رمان عشق و عاشقی در فرودگاه🤍
رمان عشق و عاشقی در فرودگاه🤍
part:7
نیکا:خوب بگو مردم از فضولی
دیانا:خوبه قبول داری فضولی میگیم بهت بهت برممم میخوره ایییییشش
نیکا،دس دوسش داری
دیانا،کیو
نیکا،ارس
دیانا،هوا چقدر خوبه
پانیذ،اره چطور مگه
دیانا،هیچی نیکا میگفت هوا خیلی امروز سرده
مهشاد،نو نو نو خوبه
دیانا،اره خوبه
نیکا،خوب خودتو به اون راه. نزن
بعد از کلاس میخواستیم بریم خونه که یه پسره اومد پیشم و گفت:من فکنم یه روزه اینجا اومدی ولی خیلی ازت خوشم اومده باهم بیشتر اشنا بشیم؟؟
خیلی پسره خوشگلی بود خیلی خوشم اومده بود ازش بخاطر همین بهش یه لبخند زدمو شمارمو دادم بهش
که همونجا جلو چشمم سیو کرد(زیبای حقیقتی)
لبخندم گشاد تر شدو لپشو کشیدم
سهیل:اسمت چیه من سهیلم
دیانا:منم دیانام
بدمم نیادا چقدر زود پسر خاله شدم خدا بکشتم
این چه کاری بود دیانا
باهم قرار گذاشتیم که فردا همو تو کافه ببینیم
رفتم تو حیاط که دیدم همه دارن دنبال یه چی میگیردن
دیانا،چیزی گم کردین
مهشاد،اره به جوجه کوچولو بنفشو
دیانا،عه بیاین بگردیم
پانیذ،احمق داشتیم دنبال تو میگشتیم
به خودم اومدم دیدم لباس بنفش پوشیدم:)
دیانا،اوااااا چه خوببب بریم حالا که اومدم
پانیذ،هوففففف
رفتیم نشستیم تو ماشین و راه افتادیم
همش به فکر این بودم که قراره زندگیم با اون پسره چی بشه یه بار با میلاد رفتم تو رابطه دیگه اون ادم سابق نشدم ولی به نظر پسر خوبی میومد و درس خون بود
همش به شیشه نگاه میکرمو یه به خودم اومدم و گفتم،ارسلان تو اهنگ شاد نداری یعنی چقدر غم داری تو دلت تو
پانیذ،لعنتت بر حق گویان
دیانا،رفتیم خونه یادم بندازه بهتون یه خبر بدم
پانیذ،جاننن خبر دست اول
دیانا،میگم فضولی نیکا به کی رفته دقیقاااا به خودت رفته
پانیذ،نه بابا خدانکنه من به این باهوشی
دیانا،تو که خیلییییییییی
پانیذ،ها
بلاخره بعد از کلی دعوا رفتیم خونه
سریع رفتم تو اتاقمو لباسامو در اوردم و لباس مناسب پوشیدم
......
part:7
نیکا:خوب بگو مردم از فضولی
دیانا:خوبه قبول داری فضولی میگیم بهت بهت برممم میخوره ایییییشش
نیکا،دس دوسش داری
دیانا،کیو
نیکا،ارس
دیانا،هوا چقدر خوبه
پانیذ،اره چطور مگه
دیانا،هیچی نیکا میگفت هوا خیلی امروز سرده
مهشاد،نو نو نو خوبه
دیانا،اره خوبه
نیکا،خوب خودتو به اون راه. نزن
بعد از کلاس میخواستیم بریم خونه که یه پسره اومد پیشم و گفت:من فکنم یه روزه اینجا اومدی ولی خیلی ازت خوشم اومده باهم بیشتر اشنا بشیم؟؟
خیلی پسره خوشگلی بود خیلی خوشم اومده بود ازش بخاطر همین بهش یه لبخند زدمو شمارمو دادم بهش
که همونجا جلو چشمم سیو کرد(زیبای حقیقتی)
لبخندم گشاد تر شدو لپشو کشیدم
سهیل:اسمت چیه من سهیلم
دیانا:منم دیانام
بدمم نیادا چقدر زود پسر خاله شدم خدا بکشتم
این چه کاری بود دیانا
باهم قرار گذاشتیم که فردا همو تو کافه ببینیم
رفتم تو حیاط که دیدم همه دارن دنبال یه چی میگیردن
دیانا،چیزی گم کردین
مهشاد،اره به جوجه کوچولو بنفشو
دیانا،عه بیاین بگردیم
پانیذ،احمق داشتیم دنبال تو میگشتیم
به خودم اومدم دیدم لباس بنفش پوشیدم:)
دیانا،اوااااا چه خوببب بریم حالا که اومدم
پانیذ،هوففففف
رفتیم نشستیم تو ماشین و راه افتادیم
همش به فکر این بودم که قراره زندگیم با اون پسره چی بشه یه بار با میلاد رفتم تو رابطه دیگه اون ادم سابق نشدم ولی به نظر پسر خوبی میومد و درس خون بود
همش به شیشه نگاه میکرمو یه به خودم اومدم و گفتم،ارسلان تو اهنگ شاد نداری یعنی چقدر غم داری تو دلت تو
پانیذ،لعنتت بر حق گویان
دیانا،رفتیم خونه یادم بندازه بهتون یه خبر بدم
پانیذ،جاننن خبر دست اول
دیانا،میگم فضولی نیکا به کی رفته دقیقاااا به خودت رفته
پانیذ،نه بابا خدانکنه من به این باهوشی
دیانا،تو که خیلییییییییی
پانیذ،ها
بلاخره بعد از کلی دعوا رفتیم خونه
سریع رفتم تو اتاقمو لباسامو در اوردم و لباس مناسب پوشیدم
......
- ۶.۲k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط