part 44

part 44

چه شرطی؟ " لارا پرسید.

جونگ‌کوک خیلی بی‌خیال گفت: " منم باهات بیام "

لارا چشماش گرد شد: " چییی؟ دیگه چی؟ معلومه که نمیشه، دیوونه شدی؟ "

جونگ‌کوک شونه‌ای بالا انداخت: " خب پس تو هم نمیتونی بری "

لارا با عصبانیت: " تو... "

لارا خوب می‌دونست هر چی بگه آخرش همون حرفِ جئون نشسته. راه چاره‌ای نداشت، پس با اکراه گفت: " خیلی خب، باشه "

جونگ‌کوک با یه لبخندِ پیروزمندانه: " خوبه، پس بریم "

راه افتادن...

" تو کجا می‌خوای بری؟ " لارا پرسید.

یون‌سوک که وسط راه بود پرید وسط: " یعنی چی که تو کجا؟ تو که هیچ کاره شی بری، منی که رفیقشم نیام "

**_داخل کافه_**

لارا اشاره کرد: " اینجاست "

جونگ‌کوک همون‌طور که داشت می‌رفت گفت: " خیلی خب، بریم تو "

لارا سریع دستشو گرفت: " هی هی هی! وایسا ببینم! "

جونگ‌کوک با بی‌حوصلگی: " باز چی شده؟ "

" می‌خوای همین‌جوری مستقیم بری تو؟ دیوونه‌ای؟ " لارا با صدا پایین گفت.

جونگ‌کوک کلافه شد: " خب می‌خوام چیکار کنم؟ همین‌جا وایسم ببینم خانم کی کارشون با یارو تموم میشه، بعد بریم پی کارمون؟ "

لارا گفت: " همچین چیزی هم نگفتم، فقط تو و یون‌سوک باید برید یه جایی که شوگا نتونه شما رو ببینه، ولی یه جوری باشه که جنابعالی بتونی حواسِت به من باشه "

جونگ‌کوک نگاهی به یون‌سوک انداخت: " خیلی خب، کجا؟ "

یون‌سوک با اعتماد به نفس: " بسپارش به من، یه جا خوب می‌شناسم "

لارا وارد کافه شد. با قدم‌های آروم داشت می‌گشت و دنبالِ شوگا می‌گشت. همین که صداشو شنید، نگاهش رفت سمتِ اون گوشه.

شوگا: " لارا، اینجا! "

لارا رفت سمتِ میزِ شوگا: " ببخشید اگه منتظرت گذاشتم "

شوگا: " ایرادی نداره، بشین "

لارا نشست، ولی همون لحظه چشمش افتاد به اون میزِ دورتر. دلش ریخت. " احمقا چرا اونجا نشستن! " (زیر لب گفت)

شوگا با کنجکاوی: " چی؟ "

لارا خودش رو جمع و جور کرد: " عا... هیچی! "

شوگا زیرچشمی نگاهش کرد: " داری به کجا نگاه می‌کنی؟ "

لارا خواست یه نگاهِ سریع به پشتِ سرش بندازه، ولی سریع دستشو گذاشت روی دستِ شوگا تا نذاره سرش رو بچرخونه.

" نه نه نه، چیزی نیست! " لارا با اضطراب گفت.

شوگا: " خیلی خب، باشه "

لارا برای اینکه بحث رو عوض کنه گفت: " خب، می‌شنوم... "

شوگا: " چی می‌خوری؟ "

لارا با کنایه: " می‌خواستی همین رو بهم بگی؟ "

شوگا خندید: " خخخ، معلومه که نه! ولی بیا یه چیزی بخوریم، بعد میگم "

لارا: " خیلی خب، باشه "

شوگا دوباره پرسید: " نگفتی چی می‌خوری؟ "

لارا: " فقط یه قهوه "

شوگا: " باشه، گارسون! "

گارسون اومد: " بفرمایید، چی میل دارید؟ "

شوگا گفت: " یه قهوه تلخ و یه قهوه با شکر برای خانم "

گارسون: " حتماً " (و رفت)

لارا با دلخوری گفت: " با شکر لازم نبود "

شوگا با یه نگاهِ گرم گفت: " همیشه قهوه با شکر می‌خوردی، نظرت عوض شده؟ "

لارا: " هنوزم دوست دارم، ولی قهوه تلخ هم خوبه "

شوگا یه لحظه مکث کرد و با یه لحنِ خاص گفت: " قهوه با شکر مثل خودت شیرین می‌مونه... هیچ‌وقت تلخ نشو "


لارا لبخندی زد و زیر لب گفت: "باشه ای..."
چند دقیقه‌ای گذشت و قهوه‌ها که دیگه از داغی افتاده بودن، روی میز قرار گرفتن.

لارا فنجون قهوه رو برداشت، یه فوت بهش کرد و یه جرعه ازش خورد.
فنجون رو گذاشت روی میز و خیره شد به شوگا. منتظر بود، ولی چون شوگا چیزی نگفت، خودش شروع کرد.

" منتظرم " لارا گفت.

شوگا فنجونش رو گذاشت روی میز و یه لبخندِ کوچیک زد.

شوگا: " خیلی عجله داری! "
نگاهشو انداخت به حباب‌های روی قهوه‌ی سوخته‌ی لارا.

لارا: " توی خونه منتظرم "

شوگا: " پس باید زود شروع کنی "

لارا: " درسته "

شوگا یه مکث کرد و گفت: " ا.ت، نظرت چیه که مثل قبل شیم؟ "

لارا با تعجب: " چی؟ "

شوگا: " درسته که دیگه نمیشه همون قبل رو داشت، ولی یه امتحان که ضرر نداره! تلاشمون رو می‌کنیم "

لارا یه خنده‌ی عصبی کرد: " این همه راه منو کشوندی اینجا که فقط اینو بهم بگی؟ "

" واقعاً باورم نمیشه اومدم اینجا که اینو بشنوم " لارا گفت و خواست بلند شه، ولی شوگا جلوشو گرفت.

شوگا: " لطفاً بشین و فقط گوش کن، اگه نخواستی می‌تونی بری "

لارا همون‌طور که نشسته بود، پاشو انداخت روی پاش و با یه قیافه‌ی بی‌حس، فقط گوش داد. حرفایی که شوگا می‌زد براش دیگه نه جذابیتی داشت و نه تازگی. همه‌ش همون حرفای تکراری بود؛ از خوشی‌های قدیم، از اشتباهی که با جدایی کرده بود و چیزایی که خودش هم از قبل می‌دونست. خسته شد، واسه همین نگاهشو چرخوند سمتِ اون یکی میز.

چشمش افتاد به میزِ جئون و یون‌سوک.
همه حواسشون به لارا بود، ولی جئون به نظر عصبی می‌اومد.

لارا با خودش فکر کرد: "[ عصبانیه؟ ولی چرا؟ ]"

صدای شوگا اون رو از فکر بیرون آورد: "
...
دیدگاه ها (۳)

P59درِ سرویس بهداشتی با صدای آرومی پشت سر جی‌یون بسته شد، چن...

the lost leaves/رمان جیمین

قسمت ۸ فردا صبح، وقتی جونگ‌کوک با سردرد از خواب بیدار شد و ر...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

ᴘᴀʀᴛ ۳۵ | یه روز خاصچند روز بعد...جونگ‌کوک وقتی از شرکت برگش...

چندپارتی جونگ کوک

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

پارت ۳ | قهوه‌ی رئیسصبح روز سوم، تهیونگ با یک لیوان قهوه وار...

پارت ۱۹۵

«فقط پیش تو »صدای چرخیدن کلید داخل قفل، سکوت خونه رو شکست.ا....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط