{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانم

به قدری دوستت دارم که قدرش را نمی دانم
به تن چون روح می مانی، بمانی زنده می مانم
خیال است آنکه بی یادت زمانی بگذرد بر من
محال است آنکه از رویت زمانی رو بگردانم...
دل از دستم رها می شد اگر پایش نمی بستم
ز شرمت دل نهان کردم که عیبم را بپوشانم
بجز نام تو هر نامی، بجز راه تو هر راهی
اگر گفتم غلط گفتم، اگر رفتم پشیمانم
گهی یادت به سر دارم، گهی نامت به لب دارم
دمی خاموش خاموشم، دمی دیگر خروشانم
بلا تشبیه میگویم بدانی حال و روزم را
که چون چشم تو بیمارم، که چون زلفت پریشانم
به حکم حاکم چشمت بفرما اذن کارم را
بلا را از نگاه تو بگیرم یا بگردانم
فدای تاری از مویت تمام هستی آتش
به پیشت بهر قربانی تمامش را بسوزانم
دیدگاه ها (۳)

.گفتمش دم به دم آزار دل زار مکنگفت اگر یار منی شکوه ز آزار م...

شانه هایت را بیاور شانه کم آورده امیک بغل دلواپسی یک سینه غم...

دیدنش از خواب تنهایی مرا بیدار کرددیدمش! یک بار دیگر دل هوای...

گاهی صدای آب را باران نمی فهمدرمز غرور شیشه را فنجان نمی فهم...

*برای «بُشری» غریبم*سال‌ها گذشت و تو بزرگ شدی؛ اما نگاه من ب...

*برای «بُشری» غریبم*سال‌ها گذشت و تو بزرگ شدی؛ اما نگاه من ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط