سه پارتی از چان: (وقتی که هردوتون...) p2
سه پارتی از چان: (وقتی که هردوتون...) p2
دکتر: آروم باشید لطفا به آرامش خودتون مسلط باشید درکتون میکنم چه موقعیتی دارید اما....حال مادر خوبه ولی نوزاد یه چندتا نشونه هایی داره که تازه خودشو نشون داده...
چان: خب دقیقا چه نشونه هایی؟؟چه معنی ای داره؟؟؟
دکتر: خب....متاسفانه باید بگم نوزاد علائمی داره که نشون میده بخشی از قسمت های داخلی بدنش تشکیل نشدن و نوزاد کامل به دنیا نیومده و زنده نیست...
چان: چ..چی؟؟؟؟؟نه نه.... -بغض
دکتر: آروم باشید آقای بنگ شما باید خودتون رو آروم کنید تا بتونین به همسرتون بگید....
چان: ات..... -گریه-....نه....نه..... -گریه
تو یه ربع بعدش از بیهوشی دراومدی و بهوش اومده بودی و دیدی که چان هم با آبمیوه و کمپوت اومد پیشت ولی......چرا خوشحالی درون چهرش نمیدیدی؟....یه نگرانی خاصی هم تو دلت بود که ازش حس خوبی نمیگرفتی....چان اومد پیشت نشست و با لبخند فیکش غمی که قرار بود چند دقیقه دیگه از دلیلش باخبر شی رو پنهان کرده بود....
چان: حالت چطوره؟ -لبخند فیک
ات: خوبم -لبخند و بیحال
دستتو گرفت و شروع کرد به نوازش کردن دستت و موهات...
چان: تو خانم قوی خودمی -لبخند
ات: لبخند- ح...حال....ب..بچه چطوره؟
یه لحظه دستش مکثی کرد و نفسش حبس شد....چطوری بگتش؟...چطوری بگه اون پسر کوچولویی که کلی براش ذوق و برنامه داشتید دیگه وجود نداره...چطوری بگه اون رویا به واقعیت تبدیل نشد؟چطوری با گفتن اینا از بین رفتن ات رو ببینه؟....
چان: خ..خب.....ات....
ات: میتونم ببینمش؟ -خوشحال
چان: نفس عمیق و بغض-
ات: چان....تو....حالت خوبه؟....چرا خوشحال نیستی؟... -نگران
چان: هیچی.....آروم باش چیزی نشده.... -لبخند فیک
ات: یچیزی رو داری پنهون میکنی....ن..نکنه.....بچه....-مکث-.....
چان: سرش رو پایین اورد-
ات: چان....بچه چیزیش شده؟؟....
چان: اشکاش شروع کردن به سرازیر شدن و محکم دستتو گرفت-
ات: نه نه....دارم اشتباه میکنم مگه نه؟....بگو که هیچ اتفاقی برای بچه نیفتاده و سالمه...بگو که تو خواب نازشه....لطفا...لطفا اینو بگو که حالش خوبه.....
چان: سرشو بالا آورد- متاسفم.... -گریه
ات: بغض- نه نه....نهههعع... -بلند
چان: آروم باش ات....تو حالت بده... -گریه
ات: نه نه.....پسر کوچولوم.... داری دروغ میگی -گریه
چان: منو ببخش....متاسفم ات.... -گریه
ات: نه....خواهش میکنم..... -گریه
هردوتون تا چندین دقیقه فقط گریه کردید و باورتون نمیشد که فرشته ای که کلی براش برنامه ریخته بودید و قرار بود با ذوق بزرگش کنید قرار نیست بینتون باشه....
ات چندرپزی بستری بود تا حالش بهتر شده و بعد چند روز مرخص شد....اما.....ات تا چند ماه کامل افسرده شده بود....ات همش تو اتاقی که با کلی خوشحالی و ذوق تزئینش کرده بود مینشست و گریه میکرد....چان هم بدجور حالش بد بود ولی همش جلو ات تظاهر به خوب بودن میکرد و هربار مراقب بود تا حالش بد نشه و همش دکتر میآورد تا برات سرم بزنه چون زیاد غذا نمیخوردی و اصلا مراقب خودت نبودی....
چند ماه گذشت و چان دیگه نمیخواست اینجوری بگذره...و اومد تو اتاقی که برای بچتون درست کرده بودید و تو اونجا بودی....
چان: ات....خوبی؟.... -پشتتو نوازش کرد
چان: بیا بریم یکم بیرون قدم بزنیم...خیلی وقته بیرون نمیری و مراقب خودت نیستی....بیا بریم یکم بیرون حالت عوض شه...
ات: نمیخوام -بغض-....تقصیر خودم بود....باید اون موقع بیشتر مراقبت میکردم....الان دیگه چه فایده داره؟ترجیح میدم بمیرم...
چان: آنقدر اینو نگو....تو مقصر هیچی نیستی....اون فقط....یه اتفاق بود....و ما نمیتونستیم کاری کنیم...خواهش میکنم ات....
ات: نمیخوام.... -گریه- نمیتونم دیگه....
چان: ات....ما که نمیتونیم تا آخر زندگیمون اینطوری باشیم....حتما یه دلیلی داشت که اون اتفاق افتاد...به هرحال ما باید به زندگیمون ادامه بدیم و امید داشته باشیم...
ات: نمیخوام -داد و بغض- خیلی راحت فراموشش کردی؟ -داد- آنقدر برات بی ارزش بود؟؟ به همین راحتی برات بی معنی شد؟؟؟؟
چان: کی گفته ات؟ -کمی بلند- تو میدونی چقدر تظاهر به خوب بودن کردم با اینکه از درون پوچ شده بودم؟میدونی چقدر همش ناراحت بودم....توهم کمی درکم کن؟؟....اصلا به نظر خودت اینطوری ادامه دادن درسته؟؟....به خودت بیا....همون ات قبلی ای شو که خودت هم باهاش خوب بودی...حداقل بخاطر پسر کوچولومون که پیشمون نیست اینکارو کن.... -بغض
ات: گریه-
رفتی تو بغلش و کلی پیشش گریه کردی....
دکتر: آروم باشید لطفا به آرامش خودتون مسلط باشید درکتون میکنم چه موقعیتی دارید اما....حال مادر خوبه ولی نوزاد یه چندتا نشونه هایی داره که تازه خودشو نشون داده...
چان: خب دقیقا چه نشونه هایی؟؟چه معنی ای داره؟؟؟
دکتر: خب....متاسفانه باید بگم نوزاد علائمی داره که نشون میده بخشی از قسمت های داخلی بدنش تشکیل نشدن و نوزاد کامل به دنیا نیومده و زنده نیست...
چان: چ..چی؟؟؟؟؟نه نه.... -بغض
دکتر: آروم باشید آقای بنگ شما باید خودتون رو آروم کنید تا بتونین به همسرتون بگید....
چان: ات..... -گریه-....نه....نه..... -گریه
تو یه ربع بعدش از بیهوشی دراومدی و بهوش اومده بودی و دیدی که چان هم با آبمیوه و کمپوت اومد پیشت ولی......چرا خوشحالی درون چهرش نمیدیدی؟....یه نگرانی خاصی هم تو دلت بود که ازش حس خوبی نمیگرفتی....چان اومد پیشت نشست و با لبخند فیکش غمی که قرار بود چند دقیقه دیگه از دلیلش باخبر شی رو پنهان کرده بود....
چان: حالت چطوره؟ -لبخند فیک
ات: خوبم -لبخند و بیحال
دستتو گرفت و شروع کرد به نوازش کردن دستت و موهات...
چان: تو خانم قوی خودمی -لبخند
ات: لبخند- ح...حال....ب..بچه چطوره؟
یه لحظه دستش مکثی کرد و نفسش حبس شد....چطوری بگتش؟...چطوری بگه اون پسر کوچولویی که کلی براش ذوق و برنامه داشتید دیگه وجود نداره...چطوری بگه اون رویا به واقعیت تبدیل نشد؟چطوری با گفتن اینا از بین رفتن ات رو ببینه؟....
چان: خ..خب.....ات....
ات: میتونم ببینمش؟ -خوشحال
چان: نفس عمیق و بغض-
ات: چان....تو....حالت خوبه؟....چرا خوشحال نیستی؟... -نگران
چان: هیچی.....آروم باش چیزی نشده.... -لبخند فیک
ات: یچیزی رو داری پنهون میکنی....ن..نکنه.....بچه....-مکث-.....
چان: سرش رو پایین اورد-
ات: چان....بچه چیزیش شده؟؟....
چان: اشکاش شروع کردن به سرازیر شدن و محکم دستتو گرفت-
ات: نه نه....دارم اشتباه میکنم مگه نه؟....بگو که هیچ اتفاقی برای بچه نیفتاده و سالمه...بگو که تو خواب نازشه....لطفا...لطفا اینو بگو که حالش خوبه.....
چان: سرشو بالا آورد- متاسفم.... -گریه
ات: بغض- نه نه....نهههعع... -بلند
چان: آروم باش ات....تو حالت بده... -گریه
ات: نه نه.....پسر کوچولوم.... داری دروغ میگی -گریه
چان: منو ببخش....متاسفم ات.... -گریه
ات: نه....خواهش میکنم..... -گریه
هردوتون تا چندین دقیقه فقط گریه کردید و باورتون نمیشد که فرشته ای که کلی براش برنامه ریخته بودید و قرار بود با ذوق بزرگش کنید قرار نیست بینتون باشه....
ات چندرپزی بستری بود تا حالش بهتر شده و بعد چند روز مرخص شد....اما.....ات تا چند ماه کامل افسرده شده بود....ات همش تو اتاقی که با کلی خوشحالی و ذوق تزئینش کرده بود مینشست و گریه میکرد....چان هم بدجور حالش بد بود ولی همش جلو ات تظاهر به خوب بودن میکرد و هربار مراقب بود تا حالش بد نشه و همش دکتر میآورد تا برات سرم بزنه چون زیاد غذا نمیخوردی و اصلا مراقب خودت نبودی....
چند ماه گذشت و چان دیگه نمیخواست اینجوری بگذره...و اومد تو اتاقی که برای بچتون درست کرده بودید و تو اونجا بودی....
چان: ات....خوبی؟.... -پشتتو نوازش کرد
چان: بیا بریم یکم بیرون قدم بزنیم...خیلی وقته بیرون نمیری و مراقب خودت نیستی....بیا بریم یکم بیرون حالت عوض شه...
ات: نمیخوام -بغض-....تقصیر خودم بود....باید اون موقع بیشتر مراقبت میکردم....الان دیگه چه فایده داره؟ترجیح میدم بمیرم...
چان: آنقدر اینو نگو....تو مقصر هیچی نیستی....اون فقط....یه اتفاق بود....و ما نمیتونستیم کاری کنیم...خواهش میکنم ات....
ات: نمیخوام.... -گریه- نمیتونم دیگه....
چان: ات....ما که نمیتونیم تا آخر زندگیمون اینطوری باشیم....حتما یه دلیلی داشت که اون اتفاق افتاد...به هرحال ما باید به زندگیمون ادامه بدیم و امید داشته باشیم...
ات: نمیخوام -داد و بغض- خیلی راحت فراموشش کردی؟ -داد- آنقدر برات بی ارزش بود؟؟ به همین راحتی برات بی معنی شد؟؟؟؟
چان: کی گفته ات؟ -کمی بلند- تو میدونی چقدر تظاهر به خوب بودن کردم با اینکه از درون پوچ شده بودم؟میدونی چقدر همش ناراحت بودم....توهم کمی درکم کن؟؟....اصلا به نظر خودت اینطوری ادامه دادن درسته؟؟....به خودت بیا....همون ات قبلی ای شو که خودت هم باهاش خوب بودی...حداقل بخاطر پسر کوچولومون که پیشمون نیست اینکارو کن.... -بغض
ات: گریه-
رفتی تو بغلش و کلی پیشش گریه کردی....
- ۳.۲k
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط