{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.

.
.
من
روز خویش را
با آفتابِ روی تو
کز مشرقِ خیال دمیده است
آغاز می کنم!
.
من
با تو می نویسم و می خوانم
من
با تو راه می روم و حرف می زنم
وز شوقِ این محال
که دستم به دست توست
من
جای راه رفتن
پرواز می کنم!
.
آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش
یا در میان جمع
خاموش می نشینم
موسیقی نگاهِ تو را گوش می کنم!
.
گاهی
میان مردم
در ازدحام شهر
غیر از تو هرچه هست
فراموش می کنم!...
.







فریدون_مشیری
.
.
.
.
دیدگاه ها (۳)

‏من...روز خویش را..با آفتابِ رویِ توکز مشرقِ خیال دمیده است ...

💖🎋... گاهی میانِ خلوتِ جمع،یا در انزوای خویش،موسیقیِ نگاهِ ت...

عاشقانه های شبنم

گاهی آدمنه از رفتنِ کسی شکایت دارد،نه از ماندنِ خاطره‌ای...ف...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش سوم_ بلند می‌شود و دستم را می‌گیرد دمپایی ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷④ريشه تمام اندوه‌ها؛ توقع داشتن ...

فرشته های من اومدم خودمو معرفی کنم... اگه نخونی قهرم.. ببینی...

𝕾𝖍𝖆𝖉𝖔𝖜𝖘 𝖔𝖋 𝖑𝖔𝖛𝖊سایه های عشق.📜.🖇️.📜پارت پنج: چند روز بعد، تهی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط