«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۸۵
قبله..توي انبار بود.. سرشو تکون داد و گفت چه اهمیتی داره؟ مهم نیست.. تند گفتم:مهمه.. لطفاً.. از کجا فهمیدین؟ مردمسن-باور نميكني.. مطمین باشین باور میکنم نفس عميقي کشید و گفت: حدود ۲ هفته پیش ۲شب پشت هم دوتا خواب منفاوت با یه مضمون دیدم..هر دو درباره این پارچه و یه جور متفاوتي..خواب یه مرد که این پارچه رو میخواست و تو که این پارچه رو میخواستي.. متعجب زل زدم بهش. مرد مسن فك كردم بايد قضيه اي باشه و پارچه رو از انبار بیرون آوردم که چند وقت پیش همون مرد تو خوابم براي پرسیدن نشونی اومد و با دیدن پارچه خریدش و حالاتو. گنگ :گفتم اون مرد کی بود؟ شونه بالا انداخت و گفت هوا تاريك بود و چشمام خيلي وقته خوب نميبينه دخترم.. ولي مطمینم همون مرد تو خوابم بود..همونجور که مطمینم تو همون دختر تو خوابي. خدايا.. نفسم رو اشفته فوت کردم بیرون. مرد مسن به اندازه یه لباس براي خودت بدم؟ لبخند زدم و گفتم بله.. به اندازه یه لباس بلند و پر پف.. اونم لبخند زد و پارچه رو باز کرد و برام برید و دستم هرکاری کردم و هر چقدر اصرار کردم ازم پول نگرفت. با لبخند و فکر مشغول زدم بیرون و رفتم خونه تا داد. صبح بیدار بودم و دنبال طرح لباس بودم. بايد يه عكسي مشابه لبا
عكسي مشابه لباس اون موقعم پیدا میکردم تا بتونم به خیاط نشون بدم. خيلي گشتم.. بالاخره دم دماي صبح یه چیزی پیدا کردم... تند نشستم..
تند نشستم.. خيلي شبيه بود.. پارچه اش تماماً فرق داشت ولي طرحش خيلي شبيه بود.. اخ جون.. صبح زنگ زدم شرکت و به شري گفتم کاری برام پیش اومده و دیرتر میام و به تهیونگ بگه... حاضرم شرط ببندم تهیونگ با شنیدن نیومدنم دوست داره خفه ام کنه.. ولي کارهاي مهم تري دارم.. رفتم سمت یه مزون خياطي مشهور و بزرگ.. با عکس و پارچه.. باهزار اصرار و خواهش و تمنا و دوبرابر پول دادن قبول کرد تا فردا برام آماده اش کنه. خيلي پول براش دادم.. قشنگ تمام پول توی حسابم رو خالی کردم چون هم وقتشون کم بود و هم طرح سنگيني بود.. نفس عميقي کشیدم و با لبخند رفتم سمت شرکت. رفتم تو اتاق تهیونگ. با اخم گفت هر وقت دوست داري مياي و ميري ديگه اره؟ زنگ زدم اطلاع دادم. با غیض گفت: به من اطلاع نمیدن ازم اجازه میگیرن.. دفعه اخرت باشه.. نفس عميقي کشیدم و گفتم خیله خوب..یادم میمونه.. چنان ذوق و شوق داشتم که اصلا نفهمیدم این دو روز چطور گشت. امشب شب عروسي بود.. ساعت ۸ هول دربست گرفتم سمت مزون اصلا رو پام بند نبودم احتمالا عروسي شروع شده بود..
روپ بست بودم. احتمالا عروسي شروع شده بود.. تهیونگ احتمالا میرفت خونه حاضر میشد و میرفت.. خیاط رفت لباسمو بیاره. تند تند و نگران پامو تکون میدادم. اگه شبیه نشده باشه چي؟ واي خدا.. با استرس صورتمو توی دستم گرفتم. خیاط بفرمایید. تند سرمو بلند کردم از شدت شوك نفسم بند اومد. خداي من.. خيلي خيلي شبيه قديم بود.. مو نمیزد. دستم رو جلوی دهنم گرفتم و نرم و با بغض خندیدم.. خیاط-خوبه؟ انگار خودش بود. لرزون گفتم عالیه.. و گرفتمش.. محشر بود. با ذوق پریدم بغل خیاطه و بوسیدمش و گفتم: ممنونم..ممنونم..خيلي ممنونم.. و سریع دویدم بیرون خیاطه خندید و گفت:خوش بگذره.. دویدم بیرون و دربست گرفتم. لباسو محکم و با عشق به خودم چسبوندم اخ.. يعني ميشه وقتی میبینه همه چیزو یادش بیوفته؟ قلبم داشت از جا در میومد از ذوق تند دویدم تو خونه.. سریع دوش گرفتم و آرایش کردم
part ۱۸۵
قبله..توي انبار بود.. سرشو تکون داد و گفت چه اهمیتی داره؟ مهم نیست.. تند گفتم:مهمه.. لطفاً.. از کجا فهمیدین؟ مردمسن-باور نميكني.. مطمین باشین باور میکنم نفس عميقي کشید و گفت: حدود ۲ هفته پیش ۲شب پشت هم دوتا خواب منفاوت با یه مضمون دیدم..هر دو درباره این پارچه و یه جور متفاوتي..خواب یه مرد که این پارچه رو میخواست و تو که این پارچه رو میخواستي.. متعجب زل زدم بهش. مرد مسن فك كردم بايد قضيه اي باشه و پارچه رو از انبار بیرون آوردم که چند وقت پیش همون مرد تو خوابم براي پرسیدن نشونی اومد و با دیدن پارچه خریدش و حالاتو. گنگ :گفتم اون مرد کی بود؟ شونه بالا انداخت و گفت هوا تاريك بود و چشمام خيلي وقته خوب نميبينه دخترم.. ولي مطمینم همون مرد تو خوابم بود..همونجور که مطمینم تو همون دختر تو خوابي. خدايا.. نفسم رو اشفته فوت کردم بیرون. مرد مسن به اندازه یه لباس براي خودت بدم؟ لبخند زدم و گفتم بله.. به اندازه یه لباس بلند و پر پف.. اونم لبخند زد و پارچه رو باز کرد و برام برید و دستم هرکاری کردم و هر چقدر اصرار کردم ازم پول نگرفت. با لبخند و فکر مشغول زدم بیرون و رفتم خونه تا داد. صبح بیدار بودم و دنبال طرح لباس بودم. بايد يه عكسي مشابه لبا
عكسي مشابه لباس اون موقعم پیدا میکردم تا بتونم به خیاط نشون بدم. خيلي گشتم.. بالاخره دم دماي صبح یه چیزی پیدا کردم... تند نشستم..
تند نشستم.. خيلي شبيه بود.. پارچه اش تماماً فرق داشت ولي طرحش خيلي شبيه بود.. اخ جون.. صبح زنگ زدم شرکت و به شري گفتم کاری برام پیش اومده و دیرتر میام و به تهیونگ بگه... حاضرم شرط ببندم تهیونگ با شنیدن نیومدنم دوست داره خفه ام کنه.. ولي کارهاي مهم تري دارم.. رفتم سمت یه مزون خياطي مشهور و بزرگ.. با عکس و پارچه.. باهزار اصرار و خواهش و تمنا و دوبرابر پول دادن قبول کرد تا فردا برام آماده اش کنه. خيلي پول براش دادم.. قشنگ تمام پول توی حسابم رو خالی کردم چون هم وقتشون کم بود و هم طرح سنگيني بود.. نفس عميقي کشیدم و با لبخند رفتم سمت شرکت. رفتم تو اتاق تهیونگ. با اخم گفت هر وقت دوست داري مياي و ميري ديگه اره؟ زنگ زدم اطلاع دادم. با غیض گفت: به من اطلاع نمیدن ازم اجازه میگیرن.. دفعه اخرت باشه.. نفس عميقي کشیدم و گفتم خیله خوب..یادم میمونه.. چنان ذوق و شوق داشتم که اصلا نفهمیدم این دو روز چطور گشت. امشب شب عروسي بود.. ساعت ۸ هول دربست گرفتم سمت مزون اصلا رو پام بند نبودم احتمالا عروسي شروع شده بود..
روپ بست بودم. احتمالا عروسي شروع شده بود.. تهیونگ احتمالا میرفت خونه حاضر میشد و میرفت.. خیاط رفت لباسمو بیاره. تند تند و نگران پامو تکون میدادم. اگه شبیه نشده باشه چي؟ واي خدا.. با استرس صورتمو توی دستم گرفتم. خیاط بفرمایید. تند سرمو بلند کردم از شدت شوك نفسم بند اومد. خداي من.. خيلي خيلي شبيه قديم بود.. مو نمیزد. دستم رو جلوی دهنم گرفتم و نرم و با بغض خندیدم.. خیاط-خوبه؟ انگار خودش بود. لرزون گفتم عالیه.. و گرفتمش.. محشر بود. با ذوق پریدم بغل خیاطه و بوسیدمش و گفتم: ممنونم..ممنونم..خيلي ممنونم.. و سریع دویدم بیرون خیاطه خندید و گفت:خوش بگذره.. دویدم بیرون و دربست گرفتم. لباسو محکم و با عشق به خودم چسبوندم اخ.. يعني ميشه وقتی میبینه همه چیزو یادش بیوفته؟ قلبم داشت از جا در میومد از ذوق تند دویدم تو خونه.. سریع دوش گرفتم و آرایش کردم
- ۲.۹k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط