فریب
پارت ۶
(دو روز بعد)
داشتم کارارو انجام میدادم که در بازشد سرم تو کاغذها بود
+ته…میخوای بیای تو در بزن…
سرم پائین بود…تهیونگ اومد جلوی میز وایساد و نگاه سنگینش رو حس میکردم و خیلی رو مخم بود…سرمو بالا آوردم
+تهیونگ مگه با ت…(کمی بلند)... ببخشید ارباب…متوجهتون نشدم
&انقد سرت شلوغه که وقت نداری نگاه کنی کی اومده؟…
ازش حرصم گرفته بود
+باید از اونی بپرسیم که این همه کار رو سرم ریخته(حرص)
&چی گفتی؟(عصبی و ترسناک)
+..ب.. ببخشید…نمیخواستم که…
نذاشت حرفمو کامل کنم و دستمو کشید و از اتاق برد بیرون…
+ارباب من که معذرت خواهی کردم(ترسیده)
&معذرت خواهیت به دردم نمیخوره
+اصلأ میشه بگید دارید چیکار میکنید(چشمای اشکی و ترس)
رفتیم تو اتاقش…در رو بست و منو بهش کوبید…در رو قفل کرد و بهم نگاه کرد…تاحالا انقد نترسیده بودم…داشتم نفس نفس می زدم و از چشمام اشک میومد…اون شبیه یه اژدهای ترسناکه… ضربانم از ترس بالا رفته بود…
(نامجون ویو)
دیدم عین چی ترسیده و گریه میکنه…نمیخواستم به گریه بندازمش…خیلی غیر عادی نفس میکشید و کاملا ترسشو احساس میکردم…به چشمام خیلی با ترس زل زده بود…چشماش می درخشید و اشکی بود…با دوتا شصتام اشکاشو پاک کردم…با یه دستم بغلش کردم و با دست دیگم صورتشو گرفتم و پیشونیشو بوسیدم…آروم تر شده بود…اما هنوز می ترسید…لبخند مهربونی زدم تا شاید ترسش کمتر بشه…با تعجب بهم نگاه میکرد و نمیتونست اتفاقاتی که افتاده رو هضم کنه…
(جین ویو)
انتظار چنین حرکتی رو نداشتم…اونم از این مافیای بی رحم… نمیتونستم درک کنم چرا این کار رو کرد…یعنی گیه؟…از من خوشش اومده؟…یا قصد داره فقط ازم استفاده کنه؟…ولی بوسه ای که روی پیشونیم زد آرومم کرده بود…تو بغلش که بودم حس فوق العاده ای داشتم…برعکس ابوهت ترسناکی که داره…بغل کردنش خیلی آرامش بخشه…چرا دارم همچین چیزایی میگم مگه من گیم؟…با لبخندی که زد حس بهتری نسبت بهش پیدا کردم و بعد از چند ثانیه منم بهش لبخند زدم…نمیدونم چرا…در حال حاضر به هیچ چرایی نمیتونم جواب بدم…پس ترجیح میدم درموردشون فکر نکنم
(نامجون ویو)
همچنان تو بغلم گرفته بودمش و به صورتش نگاه میکردم…وقتی در مقابل لبخندم لبخند زد حس خوبی ازش گرفتم…۹۰ درجه چرخیدم و به دیوار تکیش دادم…با دوتا دستام راهشو بستم و به چشماش خیره شدم…کمی جلوتر رفتم و به لباش خمار نگاه می کردم…فهمیده بود میخوام چیکار کنم…سعی کرد سرشو بچرخونه…اما موفق نشد…و بلاخره لباشو با لبام گرفتم…سرمو به سرش فشار دادم و عمق بوسه رو بیشتر کردم…با دستاش میخواست پسم بزنه ولی نمیتونست…چون زورش نمی رسید… بعد از چند دقیقه مقاومتش کمتر شده بود و اونم بوسه رو همراهی میکرد…وقتی دستاشو دور کمرم حلقه کرد بهش چسبیدم و دیکش با دیکم در تماس بود…ناله خفه ای از دهن جین بیرون اومد… میخواست زبونشو وارد دهنم کنه که جدا شدم…
&خوب داری پیش میری بیب
(دو روز بعد)
داشتم کارارو انجام میدادم که در بازشد سرم تو کاغذها بود
+ته…میخوای بیای تو در بزن…
سرم پائین بود…تهیونگ اومد جلوی میز وایساد و نگاه سنگینش رو حس میکردم و خیلی رو مخم بود…سرمو بالا آوردم
+تهیونگ مگه با ت…(کمی بلند)... ببخشید ارباب…متوجهتون نشدم
&انقد سرت شلوغه که وقت نداری نگاه کنی کی اومده؟…
ازش حرصم گرفته بود
+باید از اونی بپرسیم که این همه کار رو سرم ریخته(حرص)
&چی گفتی؟(عصبی و ترسناک)
+..ب.. ببخشید…نمیخواستم که…
نذاشت حرفمو کامل کنم و دستمو کشید و از اتاق برد بیرون…
+ارباب من که معذرت خواهی کردم(ترسیده)
&معذرت خواهیت به دردم نمیخوره
+اصلأ میشه بگید دارید چیکار میکنید(چشمای اشکی و ترس)
رفتیم تو اتاقش…در رو بست و منو بهش کوبید…در رو قفل کرد و بهم نگاه کرد…تاحالا انقد نترسیده بودم…داشتم نفس نفس می زدم و از چشمام اشک میومد…اون شبیه یه اژدهای ترسناکه… ضربانم از ترس بالا رفته بود…
(نامجون ویو)
دیدم عین چی ترسیده و گریه میکنه…نمیخواستم به گریه بندازمش…خیلی غیر عادی نفس میکشید و کاملا ترسشو احساس میکردم…به چشمام خیلی با ترس زل زده بود…چشماش می درخشید و اشکی بود…با دوتا شصتام اشکاشو پاک کردم…با یه دستم بغلش کردم و با دست دیگم صورتشو گرفتم و پیشونیشو بوسیدم…آروم تر شده بود…اما هنوز می ترسید…لبخند مهربونی زدم تا شاید ترسش کمتر بشه…با تعجب بهم نگاه میکرد و نمیتونست اتفاقاتی که افتاده رو هضم کنه…
(جین ویو)
انتظار چنین حرکتی رو نداشتم…اونم از این مافیای بی رحم… نمیتونستم درک کنم چرا این کار رو کرد…یعنی گیه؟…از من خوشش اومده؟…یا قصد داره فقط ازم استفاده کنه؟…ولی بوسه ای که روی پیشونیم زد آرومم کرده بود…تو بغلش که بودم حس فوق العاده ای داشتم…برعکس ابوهت ترسناکی که داره…بغل کردنش خیلی آرامش بخشه…چرا دارم همچین چیزایی میگم مگه من گیم؟…با لبخندی که زد حس بهتری نسبت بهش پیدا کردم و بعد از چند ثانیه منم بهش لبخند زدم…نمیدونم چرا…در حال حاضر به هیچ چرایی نمیتونم جواب بدم…پس ترجیح میدم درموردشون فکر نکنم
(نامجون ویو)
همچنان تو بغلم گرفته بودمش و به صورتش نگاه میکردم…وقتی در مقابل لبخندم لبخند زد حس خوبی ازش گرفتم…۹۰ درجه چرخیدم و به دیوار تکیش دادم…با دوتا دستام راهشو بستم و به چشماش خیره شدم…کمی جلوتر رفتم و به لباش خمار نگاه می کردم…فهمیده بود میخوام چیکار کنم…سعی کرد سرشو بچرخونه…اما موفق نشد…و بلاخره لباشو با لبام گرفتم…سرمو به سرش فشار دادم و عمق بوسه رو بیشتر کردم…با دستاش میخواست پسم بزنه ولی نمیتونست…چون زورش نمی رسید… بعد از چند دقیقه مقاومتش کمتر شده بود و اونم بوسه رو همراهی میکرد…وقتی دستاشو دور کمرم حلقه کرد بهش چسبیدم و دیکش با دیکم در تماس بود…ناله خفه ای از دهن جین بیرون اومد… میخواست زبونشو وارد دهنم کنه که جدا شدم…
&خوب داری پیش میری بیب
- ۴۳۶
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط