مافیای عاشق. پارت: ۱۲
ویو جونگکوک♡
با درد قفسه سینم بیدار شدم دوروبرم و نگاه کردم تو اتاق خودم بودم یهو در اتاق باز شد
نگاه کردم دیدم پسران.
نامجون: عه کوک بیدار شدی، خوبی، جاییت درد نمی کنه، سرت گیچ نمیره؟(با استرس، نگرانی)
جونگکوک: هوففف نفس بگیر من خوبم فقط قفسه سینم درد می کنه.(سرد، درد)
شوگا: عادیه نگران نباش دکتر معاینت کرد گفت استراحت متعلق تا خوب شی
جونگکوک: اووف چه اتفاقی افتاد وقتی بیهوش بودم؟(سرد)
جیهوپ: شاید باورت نشه ولی اون پسره تهیونگ نجاتت داد تا اینجا اوردت، تیر و در اورد، پانسمانت کرد، در اخرم بهت خون داد.
جونگکوک: هاا یعنی چی؟(سرد، تعجب 😳)
جیمین: ببین امیدی بهت نبود اگه اون پسر نبود تو هم پیش ما نبودی اون فرشته ی نجاتته 🙂
جونگکوک: ای تف تو این زندگی حالا کارم به جایی رسیده یک برده جونمو نجات می ده (سرد ، کلافه)
جین: هوووی ادم راجب فرشته ی نجاتش اینجوری حرف می زنه؟ 😒
جونگکوک: اووف ولش یک قرص کوفتی بده درد دارم 😮💨(سرد، بیحال)
نامجون: باشه.
جین: ولی واقعا قدر شو بدون تمام شب مراقبت بود 😉
جونگکوک: اووم باشه. ولی تعجبم تو این بود اونجا با تفنگ بادیگارد دشمن کشت. چجوری اینکارو کرد؟(سرد)
همشون باهم: چی 😳
نامجون: امکان نداره اون بچه؟ 😲
جونگکوک: دستاش میلرزید ولی با این حال مرده رو کشت (سرد)
شوگا: 🥱بسه دیگه من خوابم میاد تا صبح ادم کشتم بریم بخوابیم.
جیهوپ: باشه جناب خابالو بریم کوک با ما کاری نداری؟
جونگکوک: اوووم نه شما برین بخوابین.(سرد)
جیهوپ: عاا راستی کوک من می تونم سوهو را بیارم پیش خودمون زندگی کنه اخه بابا و مامانش مردن تنهاس خواهش؟ 😊
جونگکوک: اووف باشه قوانین بهش بگو و بیارش ، و تا قبل از ازدواج کارای خاک بر سری انجام ندین (سرد، نیشخند). (منظورش اهم، اهمه🤣)
جیهوپ: عاا کوک این چه حرفیه از اون کارا نمی کنیم فقط بوسه ☺️😉
نامجون: پس لطفا جلوی ما همو نبوسید (خخخ پسرم حسودی کرد 🥹😂)
جیهوپ: اها باشه جناب جلوی شما انجام نمی دم خوبه؟😌
جین: خب دیگه ما بریم. بای تا بعد. 😊
همشون رفتن.
اییی کن چرا همش به این پسره تهیونگ فکر می کنم. اصلا چرا منو نجات داد اوفف جونگکوک بهش فکر نکن 😩
ویو تهیونگ ☆
وقتی بیدار شدم گیج بودم تا ویندوزم امد بالا کش و قوسی به خودم دادم رفتیم بیرون از اتاق به سمت اشپز خونه امروز جمعه است باید یه چیزی خودم درست کنم.
رفتم تو اشپز خونه ناهار درست کنم چون از وقت صبحونه گذشته بود.
رفتم گوشت سوخاری و استیک، کیمچی مرغ، نودل و...... درست کردم. که دیدم دوستای ارباب امدن.
جین: اعوا چه بوی خوبی راه انداختی پسر افرین.
تهیونگ: وظیفمه ارباب جین.(تا کمر خم میشه)
جین: راحت باشه بیا باهم سفره بچینیم 😊
تهیونگ: عاا باشه.
با کمک ارباب جین سفره رو چیدیم همه امدن نشستن جز ارباب جئون. یعنی حالش خوبه.
سرم پایین بود که.
نامجون: عاا تهیونگ میشه برای جونگکوک غذا ببری؟
تهیونگ: بله چشم 🙂
نامجون: ممنون.
بعد از اینکه غذا خوردن. منم یه سینی غذا با یه لیوان اب به همراه قرصاش بردم بالا در زدم.(تق، تق)
جونگکوک: بیا تو (سرد، بم)
اروم درو باز کردم ادای احترام کردم.
تهیونگ: ارباب براتون غذا اوردم (ترس)
ویو نویسنده 🌺
جونگکوک نگاهی به تهیونگ کرد که سرش پایین بود.
جونگکوک: کی گفت بیاری؟(سرد، بم)
تهیونگ: ارباب کیم گفت.(ترس)
جونگکوک: بزارش روی میز (سرد)
تهیونگ سر تکون داد سینی رو گذاشت روی میز.
جونگکوک سعی می کرد بشینه اما بدنش قدرت نداشت و درد داشت.
جونگکوک: بیا کمکم کن بشینم (سرد، درد)
تهیونگ رفت سمت جونگکوک از زیر بغل جونگکوک گرفت بلندش کرد.
با کلی سختی بالخره نشست.
جونگکوک شروع کرد به خوردن واقعا خوشمزه بود خیلی خوشش امده بود.
جونگکوک: کی این غذاها را درست کرده (سرد)
تهیونگ که فکر می کرد نکنه بد شده باشه بدبخت بشه.
تهیونگ با ترس جواب داد.
تهیونگ: من ارباب (ترس)
جونگکوک باورش نمی شد این پسر غذا رو درست کرده .
جونگکوک: خوبه آفرین (سرد)
تهیونگ نفس راحتی کشید انگار تازه یادش امده بود نفس بکشه 😩😮💨.
تهیونگ: ممنون (ترس)
جونگکوک فقط هومی کرد و غذاش وتموم کرد.
و تهیونگ تعظیم کرد و با اجازه رفت.
سینی رو گذاشت تو ظرفشور بعد غذای خودش را خورد و ظرف هارو شست و خشک کرد.
کهههه........ .........
بیا پایین
پایین تر
بیشتر
خماریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چیه برو لالا بقیش برای فردا
بنظرتون چی میشه؟
کوک و ته عاشق هم میشن؟
نظرتون توی کامنتا بگید.
دوستون دارم شب تون بخیر
بای بای 🖐🏻🌹😘
🌺💋❤
با درد قفسه سینم بیدار شدم دوروبرم و نگاه کردم تو اتاق خودم بودم یهو در اتاق باز شد
نگاه کردم دیدم پسران.
نامجون: عه کوک بیدار شدی، خوبی، جاییت درد نمی کنه، سرت گیچ نمیره؟(با استرس، نگرانی)
جونگکوک: هوففف نفس بگیر من خوبم فقط قفسه سینم درد می کنه.(سرد، درد)
شوگا: عادیه نگران نباش دکتر معاینت کرد گفت استراحت متعلق تا خوب شی
جونگکوک: اووف چه اتفاقی افتاد وقتی بیهوش بودم؟(سرد)
جیهوپ: شاید باورت نشه ولی اون پسره تهیونگ نجاتت داد تا اینجا اوردت، تیر و در اورد، پانسمانت کرد، در اخرم بهت خون داد.
جونگکوک: هاا یعنی چی؟(سرد، تعجب 😳)
جیمین: ببین امیدی بهت نبود اگه اون پسر نبود تو هم پیش ما نبودی اون فرشته ی نجاتته 🙂
جونگکوک: ای تف تو این زندگی حالا کارم به جایی رسیده یک برده جونمو نجات می ده (سرد ، کلافه)
جین: هوووی ادم راجب فرشته ی نجاتش اینجوری حرف می زنه؟ 😒
جونگکوک: اووف ولش یک قرص کوفتی بده درد دارم 😮💨(سرد، بیحال)
نامجون: باشه.
جین: ولی واقعا قدر شو بدون تمام شب مراقبت بود 😉
جونگکوک: اووم باشه. ولی تعجبم تو این بود اونجا با تفنگ بادیگارد دشمن کشت. چجوری اینکارو کرد؟(سرد)
همشون باهم: چی 😳
نامجون: امکان نداره اون بچه؟ 😲
جونگکوک: دستاش میلرزید ولی با این حال مرده رو کشت (سرد)
شوگا: 🥱بسه دیگه من خوابم میاد تا صبح ادم کشتم بریم بخوابیم.
جیهوپ: باشه جناب خابالو بریم کوک با ما کاری نداری؟
جونگکوک: اوووم نه شما برین بخوابین.(سرد)
جیهوپ: عاا راستی کوک من می تونم سوهو را بیارم پیش خودمون زندگی کنه اخه بابا و مامانش مردن تنهاس خواهش؟ 😊
جونگکوک: اووف باشه قوانین بهش بگو و بیارش ، و تا قبل از ازدواج کارای خاک بر سری انجام ندین (سرد، نیشخند). (منظورش اهم، اهمه🤣)
جیهوپ: عاا کوک این چه حرفیه از اون کارا نمی کنیم فقط بوسه ☺️😉
نامجون: پس لطفا جلوی ما همو نبوسید (خخخ پسرم حسودی کرد 🥹😂)
جیهوپ: اها باشه جناب جلوی شما انجام نمی دم خوبه؟😌
جین: خب دیگه ما بریم. بای تا بعد. 😊
همشون رفتن.
اییی کن چرا همش به این پسره تهیونگ فکر می کنم. اصلا چرا منو نجات داد اوفف جونگکوک بهش فکر نکن 😩
ویو تهیونگ ☆
وقتی بیدار شدم گیج بودم تا ویندوزم امد بالا کش و قوسی به خودم دادم رفتیم بیرون از اتاق به سمت اشپز خونه امروز جمعه است باید یه چیزی خودم درست کنم.
رفتم تو اشپز خونه ناهار درست کنم چون از وقت صبحونه گذشته بود.
رفتم گوشت سوخاری و استیک، کیمچی مرغ، نودل و...... درست کردم. که دیدم دوستای ارباب امدن.
جین: اعوا چه بوی خوبی راه انداختی پسر افرین.
تهیونگ: وظیفمه ارباب جین.(تا کمر خم میشه)
جین: راحت باشه بیا باهم سفره بچینیم 😊
تهیونگ: عاا باشه.
با کمک ارباب جین سفره رو چیدیم همه امدن نشستن جز ارباب جئون. یعنی حالش خوبه.
سرم پایین بود که.
نامجون: عاا تهیونگ میشه برای جونگکوک غذا ببری؟
تهیونگ: بله چشم 🙂
نامجون: ممنون.
بعد از اینکه غذا خوردن. منم یه سینی غذا با یه لیوان اب به همراه قرصاش بردم بالا در زدم.(تق، تق)
جونگکوک: بیا تو (سرد، بم)
اروم درو باز کردم ادای احترام کردم.
تهیونگ: ارباب براتون غذا اوردم (ترس)
ویو نویسنده 🌺
جونگکوک نگاهی به تهیونگ کرد که سرش پایین بود.
جونگکوک: کی گفت بیاری؟(سرد، بم)
تهیونگ: ارباب کیم گفت.(ترس)
جونگکوک: بزارش روی میز (سرد)
تهیونگ سر تکون داد سینی رو گذاشت روی میز.
جونگکوک سعی می کرد بشینه اما بدنش قدرت نداشت و درد داشت.
جونگکوک: بیا کمکم کن بشینم (سرد، درد)
تهیونگ رفت سمت جونگکوک از زیر بغل جونگکوک گرفت بلندش کرد.
با کلی سختی بالخره نشست.
جونگکوک شروع کرد به خوردن واقعا خوشمزه بود خیلی خوشش امده بود.
جونگکوک: کی این غذاها را درست کرده (سرد)
تهیونگ که فکر می کرد نکنه بد شده باشه بدبخت بشه.
تهیونگ با ترس جواب داد.
تهیونگ: من ارباب (ترس)
جونگکوک باورش نمی شد این پسر غذا رو درست کرده .
جونگکوک: خوبه آفرین (سرد)
تهیونگ نفس راحتی کشید انگار تازه یادش امده بود نفس بکشه 😩😮💨.
تهیونگ: ممنون (ترس)
جونگکوک فقط هومی کرد و غذاش وتموم کرد.
و تهیونگ تعظیم کرد و با اجازه رفت.
سینی رو گذاشت تو ظرفشور بعد غذای خودش را خورد و ظرف هارو شست و خشک کرد.
کهههه........ .........
بیا پایین
پایین تر
بیشتر
خماریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چیه برو لالا بقیش برای فردا
بنظرتون چی میشه؟
کوک و ته عاشق هم میشن؟
نظرتون توی کامنتا بگید.
دوستون دارم شب تون بخیر
بای بای 🖐🏻🌹😘
🌺💋❤
- ۶۱.۵k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط