𝓹𝓪𝓻𝓽۶۲
𝓹𝓪𝓻𝓽۶۲
نامی ویو
ات هنوز کوکو بغل کرده بود
کوک: نامجون هیونگ چرا ساکتی؟
نامی: هیچی
جین: نامجون چرا قیافت این شکلیه؟
نامی: کدوم شکلی؟
جین: همین شکلی که انگار یکی کیکتو برداشته
ات:(خنده)
کوک از بغل ات اومد بیرون و به کیکی که دست ات بود نگاه کرد
کوک: این چیه؟
ات: حدس بزن
کوک: کیکه؟
ات: آفرین نابغه
کوک: برای منه؟
ات: نه برای نگهبان دم دره
کوک: اتتتت
ات: معلومه که برای توئه خرگوش کوچولو
کوک: وایسااااا
کوک کیک رو از دست ات گرفت و با ذوق بهش نگاه کرد
تهیونگ: چرا من برای تولدم کیک نگرفتم؟
جیمین: چون تولدت نیست؟
تهیونگ: خب میتونستید همینجوری بگیرید
هوپی: تو فقط دنبال کیکی
جین: منم میخوام
ات: باشه برای همه میخرم، فقط بذارید این یکی رو اول به صاحبش بدیم
نامجون: ات...
ات: جان؟
نامجون: اون لباس...
ات: چیه لباس؟
نامجون: هیچی
ات: خب پس چرا اینجوری نگاه میکنی؟(خنده)
نامجون: گفتم هیچی
جین آروم زد به شونه نامجون
جین: داداش، هیچی گفتنت خیلی مشکوکه نامجون: جین هیونگ!
همه خندیدن
کوک: ات بیا عکس بگیریم
ات: الان؟
کوک: آره، تولدمه دیگه!
ات: باشه بیا
کوک کنار ات ایستاد، کیک رو هم بینشون گرفت و جیمین با دیدن صحنه گوشیشو درآورد
جیمین: صبر کنید من عکس میگیرم
تهیونگ: منم میام تو عکس
هوپی: منم!
جین: همه بیاید
چند ثانیه بعد همه دور ات و کوک جمع شده بودن
جیمین: یک... دو... سه!
📸
ات: خب حالا کیک رو بذارید یه جا که این خرگوش کوچولو قبل از فوت کردن شمعها نخورتش
کوک: من این کارو نمیکنم!
ات: مطمئنی؟ 😐
کوک: ...نه 😂
همه دوباره زدن زیر خنده
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
مامانم خدایی چقدر ناراحت شد فهمید میخوام رمانمو بردارم
نامی ویو
ات هنوز کوکو بغل کرده بود
کوک: نامجون هیونگ چرا ساکتی؟
نامی: هیچی
جین: نامجون چرا قیافت این شکلیه؟
نامی: کدوم شکلی؟
جین: همین شکلی که انگار یکی کیکتو برداشته
ات:(خنده)
کوک از بغل ات اومد بیرون و به کیکی که دست ات بود نگاه کرد
کوک: این چیه؟
ات: حدس بزن
کوک: کیکه؟
ات: آفرین نابغه
کوک: برای منه؟
ات: نه برای نگهبان دم دره
کوک: اتتتت
ات: معلومه که برای توئه خرگوش کوچولو
کوک: وایسااااا
کوک کیک رو از دست ات گرفت و با ذوق بهش نگاه کرد
تهیونگ: چرا من برای تولدم کیک نگرفتم؟
جیمین: چون تولدت نیست؟
تهیونگ: خب میتونستید همینجوری بگیرید
هوپی: تو فقط دنبال کیکی
جین: منم میخوام
ات: باشه برای همه میخرم، فقط بذارید این یکی رو اول به صاحبش بدیم
نامجون: ات...
ات: جان؟
نامجون: اون لباس...
ات: چیه لباس؟
نامجون: هیچی
ات: خب پس چرا اینجوری نگاه میکنی؟(خنده)
نامجون: گفتم هیچی
جین آروم زد به شونه نامجون
جین: داداش، هیچی گفتنت خیلی مشکوکه نامجون: جین هیونگ!
همه خندیدن
کوک: ات بیا عکس بگیریم
ات: الان؟
کوک: آره، تولدمه دیگه!
ات: باشه بیا
کوک کنار ات ایستاد، کیک رو هم بینشون گرفت و جیمین با دیدن صحنه گوشیشو درآورد
جیمین: صبر کنید من عکس میگیرم
تهیونگ: منم میام تو عکس
هوپی: منم!
جین: همه بیاید
چند ثانیه بعد همه دور ات و کوک جمع شده بودن
جیمین: یک... دو... سه!
📸
ات: خب حالا کیک رو بذارید یه جا که این خرگوش کوچولو قبل از فوت کردن شمعها نخورتش
کوک: من این کارو نمیکنم!
ات: مطمئنی؟ 😐
کوک: ...نه 😂
همه دوباره زدن زیر خنده
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
مامانم خدایی چقدر ناراحت شد فهمید میخوام رمانمو بردارم
- ۱۱۰
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط