{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قاضی میگفت : یک روز آقای تقریباً ۳۰ ساله با پیراهن مشکی ا

قاضی میگفت : یک روز آقای تقریباً ۳۰ ساله با پیراهن مشکی اومد داخل شعبه.

از همون لحظه‌ای که وارد شد، معلوم بود حالش خوب نیست.
نه حوصله‌ی حرف زدن داشت، نه حتی انگار دلش می‌خواست کسی ازش چیزی بپرسه. سرش پایین بود و یه غم سنگینی توی صورتش نشسته بود.

ازش پرسیدم:
«چی شده؟ »
چند ثانیه سکوت کرد…
گفت:
«من از برادرم شکایت کرده بودم. قرار بود امروز بیام اینجا برای توضیحات… ولی سه روز پیش برادرم فوت کرد.»

چند لحظه بعد، با صدایی که انگار بغض راه گلوش رو بسته بود، گفت:
«خیلی پشیمونم…
پشیمونم که چرا این چند وقت با هم خوب نبودیم.
چرا یه کم خودمو کوچیک نکردم و نرفتم جلو؟
چرا فکر کردم همیشه وقت هست؟
چرا گذاشتم آخرین چیزی که بینمون موند، یه شکایت باشه؟»

یه سکوت طولانی کرد و گفت:

«من فقط دلم می‌خواد یه بار دیگه ببینمش…
فقط یه بار.
که بهش بگم بی‌خیال همه‌چی…
بیا دوباره داداش باشیم.»

ولی بعضی «یه بار دیگه»ها، هیچ‌وقت اتفاق نمی‌افتن…
اون آقا رفت، اما حرف‌هاش تا ساعت‌ها توی ذهنم موند.
با خودم فکر کردم ما آدم‌ها چقدر راحت دل می‌شکنیم، قهر می‌کنیم، فاصله می‌گیریم و با خودمون می‌گیم:
«بعداً درستش می‌کنم.»
انگار مطمئنیم «بعداً» همیشه هست…

#قضاوت #قاضی #زندگی #حسرتِ #خانواده #تربیت #برادر #خواهر #مهربانی #قهر #آشتی
دیدگاه ها (۰)

⁨خیلی قشنگ بود خیلی …. امیدوارم‌مشکل این بانی غذا به دعای دل...

از همین مازندران ما و گیلان ما - منطقه ی شمال رشته کوه البرز...

🔻آغاز ظهور از یمنامام زمان در اولین اعلام طور را در یکی از ر...

توصیه رهبر شهید به جوانان به خواندن نماز با حضور قلب...#نماز...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "6۴"☆ویو هانا☆چند دقیقه گذشت.دیگه گریه نمی‌کردم، ا...

ادامه پارت ۱۲

#in_your_eyes"ادامه پارت ۸۸"ویو کایلافقط دلم میخواست مطمئن ب...

سورا و رین

پشت نگاه سردت.. 19تهیونگگوشی رو روی تخت گذاشتم و چند لحظه به...

حق حق وایخیلی رو مخه این قضیههمن خودم خیلی چیزا رو بعدا دیدم...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹⁶و من..انگار تشنه اون بوسـ‌ه بودم..تشن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط