مافیای روانی
پارت ۲
ویو ا.ت
امروز صبح از خواب بلند شدم یه دوش ۵ مینی گرفتم و آماده شدم تا برم سر کار رسیدم سر کار و شروع کردم به کار کردن
ـا.ت رئیس کارت داره
+اوکی الان میرم
رفتم سمت اتاق رئیس و در زدم
ـبیا تو
+سلام با من کاری داشتید؟
ـ آره ، تا یک ساعت دیگه میری برای اولین جلسه روانپزشکی زندانی
+بله چشم
این رو گفتم و رفتم سر کارم یک ساعت بعد به همراه چند تا از بادیگاردها به اتاق زندانی رفتن
تا رفتم داخل خشکم زد ه این نمیتونه واقعی باشه
این.... این همون مافیای دادگاه دیروزه عالی شد
+س..سلام
......
+خوب من روانپزشک جدیدتونم
.....
ـاز من میترسی؟
+ن...نه برای چی ؟
-پس برای چی لکنت گرفتیم؟
+.......
-خوب ؟
+خیلی خوب بریم سراغ جلسه لازمه که برای شروع جلسه از بچگیتون برام بگین
-بچگیم؟ اوه آره بچگیم عالی بود داخل یه خانواده پولدار و مافیای بزرگ شدم چیزهای قشنگی که هر روز صبح میدیدم خون آدمایی بود که پدرم به قتل رسونده بود چه صحنه زیبایی
مگه نه؟
خشکم زده بود چه خانواده سادیسمی داشت اشت حالم به هم میخورد و با چهره خیلی وحشتناکی داشت نگاه میکرد واقعاً ترسیده بودم
+......خوب..خوب ادامه بده
-برادرمو خودم کشتم چقدر زیبا هاهاهاها
+عاا .. عاا چی؟ چرا؟
-هیچی به خاطر اینکه بهش گفتم توپو بهم بده و نداد
داشتم دیوونه میشدم واقعاً احساس میکردم امنیت ندارم اونجا ولی مجبور بودم که ادامه بدم دونستم که اگر بر طبق میلش عمل نکنم یا بگم که ازش میترسم چه بلایی سرم میاد به هر حال اون یه مافیا بود
+......
-تا رسیدم به ۱۶ سالگی اتفاقی برام افتاد که زندگیمو عوض کرد داخل همون سن کم پدرم مرد و باند مافیایی افتاد دست من هاهاهاها
+(مرض دارم میترسم اححححح ، چرا آنقدر ترسناکه)
داخل همین فکر بودم که با صدای دادی به خودم اومدم و مثل سگ ترسیدم
اون مافیا محکم به روی میز زد
- همین حالا داری به چی فکر میکنی ؟ هااا (داد و خنده)
+هیچی
-مگه میشه؟
+دا..داشتم به این فکر میکردم که چه ....چه زندگی تلخی داشتی (آره جون عمم مثل سگ ترسیدم)
-خیلی خوب برای اینکه بتونم باهات همکاری کنم یه شرطی دارم
+چه شرایطی ؟
-باید هر چقدر که من بهت اطلاعات میدم تو هم از زندگیت برام بگی
+(وای چقدر عالی قشنگ بیام اطلاعات زندگیمو به یه مافیا بگم که بعداً به فاک برم به به)
(پرانتز ها فکر افراد هستش)
+با..باشه
چی میخوای بدونی؟
به حالت تمسخرآمیز گفت-از بچگیت برام بگو
+(اییی درد) خوب من داخل یه خانواده خیلی خوب و برعکس تو خیلی ملایم بزرگ شدم هممون داریم به خوبی و خوشی زندگی میکنیم و من یک برادر بزرگتر از خودم دارم
-اهاااا چه زیباااا ،اسم برادرت چیه ؟
+اسمش .... اسمش گوانژو هست
-اها خوب
احساس میکردم هر لحظه نگاهش داره سنگین تر و سنگین تر میشه و میترسیدم
ویو تهیونگ
امروز قرار بود روانشناسم بیاد
خدای اقرار میکنم این تنبیهی که برام در نظر گرفتم بدترین تنبیه که داخل عمرم داشتم
بالاخره بعد از یک ساعت انتظار روانپزشکم وارد شد
خوبه وست سفید بارونهای بزرگ و خوشگل صورت زیبا و موهای بلند خیلی حال میده برای...
اولین سوالش از بچگیام بود منم خیلی قشنگ از بچگیهای نفرت انگیزم براش تعریف کردم و چه ترسیده بود ههههه
بعدش ازش خواستم همونطور که من بهش از بچگیها میگم اونم از بچگیاش برام تعریف کنه خیلی بهش حسادت کردم زندگی خیلی قشنگ و زیبایی داشت
هر لحظه که بهش نگاه میکردم و باهاش حرف میزدم حساس میکردم که دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم اگر میتونستم..... (آره دیگه خودتون میدونید)
با اینکه دوست نداشتم ولی جلسه روانپزشکی امروزمون تموم شد اراحت بودم که میخواد بره ولی ناراحتی عمیق نبود با رفتنش تمام جزئیات بدنش داخل ذهنم حک شده بود و شب موقع خواب اشت منو از کنترل در میآورد
یاه یاه یاه
تا فردا شما سفیدانِ رون بزرگانِ جذاب رو با تهیونگ تنها میگذارم😂😂
ویو ا.ت
امروز صبح از خواب بلند شدم یه دوش ۵ مینی گرفتم و آماده شدم تا برم سر کار رسیدم سر کار و شروع کردم به کار کردن
ـا.ت رئیس کارت داره
+اوکی الان میرم
رفتم سمت اتاق رئیس و در زدم
ـبیا تو
+سلام با من کاری داشتید؟
ـ آره ، تا یک ساعت دیگه میری برای اولین جلسه روانپزشکی زندانی
+بله چشم
این رو گفتم و رفتم سر کارم یک ساعت بعد به همراه چند تا از بادیگاردها به اتاق زندانی رفتن
تا رفتم داخل خشکم زد ه این نمیتونه واقعی باشه
این.... این همون مافیای دادگاه دیروزه عالی شد
+س..سلام
......
+خوب من روانپزشک جدیدتونم
.....
ـاز من میترسی؟
+ن...نه برای چی ؟
-پس برای چی لکنت گرفتیم؟
+.......
-خوب ؟
+خیلی خوب بریم سراغ جلسه لازمه که برای شروع جلسه از بچگیتون برام بگین
-بچگیم؟ اوه آره بچگیم عالی بود داخل یه خانواده پولدار و مافیای بزرگ شدم چیزهای قشنگی که هر روز صبح میدیدم خون آدمایی بود که پدرم به قتل رسونده بود چه صحنه زیبایی
مگه نه؟
خشکم زده بود چه خانواده سادیسمی داشت اشت حالم به هم میخورد و با چهره خیلی وحشتناکی داشت نگاه میکرد واقعاً ترسیده بودم
+......خوب..خوب ادامه بده
-برادرمو خودم کشتم چقدر زیبا هاهاهاها
+عاا .. عاا چی؟ چرا؟
-هیچی به خاطر اینکه بهش گفتم توپو بهم بده و نداد
داشتم دیوونه میشدم واقعاً احساس میکردم امنیت ندارم اونجا ولی مجبور بودم که ادامه بدم دونستم که اگر بر طبق میلش عمل نکنم یا بگم که ازش میترسم چه بلایی سرم میاد به هر حال اون یه مافیا بود
+......
-تا رسیدم به ۱۶ سالگی اتفاقی برام افتاد که زندگیمو عوض کرد داخل همون سن کم پدرم مرد و باند مافیایی افتاد دست من هاهاهاها
+(مرض دارم میترسم اححححح ، چرا آنقدر ترسناکه)
داخل همین فکر بودم که با صدای دادی به خودم اومدم و مثل سگ ترسیدم
اون مافیا محکم به روی میز زد
- همین حالا داری به چی فکر میکنی ؟ هااا (داد و خنده)
+هیچی
-مگه میشه؟
+دا..داشتم به این فکر میکردم که چه ....چه زندگی تلخی داشتی (آره جون عمم مثل سگ ترسیدم)
-خیلی خوب برای اینکه بتونم باهات همکاری کنم یه شرطی دارم
+چه شرایطی ؟
-باید هر چقدر که من بهت اطلاعات میدم تو هم از زندگیت برام بگی
+(وای چقدر عالی قشنگ بیام اطلاعات زندگیمو به یه مافیا بگم که بعداً به فاک برم به به)
(پرانتز ها فکر افراد هستش)
+با..باشه
چی میخوای بدونی؟
به حالت تمسخرآمیز گفت-از بچگیت برام بگو
+(اییی درد) خوب من داخل یه خانواده خیلی خوب و برعکس تو خیلی ملایم بزرگ شدم هممون داریم به خوبی و خوشی زندگی میکنیم و من یک برادر بزرگتر از خودم دارم
-اهاااا چه زیباااا ،اسم برادرت چیه ؟
+اسمش .... اسمش گوانژو هست
-اها خوب
احساس میکردم هر لحظه نگاهش داره سنگین تر و سنگین تر میشه و میترسیدم
ویو تهیونگ
امروز قرار بود روانشناسم بیاد
خدای اقرار میکنم این تنبیهی که برام در نظر گرفتم بدترین تنبیه که داخل عمرم داشتم
بالاخره بعد از یک ساعت انتظار روانپزشکم وارد شد
خوبه وست سفید بارونهای بزرگ و خوشگل صورت زیبا و موهای بلند خیلی حال میده برای...
اولین سوالش از بچگیام بود منم خیلی قشنگ از بچگیهای نفرت انگیزم براش تعریف کردم و چه ترسیده بود ههههه
بعدش ازش خواستم همونطور که من بهش از بچگیها میگم اونم از بچگیاش برام تعریف کنه خیلی بهش حسادت کردم زندگی خیلی قشنگ و زیبایی داشت
هر لحظه که بهش نگاه میکردم و باهاش حرف میزدم حساس میکردم که دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم اگر میتونستم..... (آره دیگه خودتون میدونید)
با اینکه دوست نداشتم ولی جلسه روانپزشکی امروزمون تموم شد اراحت بودم که میخواد بره ولی ناراحتی عمیق نبود با رفتنش تمام جزئیات بدنش داخل ذهنم حک شده بود و شب موقع خواب اشت منو از کنترل در میآورد
یاه یاه یاه
تا فردا شما سفیدانِ رون بزرگانِ جذاب رو با تهیونگ تنها میگذارم😂😂
- ۲.۴k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط