنفرو حامله کرده! چقدر ادم کشته!
_کلا تو زیرم بودی.. من فقط تورو حامله کردم
+برام مهم نیست.. بزار برم
اومدن بلند شم که دستمو گرفت..
+ولم کن
_اروم برو باید مراقب خودت باشی
+خب باشه ولم کن *حرصی*
سریع رفتم پیش لارا
+لاراااااا *داد و گریه*
•جانم عزیزمم
+من... من..
•میدونم چی شدی.. اشکال نداره *بغلش کرد* میخوای به دنیاش بیاری؟
+هق لارا اره.. میخوام به دنیاش بیارم
_ات
+اسم منو به زبون نیار
اجوما: لاراا دخترم بیااا *داد*
وانیلا:
پسر کنار دختر دراز کشید و بغلش کرد و گریه میکرد.. دختر هنوز بیهوش بود
پسر دستشو روی شکم دختر کشید و نوازش کرد.. و خطاب به نینی توی شکم دختر لب زد
_تو الان دختر یا پسر منی.. میدونی خیلی دوستون دارم ولی مامانت عشقشو قبول نمیکنه و عمرا منو ببخشه... متاسفم دختر یا پسر قشنگم که ساختمت..متاسفم که پدرت منم «والا خرشانس تر از اون بچه وحود نداره» *گریه*
همون لحظه... لارا وارد اتاق شد
•اونییییی... هی اینجا چخبره!؟
پسر سریع خودشو جمع کرد و اشکاشو پاک کرد و رو تخت نشست
•ار.ارباب داشتین گریه میکردین؟ ات چرا بیهوشه؟ *نگران*
_قول بده به کسی نگی... ات از من بارداره *گریه*
•چی؟ عوضی اخر حاملش کردیییی؟؟
_خودت نمیدونی چقدر پشیمونم... ات منو نمیبخشه.. عمرا ببخشه... من عاشق اتم ولی لعنتی عشقش نسبت به منو قبول نمیکنه وگرنه میدونم که دوستم داره *گریه*
•ار...
_رسمی حرف نزن راحت باش *بغض*
•خب جیمین.. میخوای چیکار کنی؟ بهش میگی یا قبلش بچه رو سقط میکنی؟
_به نظرم باید بهش بگم چون شاید عاشق بچش باشه..مثلا مادرشه ها.. بعد هرکار دوست داشت بکنه.. ولی منم پدر اونم نمیزارم بمیره *بغض*
•منطقیه.. یعنی الان این بچه رو دوست داری؟
_معلومه
•خب..
اومد و کنار جیمین نشست.
•اشکال نداره...قول میدم درستش کنم... میدونم ات خیلی عاشقته.. بهم زیاد دربارهت میگه... درحدی که مخمو سوراخ کرده *خنده* ولی خب بخشیدنت خیلی کار سختیه.. منم بودم تورو نمیبخشیدم... خودت اگه جای ات بودی میبخشیدی!؟
_نه
•خب پس درکش کن.. ممکنه دیر ببخشتت
+ا.اینجا چخبره *بیحال*
ویو ات
با سردرد و یکم حالت تهوع چشمام رو باز کردم.. چخبره!؟
+ا.اینجا چخبره *بیحال*
_•ات بیدار شدییی
+اینجا چخبره؟
_لارا میری بیرون؟ میخوام تنهایی بهش بگم
•باشه
+جیمین چیشده؟
_خب تو دوست داری یروز مادر بشی؟
+بدم نمیاد... چطور؟
_خب ات من واقعا متاسفم که اینو میگم ولی... ولی از من حامله شدی *اشک*
+ت.تو چیکار کردی؟ تو حاملم کردییی عوضییییییی *داد*
_واقعا متاسفم ات نمیدونم چی بگم فقط منو ببخش.. اگه بخوای میتونی سقطش کن..
+خفه شو فکر کردی بچه خودمو سقط میکنم؟ فقط دلم براش میسوزه که باباش تویی! یه مرد عوضی که معلوم نیست تو عمرش چندتا دختر زیرش بودن! چندنفرو حامله کرده! چقدر ادم کشته!
_کلا تو زیرم بودی.. من فقط تورو حامله کردم
+برام مهم نیست.. بزار برم
اومدن بلند شم که دستمو گرفت..
+ولم کن
_اروم برو باید مراقب خودت باشی
+خب باشه ولم کن *حرصی*
سریع رفتم پیش لارا
+لاراااااا *داد و گریه*
•جانم عزیزمم
+من... من..
•میدونم چی شدی.. اشکال نداره *بغلش کرد* میخوای به دنیاش بیاری؟
+هق لارا اره.. میخوام به دنیاش بیارم
_ات
+اسم منو به زبون نیار
اجوما: لاراا دخترم بیااا *داد*
- ۱۵.۷k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط