.
.
.
من
روز خویش را
با آفتابِ روی تو
کز مشرقِ خیال دمیده است
آغاز می کنم!
.
من
با تو می نویسم و می خوانم
من
با تو راه می روم و حرف می زنم
وز شوقِ این محال
که دستم به دست توست
من
جای راه رفتن
پرواز می کنم!
.
آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش
یا در میان جمع
خاموش می نشینم
موسیقی نگاهِ تو را گوش می کنم!
.
گاهی
میان مردم
در ازدحام شهر
غیر از تو هرچه هست
فراموش می کنم!...
.
فریدون_مشیری
.
.
.
.
.
من
روز خویش را
با آفتابِ روی تو
کز مشرقِ خیال دمیده است
آغاز می کنم!
.
من
با تو می نویسم و می خوانم
من
با تو راه می روم و حرف می زنم
وز شوقِ این محال
که دستم به دست توست
من
جای راه رفتن
پرواز می کنم!
.
آن لحظه ها که مات
در انزوای خویش
یا در میان جمع
خاموش می نشینم
موسیقی نگاهِ تو را گوش می کنم!
.
گاهی
میان مردم
در ازدحام شهر
غیر از تو هرچه هست
فراموش می کنم!...
.
فریدون_مشیری
.
.
.
.
- ۲.۳k
- ۰۵ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط