نگاه نفرت انگیز
نگاه نفرت انگیز
,, Hateful look ,,
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐
~ناگهان دینگ دینگ
الیزابت: آه بازم صدای زنگ این دفعه کیه ؟
الیزابت: درو باز کردم (شاهزاده خانم مغرور نیستن پز بدن با خدمتکارا خوب رفتار می کنن)
پستچی : صبح بخیر بانو براتون نامه ای دارم
پستچی: اممم خانم کیم الیزابت؟
الیزابت: خودم هستم
پستچی: این نامه از طرف پدر بزرگتونه برای شما
الیزابت: آااوو بسیار ممنونم
الیزابت: مامان بابا برای پدر بزرگ اتفاقی افتاده باید بریم فرانسه (با بغض)
پدر : باید هر چه سریعتر راه بی افتیم قطار رو آماده کنین (اون زمان فقط در اختیار پادشاها قطار بوده )
الیزابت: مامان به نظرت چه اتفاقی افتاده نکنه پدر بزرگ چیزیش بشه ؟
مادر : نترس دخترم اتفاق خاصی نیست
فلش بک به دو روز بعد فرانسه
الیزابت: پدربزرگگگ
پدربزرگ: دخترم
الیزابت: پدر بزرگ بابا جون چه اتفاقی براتون افتاده چرا زود تر خبر ندادین (با گریه )
پدربزرگ: دخترم چیزی خاصی نبود (سرفه ) فقط ازت به خواسته ای دارم
الیزابت: چه خواسته ای
پدربزرگ: دوست دارم قبل مرگم عروسی کوچک ترین نوه ام و خوشگل ترین رو ببینم اون تویی الیزابت
الیزابت: نه پدر بزرگ شما قرار نیست بمیرین از این حرفا نزنین لطفاً
پدربزرگ: ولی مرگ خبر نمیده شاید همین الان بمیرم ازت می خوام با پسر پادشاه فرانسه جئون هوان سونگ ازدواج کنی
الیزابت: هرچی شما بگین پدر بزرگ من به خاطر شما هر کاری می کنم
الیزابت: وقتی پدر بزرگ گفت باید ازدواج کنم با خودم گفتم مگه من عروسک خیمه شب بازی اونام؟ و غمی بزرگ وجودم رو فرا گرفت
پدربزرگ: خب دخترم برم استراحت کن فردا شب میان به اینجا اینو بدون اسم پسرش جونگکوکه
الیزابت: چشم
به اتاق رفتم تاجم از روی سرم برداشتم و کنار گذاشتم لباس سلطنتی رو هم در آوردم به آینه نگاه کردم عمق چشمان طوسیم غمی بزرگ بود که هر لحظه بیشتر می شد به خودم این اجازه رو دادم و بلند بلند زدم زیر گریه فقط گریه می کردم و خودمو خالی می کردم
آمرلا: بانوی جوان؟
آمرلا: آه بانوی جوان (رفت سمتش و بغلش کرد ) همه چیز درست میشه الیزابت نگران نباش
الیزابت: نمیشه آمرلا نمیشه ( با گریه خیلی خیلی زیاد)
آمرلا : الهی بمیرم براتون خب چرا قبول کردین
الیزابت: فقط می خوام پدر بزرگم به ارزوش برسه همین
آمرلا:........
,, Hateful look ,,
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟐
~ناگهان دینگ دینگ
الیزابت: آه بازم صدای زنگ این دفعه کیه ؟
الیزابت: درو باز کردم (شاهزاده خانم مغرور نیستن پز بدن با خدمتکارا خوب رفتار می کنن)
پستچی : صبح بخیر بانو براتون نامه ای دارم
پستچی: اممم خانم کیم الیزابت؟
الیزابت: خودم هستم
پستچی: این نامه از طرف پدر بزرگتونه برای شما
الیزابت: آااوو بسیار ممنونم
الیزابت: مامان بابا برای پدر بزرگ اتفاقی افتاده باید بریم فرانسه (با بغض)
پدر : باید هر چه سریعتر راه بی افتیم قطار رو آماده کنین (اون زمان فقط در اختیار پادشاها قطار بوده )
الیزابت: مامان به نظرت چه اتفاقی افتاده نکنه پدر بزرگ چیزیش بشه ؟
مادر : نترس دخترم اتفاق خاصی نیست
فلش بک به دو روز بعد فرانسه
الیزابت: پدربزرگگگ
پدربزرگ: دخترم
الیزابت: پدر بزرگ بابا جون چه اتفاقی براتون افتاده چرا زود تر خبر ندادین (با گریه )
پدربزرگ: دخترم چیزی خاصی نبود (سرفه ) فقط ازت به خواسته ای دارم
الیزابت: چه خواسته ای
پدربزرگ: دوست دارم قبل مرگم عروسی کوچک ترین نوه ام و خوشگل ترین رو ببینم اون تویی الیزابت
الیزابت: نه پدر بزرگ شما قرار نیست بمیرین از این حرفا نزنین لطفاً
پدربزرگ: ولی مرگ خبر نمیده شاید همین الان بمیرم ازت می خوام با پسر پادشاه فرانسه جئون هوان سونگ ازدواج کنی
الیزابت: هرچی شما بگین پدر بزرگ من به خاطر شما هر کاری می کنم
الیزابت: وقتی پدر بزرگ گفت باید ازدواج کنم با خودم گفتم مگه من عروسک خیمه شب بازی اونام؟ و غمی بزرگ وجودم رو فرا گرفت
پدربزرگ: خب دخترم برم استراحت کن فردا شب میان به اینجا اینو بدون اسم پسرش جونگکوکه
الیزابت: چشم
به اتاق رفتم تاجم از روی سرم برداشتم و کنار گذاشتم لباس سلطنتی رو هم در آوردم به آینه نگاه کردم عمق چشمان طوسیم غمی بزرگ بود که هر لحظه بیشتر می شد به خودم این اجازه رو دادم و بلند بلند زدم زیر گریه فقط گریه می کردم و خودمو خالی می کردم
آمرلا: بانوی جوان؟
آمرلا: آه بانوی جوان (رفت سمتش و بغلش کرد ) همه چیز درست میشه الیزابت نگران نباش
الیزابت: نمیشه آمرلا نمیشه ( با گریه خیلی خیلی زیاد)
آمرلا : الهی بمیرم براتون خب چرا قبول کردین
الیزابت: فقط می خوام پدر بزرگم به ارزوش برسه همین
آمرلا:........
- ۵۵۶
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط