پارت ۶۴
برف بیوقفه میبارید. دونههای سفید روی موهای مشکی تهیونگ مینشست. ما هنوز کنار هم ایستاده بودیم. من تو بغلش بودم.
& (آروم، در حالی که به دوردست نگاه میکرد) وقتی بچه بودم، فکر میکردم برف یعنی تموم شدنِ همه چیز. یعنی زمین مرده و داره خودش رو سفید میکنه تا دردش رو نبینه.
سرم رو از روی سینهش بلند کردم.
· ولی الان چی؟
& (نگاهم کرد. سرد. همون سردی همیشگی، ولی یه چیز دیگه هم توش بود) الان فقط میخوام بدونم ژان وی کِی حمله میکنه.
قلبم فشرده شد. تهیونگ یه نفس عمیق کشید. دستش رو از دور کمرم برداشت و یه قدم عقب رفت.
· ت... تهیونگ، ما گفتیم امشب دربارهش حرف نزنیم.
& (دستش رو کرد تو جیب کتش. شونههاش رو صاف کرد. اون حس شاعرانهی چند لحظه پیش، جاش رو به همون غرور و سردی همیشگی داد) گفتم حرف نزنیم، ولی نگفتم بهش فکر نکنم. من همیشه فکر میکنم. این یه عادتِ کثیفه که از بچگی داشتم.
اومد سمتم. تو هوای سرد، بوی ادکلنش و برف قاطی شده بود. دستش رو آورد و پشت گردنم گذاشت. محکم. صورتم رو به خودش کشید.
& (زمزمه کرد، با صدای خشدار و برنده) من بهت قول میدم ازت محافظت کنم. ولی بدون که هر کسی که بهت نزدیک بشه، حتی اگه ژان وی باشه، من تیکهتیکهش میکنم. این یه قوله.
بعد، سرش رو خم کرد و لبهاش رو محکم کوبید روی لبهای من. این بوسه، مثل بوسههای قبلی نبود. پر از خشونت و سلطهگری بود. انگار میخواست با این بوسه، همهی ترسها و ژان وی و اون برفِ سرد رو از وجودم پاک کنه. دستش دور کمرم حلقه شد و منو محکم به سینهش چسبوند.
وقتی از هم جدا شدیم، نفسنفس میزدیم. تهیونگ پیشونیش رو روی پیشونی من گذاشت. چشمهاش رو بسته بود.
& (آروم و خشدار) من هنوز همون مرد سردم، روآن. ولی این سردی، دیگه هیچوقت به تو آسیب نمیزنه
(سلام😁😁)
& (آروم، در حالی که به دوردست نگاه میکرد) وقتی بچه بودم، فکر میکردم برف یعنی تموم شدنِ همه چیز. یعنی زمین مرده و داره خودش رو سفید میکنه تا دردش رو نبینه.
سرم رو از روی سینهش بلند کردم.
· ولی الان چی؟
& (نگاهم کرد. سرد. همون سردی همیشگی، ولی یه چیز دیگه هم توش بود) الان فقط میخوام بدونم ژان وی کِی حمله میکنه.
قلبم فشرده شد. تهیونگ یه نفس عمیق کشید. دستش رو از دور کمرم برداشت و یه قدم عقب رفت.
· ت... تهیونگ، ما گفتیم امشب دربارهش حرف نزنیم.
& (دستش رو کرد تو جیب کتش. شونههاش رو صاف کرد. اون حس شاعرانهی چند لحظه پیش، جاش رو به همون غرور و سردی همیشگی داد) گفتم حرف نزنیم، ولی نگفتم بهش فکر نکنم. من همیشه فکر میکنم. این یه عادتِ کثیفه که از بچگی داشتم.
اومد سمتم. تو هوای سرد، بوی ادکلنش و برف قاطی شده بود. دستش رو آورد و پشت گردنم گذاشت. محکم. صورتم رو به خودش کشید.
& (زمزمه کرد، با صدای خشدار و برنده) من بهت قول میدم ازت محافظت کنم. ولی بدون که هر کسی که بهت نزدیک بشه، حتی اگه ژان وی باشه، من تیکهتیکهش میکنم. این یه قوله.
بعد، سرش رو خم کرد و لبهاش رو محکم کوبید روی لبهای من. این بوسه، مثل بوسههای قبلی نبود. پر از خشونت و سلطهگری بود. انگار میخواست با این بوسه، همهی ترسها و ژان وی و اون برفِ سرد رو از وجودم پاک کنه. دستش دور کمرم حلقه شد و منو محکم به سینهش چسبوند.
وقتی از هم جدا شدیم، نفسنفس میزدیم. تهیونگ پیشونیش رو روی پیشونی من گذاشت. چشمهاش رو بسته بود.
& (آروم و خشدار) من هنوز همون مرد سردم، روآن. ولی این سردی، دیگه هیچوقت به تو آسیب نمیزنه
(سلام😁😁)
- ۳۰۳
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط