P16

دریکو:چرا که نه؟
لونا:دراییی گفتم که تقصیر متیوعه اون تایید کرد و اون باید بهم هشدار میداد کارم اشتباهه بهم نگاه کن درای
وایسادم که اونم وایساد و بهم نگاه کرد
لونا:درای چطور دلت میاد پرنسستو تنبیه کنی؟
دریکو: تو زیادی کیوتی پرنسس بیا بریم گشنته بعدا راجبش حرف میزنیم
رسیدیم سرسرا هنوز بچه‌ها از سر میز بلند نشده بودن از هم جدا شدیم و مثل همیشه پشت میز وسط پانسی و متیو نشستم
متیو: دیر کردین؟
دریکو:کتابخونه بودیم و بعد یه مشکل پیش اومد که حل شد واسه تو هم دارم ریدل
لونا:فهمید متیو(با خنده)
متیو:خودت لو دادی نه؟
سری تکون دادم و به اطراف نگاهی انداختم الیزابت رو ندیدم
پانسی:دنبال کی میگردی؟
لونا:الیزابت
متیو:اون مگه دشمن خونیت از سال اول نیست؟
سری تکون دادم که ادامه داد:چرا دنبالش میگردی ؟
لونا:برای اینکه درای از تنبیه من بگذره یه کمکی بهش کردم میخوام ببینم قیافه الیزابت الان چجوریه(نیشخند)
به دریکو نگاه کردم که اونم یه نیشخند کوتاه زد
لورنزو:باز چیکار کردین؟
لونا:تو خوابگاه میگم اصلا بیاین بریم برج نجوم امشب! فردا که امتحان نداریم پس تا نیمه شب اونجا باشیم لطفاا
لورنزو:باشه کوچولو خیلی مشتاقم از شاهکارتون بشنوم
دریکو :این کارمون تا ته سوزوندش دیگه فک نکنم نزدیکم بشه
و دوتامون هم غذا کشیدیم و شروع به خوردن کردیم به خوردن کردیم
تئو:یکم عجله کنین دیگه دارم از فضولی تلف میشم
بلند شدیم و از سرسرا خارج شدیم منو دریکو پشتشون بودیم
لونا:هی درای کیفم کجاست؟
دریکو:مگه کیف داشتی تو؟
لونا: حتی تو کتابتم توش گذاشتی
دریکو:ولی وقتی میدویدیم پشتت نبود تو کتابخونه جاش گذاشتی انگار
دریکو:بچه‌ها شما برین ما هم میایم لونا کیفشو تو کتابخونه جا گذاشته
سری تکون دادن
لونا:درای بیا بدو بدو بریم تا زود برگردیم پیششون
دریکو:خسته میشی پرنسس
لونا:اوکیم درای بیا بریم دوان دوان به سمت کتابخونه رفتیم و آروم وارد شدیم به سمت میزی که نشسته بودیم رفتیم خدا رو شکر رو صندلی بود و اینجا جاش گذاشته بودیم
دریکو:بیا بریم پرنسس خوبه که زود پیداش کردیم(آروم)
لونا:درای وقتی که تنها نیستم پرنسس صدام نکن خب؟ نمیخوام کسی شک کنه
دریکو:گربه کوچولو کسی شک نمیکنه بیا بریم
بالاخره به برج نجوم رسیدیم که دیدیم منتظر به ما نگاه میکنن
پانسی: زود باش بگو چیکارش کردین
تا خواستم چیزی بگم درای گفت:جوری وانمود کردیم که انگار داریم همو میبوسیم
خیلی خلاصه و مفید بود ولی دروغ
همشون هنگ کرده بودن که بعد از یه دقیقه به خودشون اومدن ما هم داشتیم پوکر نگاشون میکردیم
لونا:درای انگار شاهکارمون زیادی بزرگ بود نه؟
متیو:کامل توضیح بدین ببینم
درای خواست چیزی بگه که زودتر گفتم: وقتی به درای ماجرا رو گفتم افتاد دنبالم و چند دقیقه همو دنبال کردیم که بالاخره منو گرفت و بین دو تا دیوار گیر انداخت که صدای پایی شنیدیم به جز اون هیچکس اینجا کفش پاشنه بلند نمیپوشه که  صدا داشت نزدیکتر میشد و خوبیش این بود که زاویه دیدش خیلی خوبه بود و پشت به درای بود درای هم نزدیکم و اون فک کرد داره منو میبوسه قیافش زیادی دیدنی بود جاتون خالی
تئو :ببینم درای واقعا که نبوسیدیش؟(شیطون)
درای:چرا باید اولین بوسه مو بخوام با این گربه داشته باشم؟(مود جناب دقیقا این دو تا استیکره =😐😑و با قیافش یه جوری انکار کرد که من نویسنده با تصور قیافه‌ش باور کردم که لونا رو نبوسیده😂)
هییی اولین بوسش با من بودهههه عرررر زود خودمو جمع کردم
لونا: منم دلم نمیخواد نزدیکم بشی اون موقع هم واسه یه دشمن مشترک همکاری کردم و لوت ندادم وگرنه عاشق چشم و ابروت نیستم که مالفوی
دیدگاه ها (۰)

متیو و دختری از جنس دریا p3

Do I love him, or do I hate him?P²⁶**ویو کوک**توی کلاس نشسته...

رمان: فقط یک قدم تا توپارت ۲:تئودور به لاس زدن با ا.ت ادامه ...

پارت اول :رمان رویای عشق در بازی خبیث ..سلام من جنی کیم هستم...

نگاه نفرت انگیز ,, Hateful look ,, 𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐~ناگهان دینگ دینگ ...

پنهان عشق

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

داستان زندگی منپارت:20*چجوری؟کجاهمو دیدین؟+توی آمریکا،یروز ک...

پنهان عشق

وقتی استادت بودP:1ویو ا.ت:صبح بیدار شدم دیدم بوی قهوه میاد س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط