با پا محکم زدم توی شکمش...جا خالی دادمو فرار کردم...موندم
با پا محکم زدم توی شکمش...جا خالی دادمو فرار کردم...موندم چجوری افتاد دنبالم...خیلی بد زدم ینی درد....نداشت؟؟..
نباید با اون وضعیت میدوویدم ولی من ...دویدم...خیلی بهم نزدیک بود ولی من تسلیم نمیشدم...تقریبا کله پارکو دویدیم...یهو به من نزدیکه نزدیک شد...و ناگهان..
دوتامون روی هم خوردیم روی زمین روی ...چمن
وای ارتان افتاده بود روی من...دوتامون پخش زمین شده بودیم...
با طمع گفت
-منو میزنی....از دسته من فرار میکنی...
دوباره نگاش مثله قبل خمار شد...دیگه نمیتونستم فرار کنم...خودمم یه جورایی خوشم میومدا...دستمو اروم نوازش داد روی صورتمو...
اروم بوسه ی کوچیکی روی لبم کرد...
دیگه خواستیم برگردیم ..هتل ساعت
۷:۳۰بود...
سوار ماشین شدیم...
من خیلی شارژ بودم...
سیمه ماشینو برداشتمو زدم توی گوشیم ...
هرآهنگی بود گوش میدادم....همینجوری یه آهنگ زدم اومد...
مبتونی میبری دله منو....
نگات گیرایی داره
دلم هی کم میاره...
یه جادوی عجیبی توی چشمات...داری
شدی دلداره دلم...
باهات کار داره دلم..
یه کاری کن عزیزم به تو بیماره دلم..
میتونی میبری...دله منو...
قلب عاقله منو...
ی به قربونه اون چشمات که...
میکنه از جا دلمو...
اخه انقده خوشگلی که ..ندیدم آخه اینجوری که...
همینجوری که اهنگو گوش میدادم...بدنم شروع به حرکت کرده بود...دیگه دسته خودم نبود...قسمته حرکاته موضونم فعال شده بود...
ارتین بایه لحنه شوخی آمیزی گفت
-راحت باش...خحالت نکشیا..
زبونمو در اوردمو گفتم
-راحتم راحتم...نیازی به گفتنت نبود..
محکم لپمو کشید...دردم گرفت...
دستمو گذاشتم روی لپم ...شده بودم مثله بچه ها...
دلش سوخت انگار دستمو کشید کنار...
اروم لپمو بوس کرد...گفت
-الان خوب میشه دیگه...
رسیدیم دمه هتل ...یادم افتاد ازش یه چیز بپرسم...گفتم
-ارتین...میگما اینجا ماشین از کجا آوردی؟..
-اینجا نمایشگاه ماشین داریم...از اونجا برداشتم..
-آهان...
تا رسیدیم تو هتل..سامیار اونجا بود...
اومد جلو سریغ سلام داد ..ماهم سلام دادیم...
آرتین رفت توی اتاقو منم با سامیار رفتم پیشه سحرو بقیه...
درو زدم...سحر اومد دمه...در..
خواب بود الاغغغغ
-جیـــــــغ خواب بودی سحر؟؟؟
-آره مشکل داری؟..راسی پات بهتره؟
-نخیر خانومه خوابالو...آره بابا خوب شدم...هیچ دردی حس نمیکنم...سحر برنامه ای ندارید؟؟
-دیشب یکم فکر کردیم..هتل یه استخره بزرگ داره دیشب رفتیم گرفتیمش...کم کم بریم اونجا...
-چیییییییییییی؟ینی ما با پسرا شنا کنیم...
-چی میگی بابا...تو هوای آزاده...بعدم مگه چیه؟...
خوش میگذشت
-باعش...
داشتم نیرفتم سمته اتاق که....یهو سلین صدام زد
-مهتاب مهتاب
برگشتمو گفتم
-جانه دلم...
-یه لحظه بیا...
رفتم پیشش...گفت
-سلام صبحت بخیر...خوبی؟..پات بهتر شد؟...
-سلام پلسینم...مرسی دوسته خوبم...آره خوبه خوبم....
-خخ...حالا شدم دوست...آجی بودم که..خداروشکر...
-نه آجی بودی و خواهی بود...
یهو اخماش رفت توهم
-چیشده؟؟...
گفت
-هیچی....دلم تنگه ارتین بود...خوش به حالت ارتین بهت خیلی توجه میکنه...بین شما یه چیز هس
این حرفاش...جیگرمو کباب میکرد...
-آخی...نه آجی.....نه نه..اصلا
میدونسم که یه جورایی دارم دروغ میگم...ولی مجبور بودم...
با ناراحتی گفت
-باش
به سمته اتاق راهی شدم....
رفتم تو اتاق...
به ارتین ببند گفتم
-آرتیننننـــــ
-هاع؟
اروم زیر لب گفتم
-زهرمار
گفت
چیـــــ؟
-هیچی هیچی...میگم میخوایم بریم استخر برو...آماده شوووو
-چی؟...استخر...مگه تو میای
-چرا من نیام؟
-آخه....
وای تازه یادم افتاد....من عادتم....بابا اشکال نداره..نه من میترسم...اگه یهو ابه ابی قرمز شد چی؟؟؟...خب کم میرم تو اب...
وای خاک تو سرم آرتین باید یادم بیاره که....
-هیس....تو نگران نباش
-باعش هرجور راحتی...
....
وایی.....تیپه ارتینووو.......لامصب چقدر خوشگل شده ...یه شلوارکه سرمه ای...تیشرته بنفش...چه قدر ناناس.....مو نداشت...😓 😓 😓
...چرا نداشت...من از کجا بدونم اخه
باهم رفتیم ...پیش سحرینا...
او اووو خبرای جدید میومد که....
آراد از بهار خواستگاری کرده....اوهو...
آرتین ...سعی میمرد از سلین دوری کنه....جوری که خودش متوجه نشه...
رفتیم کناره استخر...
چه استخره بزرگو قشنگی....واووو
همون اول...دخترا سالشونو با مانتوهاشونو در اوردن....ولی حداقل یه لباس خونگیو داشتن...
مانتو من خیلی کوتاه بود...وقتی درش اوردم ...ارتین یه نگاههه خیـــــــــلی بد کرد بهم که...ینی لباستو بپوش...
از ترسم زود مانتومو پوشیدم...
سامیار گف
-مهتاب خو مانتوتو در بیار اذیت نیشی...
قبل از اینکه من بتونم حواب بدم....
ارتین گفت
-سامیار بیخیال...شو شاید نمیخواد در بیاره..
سامیارم سرشو تکون داد...
آرتین اومد بغله گوشم با خنده گفت
-آفرین در نیاریاهممون شده بو
نباید با اون وضعیت میدوویدم ولی من ...دویدم...خیلی بهم نزدیک بود ولی من تسلیم نمیشدم...تقریبا کله پارکو دویدیم...یهو به من نزدیکه نزدیک شد...و ناگهان..
دوتامون روی هم خوردیم روی زمین روی ...چمن
وای ارتان افتاده بود روی من...دوتامون پخش زمین شده بودیم...
با طمع گفت
-منو میزنی....از دسته من فرار میکنی...
دوباره نگاش مثله قبل خمار شد...دیگه نمیتونستم فرار کنم...خودمم یه جورایی خوشم میومدا...دستمو اروم نوازش داد روی صورتمو...
اروم بوسه ی کوچیکی روی لبم کرد...
دیگه خواستیم برگردیم ..هتل ساعت
۷:۳۰بود...
سوار ماشین شدیم...
من خیلی شارژ بودم...
سیمه ماشینو برداشتمو زدم توی گوشیم ...
هرآهنگی بود گوش میدادم....همینجوری یه آهنگ زدم اومد...
مبتونی میبری دله منو....
نگات گیرایی داره
دلم هی کم میاره...
یه جادوی عجیبی توی چشمات...داری
شدی دلداره دلم...
باهات کار داره دلم..
یه کاری کن عزیزم به تو بیماره دلم..
میتونی میبری...دله منو...
قلب عاقله منو...
ی به قربونه اون چشمات که...
میکنه از جا دلمو...
اخه انقده خوشگلی که ..ندیدم آخه اینجوری که...
همینجوری که اهنگو گوش میدادم...بدنم شروع به حرکت کرده بود...دیگه دسته خودم نبود...قسمته حرکاته موضونم فعال شده بود...
ارتین بایه لحنه شوخی آمیزی گفت
-راحت باش...خحالت نکشیا..
زبونمو در اوردمو گفتم
-راحتم راحتم...نیازی به گفتنت نبود..
محکم لپمو کشید...دردم گرفت...
دستمو گذاشتم روی لپم ...شده بودم مثله بچه ها...
دلش سوخت انگار دستمو کشید کنار...
اروم لپمو بوس کرد...گفت
-الان خوب میشه دیگه...
رسیدیم دمه هتل ...یادم افتاد ازش یه چیز بپرسم...گفتم
-ارتین...میگما اینجا ماشین از کجا آوردی؟..
-اینجا نمایشگاه ماشین داریم...از اونجا برداشتم..
-آهان...
تا رسیدیم تو هتل..سامیار اونجا بود...
اومد جلو سریغ سلام داد ..ماهم سلام دادیم...
آرتین رفت توی اتاقو منم با سامیار رفتم پیشه سحرو بقیه...
درو زدم...سحر اومد دمه...در..
خواب بود الاغغغغ
-جیـــــــغ خواب بودی سحر؟؟؟
-آره مشکل داری؟..راسی پات بهتره؟
-نخیر خانومه خوابالو...آره بابا خوب شدم...هیچ دردی حس نمیکنم...سحر برنامه ای ندارید؟؟
-دیشب یکم فکر کردیم..هتل یه استخره بزرگ داره دیشب رفتیم گرفتیمش...کم کم بریم اونجا...
-چیییییییییییی؟ینی ما با پسرا شنا کنیم...
-چی میگی بابا...تو هوای آزاده...بعدم مگه چیه؟...
خوش میگذشت
-باعش...
داشتم نیرفتم سمته اتاق که....یهو سلین صدام زد
-مهتاب مهتاب
برگشتمو گفتم
-جانه دلم...
-یه لحظه بیا...
رفتم پیشش...گفت
-سلام صبحت بخیر...خوبی؟..پات بهتر شد؟...
-سلام پلسینم...مرسی دوسته خوبم...آره خوبه خوبم....
-خخ...حالا شدم دوست...آجی بودم که..خداروشکر...
-نه آجی بودی و خواهی بود...
یهو اخماش رفت توهم
-چیشده؟؟...
گفت
-هیچی....دلم تنگه ارتین بود...خوش به حالت ارتین بهت خیلی توجه میکنه...بین شما یه چیز هس
این حرفاش...جیگرمو کباب میکرد...
-آخی...نه آجی.....نه نه..اصلا
میدونسم که یه جورایی دارم دروغ میگم...ولی مجبور بودم...
با ناراحتی گفت
-باش
به سمته اتاق راهی شدم....
رفتم تو اتاق...
به ارتین ببند گفتم
-آرتیننننـــــ
-هاع؟
اروم زیر لب گفتم
-زهرمار
گفت
چیـــــ؟
-هیچی هیچی...میگم میخوایم بریم استخر برو...آماده شوووو
-چی؟...استخر...مگه تو میای
-چرا من نیام؟
-آخه....
وای تازه یادم افتاد....من عادتم....بابا اشکال نداره..نه من میترسم...اگه یهو ابه ابی قرمز شد چی؟؟؟...خب کم میرم تو اب...
وای خاک تو سرم آرتین باید یادم بیاره که....
-هیس....تو نگران نباش
-باعش هرجور راحتی...
....
وایی.....تیپه ارتینووو.......لامصب چقدر خوشگل شده ...یه شلوارکه سرمه ای...تیشرته بنفش...چه قدر ناناس.....مو نداشت...😓 😓 😓
...چرا نداشت...من از کجا بدونم اخه
باهم رفتیم ...پیش سحرینا...
او اووو خبرای جدید میومد که....
آراد از بهار خواستگاری کرده....اوهو...
آرتین ...سعی میمرد از سلین دوری کنه....جوری که خودش متوجه نشه...
رفتیم کناره استخر...
چه استخره بزرگو قشنگی....واووو
همون اول...دخترا سالشونو با مانتوهاشونو در اوردن....ولی حداقل یه لباس خونگیو داشتن...
مانتو من خیلی کوتاه بود...وقتی درش اوردم ...ارتین یه نگاههه خیـــــــــلی بد کرد بهم که...ینی لباستو بپوش...
از ترسم زود مانتومو پوشیدم...
سامیار گف
-مهتاب خو مانتوتو در بیار اذیت نیشی...
قبل از اینکه من بتونم حواب بدم....
ارتین گفت
-سامیار بیخیال...شو شاید نمیخواد در بیاره..
سامیارم سرشو تکون داد...
آرتین اومد بغله گوشم با خنده گفت
-آفرین در نیاریاهممون شده بو
- ۴.۹k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط